X
تبلیغات
رایتل

حکایت های فتیخان (100) بخش پنجم

 

حکایت های فتیخان (100)

 

فتیخان می گوید: من رمضان را درخانه خود خواستم و جریان رفتن خواهران و مادرش را همراه اجمل خان پرسیدم وی تمامی جزئیات را به من شرح داد و گفت: که ما با خانواده اجمل خان پیوند فامیلی ایجاد کرده ایم.همان گونه که قبلا به شما گفتم من با وژمه خواهراجمل خان درچشمه "چوقریگگ" آشنا شدم و این آشنایی منجربه عشق آتشین دو جانبه بین ما شد.مرا درراه عشق وژمه، سگ های غفارخان گزید.وژمه و مادرش اجمل خان را تشویق کردند که به عیادت من بیاید که آمد و درخانه ما وی شفته زندگی ما شد.اجمل خان به نحوی دلبسته لیلا شد و جریان دلباختگی اش را به مادرش درمیان گذاشت.مادراجمل خان گفت: من خواستگاری لیلا می روم وی به خانه ما خواستگاری آمد و ما هم به دلیل اینکه وژمه را می خواستیم این مساله را مادرم به لیلا درمیان گذاشت.لیلا هم قبول کرد که عروس خانواده وژمه شود و همین شد که آنها وژمه شان را بما داد و ما هم لیلا را به آنها دادیم.اجمل خان همه زندگی خودرا فروخت همراه مادرو خواهرانش وژمه و سمیه، به خانه ما آمدند.ده روزدرخانه ما بود مراسم ازدواج مان را درفضای بسیارصمیمی و به دورازچشم اهالی قریه برپاکردیم.

 

اجمل خان پریروز رفته بود به قرارگاه خود درآنجا با خبرشد که غفارخان ازکابل برگشته است و همین شد که دیروزاجمل خان را همراه خواهران و مادرم به طرف کابل فرستادم و من بزودی کارهایم را جمع جورمی کنم و با اجازه شما ما هم به خیر طرف کابل می رویم .فتیخان گفت من به رمضان گفتم: بچیم رمضان جریان حرکت اجمل خان همراه مادرو خواهرانت را خبرچین ها، موسی چوکره و اسد خرمست دیده اند. موسی چوکره رفته پیش یاقوت شاه و اسد هم آمده بود نزد من و همه مشاهداتش را ازنحوه حرکت اجمل خان با خانواده شما به من خبرداد.من حالا سخت نگران سرنوشت خودت و قریه هستم.ارباب یاقوت حالا حتما رفته نزد غفارخان. موسی چوکره حرام زاده حتما برگشته درهمین قریه شاید مخفی شده باشد و خانه شمارا به شدت تحت کنترل دارد.دیروزعصرطوفان ویران گری برپا شد اگرهمان طوفان مانع رفتن یاقوت شاه به قرارگاه غفارخان شده باشد ممکن است ولی من یقین دارم که وی خود را به خیمه غفارخان رسانده است. نوکرفتیخان درهمین لحظه وارد می شود و می گوید که اسد خرمست آمده می خواهد با شما صحبت. نماید.رمضان می گوید من با اجازه شما می روم فتیخان می گوید: نه بچیم بنشین اسد درحال حاضرجاسوسی برای یاقوت شاه نمی کند وی خبرها را برای من می یاورد. حال صبرکن که چه آورده گپ حالا آفتابی شده. اسد خرمست همه جزئیات را می داند.

 

فتیخان به نوکرش می گوید: برو بگو که داخل بیاید دراین لحظه اسد خرمست وارد می شود.فتیخان می پرسد ازدیروزتا حالا چه خبرتازه شنیده ای.موسی چوکره برگشته و یانه؟ اسد می گوید: نه ارباب صاحب وی ازقریه یاقوت شاه برنگشته است. من نفردرخانه اش فرستادم مادرش گفت: که موسی برنگشته است.بنابراین فکرمی کنم ارباب یاقوت وی را همراه خود نزد غفارخان کوچی برده باشد وی شاهد زنده، حرکت اجمل خان با خانواده رمضان بوده است و ازهمه خطرناک تراین است که موسی چوکره به خوبی می داند که مادراجمل خان همراه هردو دخترش درخانه رمضان هستند.موسی چوکره بچه همسایه را به دنبال حاجت به خانه رمضان فرستاده وی با چشمان خود دیده است که درخانه رمضان، دو دخترافغان همراه لیلا و زهرا خواهران رمضان، بالباس عروسی حضورداشته اند.حال موسی چوکره به غفارخان این خبررا می دهد که دختران و زن قبیله شما درخانه رمضان هستند. من به همین خاطرآمدم که باید تدابیری برای کل قریه گرفته شود ممکن است غفارخان لشکرکشی نماید و جنگ خونینی درقریه راه انداخته شود.فتیخان کمی به فکرفرومی رود و بعد می گوید: من هم بهتراست که درقرارگاه غفارخان بروم و ببینم که به چه توافقی می رسیم.

 

غلام فتیخان وقتی که حرف اربابش به اینجا می رسد با کمال ناراحتی رو طرف اربابش می کند و می گوید: تو هم می خواستی به کمک یاقوت شاه و غفارخان بروی تا علیه یک خانواده مظلوم تصمیم مشترک بگیرید. من می فهمم که پایان زندگی وژمه و رمضان با خون ریزی و جنایت همراه می شوند.من حالا تمامی قضایا را می خوانم یاقوت شاه پیش غفارخان رفته موسی چوکره هم تمامی قضایا را با جزئیات به غفارخان شرح می دهد و شما هم رفته بود ید که کمک آنها باشید. وای خدایا؛ که چه قدرظلم و ستم دراین سرزمین جریان دارد.غلام می گوید: من تاب شنیدم قصه های اربابم فتیخان را هرگزو هرگزندارم  همین لحظه همه جنایت که درحق بلقیس گلک نه ساله درقصرملک صورت گرفت و گلک نه ساله درزیرنفس و تجاوزات امیر دراثرشدت جراحات، جان  می دهد را می بینم. وای خدایا؛ چرا زمین دهان بازنمی کند و چرا ستم کاران را به کام خود نمی برد خدایا؛  نمی دانم تو چه صبری داری.

 

دراین لحظه غلامحسین داروغه و کربلایی حسن با کمی تاثرازغلام خواهش می کنند که اجازه دهد تا فتیخان ادامه داستان را که چهارسال پیش روی داده را به ما نقل کند.خوب چه کنیم رویدادهای این چنینی را همیشه داشته ایم مگردرتاریخ چنین واقعات نداریم که داریم. صحنه کربلا و عاشورا همین بود.مگرملا مجاهد همیشه این حدیث را نمی خواند که : " هرروزعاشورا و هرسرزمین کربلا است" بچیم غلام اجازبده که فتیخان ادامه داستانش را نقل کند.دراین لحظه غلامحسین داروغه می پرسد: که یاقوت شاه نزد غفارخان رفته بود چه شد و گفتی که طوفان شدید سبب گردید که موسی چوکره دریک گودالی زنده بگورشود که شد.و بازگفتی که یاقوت شاه دراثرتاریکی ناشی ازطوفان بادرخت اصابت می کند و یک چشمش به شدت زخمی و درنتیجه کورشد و گفتی که با غفارخان همه جریانات را نقل کرد و غفارخان ازشدت ناراحتی حتا وقتی که خبرمرگ بچه اش را آورد گفت: برو بلایم درپسش که مرده، مرده . من  باید اجمل خان بچه گل رحمان را به سزای اعمالش برسانم.

 

فتیخان می گوید: یاقوت شاه تا پاس ازشب را درکنارغفارخان نشسته بود و هرازچند دقیقه خون جاری ازچشمانش را پاک می کرد.غفارخان چندان اهمیتی به زخم عمیق چشم ارباب یاقوت هم نمی داد وی تمامی ذهن و عصبانیتش را روی اجمل خان بچه گل رحمان متمرکزکرده بود که زن و دختران قبیله را درخانه یک هزاره برده وی باید انتقام این اهانت بی غیرتی و بی ناموسی را که درحق قبیله صورت گرفته است را با بیرحمانه  ترین وجهی ازبچه گل رحمان بگیرد.غفارخان همه، داروندار، زن و فرزند مردم را  ازآن خود می دانیست و باورملکیت بالای همه داشت خوب تمامی هشتاد خانوارکوچی رعیت وی بود و به این باوربود که اگرتبهکارقبیله و بی ناموس و بی غیرت قبیله را مجازات نکند درآن صورت خداوند وی را دردنیا و آخرت مجازات خواهد کرد و ازوی می پرسد که تو چه گونه خان و ملک بودی که نتوانستی جلو بی بند باری یک فرد قبیله ات را بگیری.

 

 وی اعتقاد داشت همان گونه که خداوند درقیامت ازپادشاه می پرسد که چگونه رعیت را اداره کردی ازمن هم خواهد پرسید که چگونه افراد قبیله ات را اداره می کردی و ازناموس و کرامت آنها حفاظت می کردی من جواب خدا را چه بگویم.غفارخان گاهی این قضاوت ها را درذهنش عبورمی داد و گاهی هم به زبان جاری می کرد و چهارخان دیگرکه درکنارش نشسته بودند، حرف های غفارخان را تایید می کردند و می گفتند: باید اجمل خان  بچه گل رحمان به اشد مجازات محکوم شود. ساعت دوازده شب را نشان می داد هرچهار خان از غفارخان خدا حافظی و ازوی خواهش می کنند که زیاد غصه نخورد و سرازفردا همه افراد قبیله بسیج می شوند و بچه گل رحمان را پیدامی کنند و اگرتجاوز به دختران قبیله صورت گرفته باشند همه شان را زنده به آتش می کشند و عذاب خدا برای شان درهمین دنیا نشان داده خواهد شد.غفارخان می گوید: خوب بروید و فردا صبح همه تان درخیمه جمع شوید و دیگرکلان ها و ریش سفید ها را هم خبرکنید که جرگه قومی تشکیل دهیم و یک فیصله درمورد اجمل خان بچه گل رحمان و خانواده فراری اش داشته باشیم....ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (101 )

 

آن شب یاقوت شاه ازشدت درد ناشی اززخم چشم،هرگزخواب نرفت.چشمش بصورت ترسناکی زخم برداشته بود.چوب درخت دراثراصابت داخل چشم یاقوت شاه فرو رفته وی وقتی که زخمش گرم بود، چوب را دراوج طوفان و تاریکی ازچشمش بیرون کشیده بود ولی حالا خون ریزی و درد، واقعا جانکاه شده است. یاقوت شاه درگوشه خیمه تنها می خوابد غفارخان درخیمه همسرانش می رود.گریه و زجه زنان غفارخان به خاطرمرگ کودک شان دراثرطوفان، گاهگاهی شنیده می شد. یاقوت شاه درتاریکی شب درماتم و رنج بی پایانی فرورفته است. گاه گاهی که خواب می رفت،کابوس و ترس وی را فشارمی داد.واقعا شرایط بسیارهولناکی وی را به خود پیچانده بود.کم ترازیک ساعت بالشتش دراثرخون ریزی،ترشده است. هیچ وسیله روشنایی که بالشتش را ببیند، وجود نداشت.ارباب دراین شب مکافات و مجازات گناهی که کرده است را بخوبی لمس می کند. اما روح آلوده به گناه وی، تسخیرشیطان شده و هرگز به این فکرنمی کرد که چه می کشد؟ و چرا؟. بلکه امواج شیطانی به روح و روان وی تلقین می کرد که  انتقام این کار را ازرمضان و فتیخان باید گرفت این روز به خاطرکارهای که رمضان کرده بسرش آمده است.

 

رمضان اگرخواهرش را به اجمل خان نمی داد و همه خانواده اش را سواربراسب دراختیاراجمل خان نمی گذاشت چه داعی داشت که به خانه غفان خان بیاید.ارباب یاقوت زمانی هم به این فکرافتاد، که اصولا طوفان برخواسته امروزهم، به خاطرکارهای رمضان باید باشد گناه وقتی که زیاد شود، چنین عذاب های درجامعه نازل می شود طوفان امروز دراثرگناه رمضان است و نه چیزی دیگر.وی باید به شدید ترین وجهی مجازات شود. ارباب وقتی که بیداراست با این افکارسروکاردارد اما وقتی که خواب می رود کابوس و وحشت می بیند به این صورت وی  با شب ظلمانی دست و پنجه نرم می کرد. نزدیکی های صبح است ولی هوا بسیارتاریک  که وی را قضایی حاجت می گیرد و مجبورمی شو که درآن تاریکی ازخیمه بیرون شود و رفع قضایی حاجت نماید. ارباب یاقوت هیچ چیزی برای روشانی که راه را ازچاه تشخیص دهد را ندارد.همه جا تاریک و قبرستان گونه است.وی به یک نحوی درگوشه ای می نشیند و محتویات معده خود را به زمین می ریزد ولی یک بخش آن پیراهن ارباب را آلوده می کند .

 

دراین لحظه می خواست ازجایش حرکت نماید که وی را سرفه می گیرد. سگ های غفارخان به سرعت برق خود را به وی می رسانند.ارباب یاقوت ازترس اینکه سگ ها، وی را پاره پاره نکند به طرف خیمه به سرعت برمی گردد. سگ ها دورش را گرفته اند و  قصد دریده نش را  کرده اند.  دراین لحظه یکی ازسگ ها درآن تاریکی ازپشتش با دندان می گیرد.سگ با دندان ازدامن ارباب یاقوت گرفته حال سگ کاری خود را می کند و با شدت ارباب را به طرف خود می کشاند و ارباب هم تمامی تلاشش این است که خودرا نجات دهد درهمین گیرداراست که سگ دامن اربا ب را دراثرسرو صدای نوکران غفارخان رها می کند و ارباب به شدت با صورت به زمین می خورد.سری ارباب به چوب خیمه اصابت می کند و یک مرتبه تکه گوشتی از داخل چمش بیرون می افتد و یاقوت شاه این تکه را با دست چپش می گیرد.توته گوشت چیز جزهمان چشم آسیب دیده نبود که به این صورت ازکاسه سرش بیرون داده شد.وی نمی دانیست که این پارچه ازگوشت که دردستش قرارگرفته و حرارت آن را به خوبی دردستش احساس می کرد،چه باشد.

 

درتاریکی هیچ چیزی قابل تشخیص نیست به این صورت ارباب یاقوت، وارد خیمه می شود. پارچه گوشت بصورت کامل بریده نشده ارباب یاقوت با دست دیگرش خواست که ریشه این پارچه ازگوشت را پیدا نماید با دست دیگرش به دنبال نخی است که به پارچه گوشت بسته است که هنوزیک سرش درکاسه سرش وسری دیگرش درتوته گوشت است. ارباب چندان دردی را احساس نمی کرد. گو اینکه درد این زخم عمیق و بیرون شدن تمامی چشم ازکاسه سررا سگ های غفارخان برده است.ترس و تمرکزحواس روی آن، درد ناشی ازاین رویداد خونین درکاسه سرش را فراموش کرده است.ارباب نمی داند که چه شده است زیرا هیچ چیزقابل تشخیص نیست. سگ ها با غال ماغال نوکران غفارخان ازاطراف خیمه دورمی شوند. ارباب یاقوت حالا متوجه دردی شدیدی درجای زخم و کاسه سرش می شود ازسوی هم بوی ناشی از آلوده کردن لباسش را هم استشمام می کند و با خود فکرمی کند عجب راسوایی شد فردا که غفارخان بیاید چه خواهد شد و چه گونه این گند ریخته شده روی لباسش را پنهان نماید و یا چه گونه ازوی بخواهد که برایش لباسی دهد که خود را رسوا کرده است.

 

 درجامعه قبایلی این گونه اعمال ننگ ابدی دارد.درجوامع پشتون یک نفربه خاطرباد معده شانزده سال قبیله اش را ترک و بعد ازشانزده سال که به خانه برمی گردد ازپشت دروازه ، گوش می دهد که زنش به بچه اش می گوید تو اولاد همان پدرگوزوک هستی که شانزده سال پیش گوز زد و گریخت وی با شنیدن این حرف برمی گردد و با خود می گوید هنوزکه هنوزاست قصه گوز، وی فراموش نشده است. حالا ارباب یاقوت شاه، روی خودش درتاریکی شب ریده است و چه گونه آن را برای غفارخان توجیه نماید این مساله قابل توجیه نیست، چیزی که عیان است احتیاج به بیان نیست. هوا کم کم روشن می شد.ارباب دراین فکربود که چه گونه قرارگاه را ترک نماید.وقتی هوا بخوبی روشن شد. ارباب یاقوت به آن پارچه گوشت نگاه کرد دید که همان چشمی است که ازکاسه سرش دراثراصابت به چوب خیمه بیرون شده است و این همان چشمی است که قبلا به درخت خورده بود، و حالا به این صورت خارج شده است.این واقعا وحشتناک بود.ارباب دراین لحظه، درد ناشی اززخم و شرمی ناشی ازریدن و رسوایی درنزد غفارخان را یک جا درذهنش جمع کرده و نمی داند که با این مجموع ازرسوایی ، رنج  و درد چه کند؟.

 

دراین لحظه یکی ازنوکران غفارخان وارد خیمه می شود وی می خواست بداند که ارباب یاقوت چه وضعی دارد که  زخمی است و دیگراینکه شب، سگ ها به وی حمله کرده. دراین لحظه نوکربا صورت خونین ارباب یاقوت روبرو می شود و یک حفره سیاهی را درصورت ارباب می بیند نوکرخان به شدت می ترسد و نگران می شود که این دیگرچه  بلایی است که ارباب یاقوت را، پیش کرده است.ارباب یاقوت می گوید: بچیم می بینی که تمامی بدن و لباسم ، پرازخون شده است اگرمی توانی یک جوره لباس برایم تهیه کن که لباسهایم پرازخون شده است.نوکرخان به سرعت ازخیمه خارج می شود و یک دست لباس مربوط خودرا به ارباب یاقوت می یاورد...ادامه دارد .


حکایت های فتیخان (102)

 

وضعیت ارباب یاقوت شاه، بی نهایت وخیم و نگران کننده می شود وی درحین تبدیل کردن لباسش یک مرتبه به زمین می غلطد نوکرغفارخان وی را کمک می کند تا لباسش را بپوشد.دراین لحظه نوکرغفارخان، تمبان ارباب یاقوت را می کشد تا تمبان خودش را به جان وی بپوشاند اما با انبوه ازکثافت که شب ارباب یاقوت روی خود ریخته بود،روبرو می شود.بوی بدی آن،  مشام نوکرغفارخان را آذارمی دهد و چندین عطسه پی هم را سرمی دهد ولی خوب وی همه چیزرا فهمید اما چیزی نگفت.گرچه چنین رویدادی درخانه یک پتان ننگ بزرگی است.دریک جا گفتم که یک مرد پتان بخاطرصدورباد معده درحضورجمع، هجده سال متواری شد و با گذشت این همه سال ها به خانه  اش برگشت ازقضا ازپشت دروازه شنید که همسروی با فرزندش می گوید: تو بچه همان پدری گوزوک هستی که هجده سال پیش گوزخطا کرد وگریخت. وی با شنیدن این خبر،می گوید: ولا داستان گوزمن هنوزهم فراموش نشده و این شد که برای همیشه خانه اش را ترک می کند.

 

حال ارباب یاقوت درخانه غفارخان،مرتکب چنین کاری شده و درپشت خیمه وی ریده و همین طورلباسش را درشب تاریک آلوده کرده است ولی خوب حالا ازاین قضیه تنها نوکرخان خبردارد.ارباب یاقوت گرفتاردمی خود شده و یک چشم ازکاسه سری وی بیرون شده و خون ریزیهای زیادی ازدیروزتا حالا ادامه داشته است. طوفان چنین روزی برسرارباب یاقوت آورده بود. درهمین لحظه غفارخان وارد خیمه می شود وی ارباب یاقوت را با بدترین حالت می بیند. غفارخان می ترسد بلافاصله نوکرانش را طلب می کند و می گوید هرچه زود اسب ارباب یاقوت را زین نمایید و یک اسب دیگررا هم همراه وی کرده و ارباب یاقوت را به خانه شان برسانید .ارباب یاقوت  درخیمه من می میرد ان وقت جنگ خونین بین قبیله ما و رعایای ارباب یاقوت روی می دهد و این موضوع بسیارخطرناکی خواهد بود که بین کوچیها وهزاره ها نزاع شود.وی می گوید: من دشمنان زیادی دارم هرچه زود ارباب صاحب را به خانه شان برسانید.

 

ارباب یاقوت با صدای بسیارشکسته ازغفارخان تشکرمی کند و با صدای نحیفی می گوید: هرچه درمورد رمضان بچه میرزاحسین درمورد کاریکه وی کرده، جرگه شما تصمیم گرفت من با تمام معنا ازآن حمایت می کنم ازسوی من هرگزنگران نباشید. رمضان مستحق هرگونه مجازات است ازخاطرآن شوم حالا همه ما می سوزیم .ارباب یاقوت به این صورت ازخیمه خارج می شود سواربراسب نمی تواند شود غفارخان می گوید: نوکرسواربراسب می شود و ارباب صاحب برپشت سرنوکر، سوارشود و ازکمروی بگیرد. به این ترتیب ارباب یاقوت سواربراسب می شود.غفارخان می گوید تا خانه ارباب صاحب، دو ساعت راه است ممکن است دروسط راه گرسنه شوید به یکی ازنوکرانش دستورمی دهد که چند دانه چپاتی گرم برای ارباب یاقوت حاضرنماید که حاضرکرد و به این ترتیب ارباب یاقوت قرارگاه غفارخان را ترک می کند.ساعت، نه صبح را نشان می دهد بچه غفارخان دراثرطوفان دیروزمرده بود را مردم،  دفن می کنند. خود غفارخان برسرجنازه حاضرنمی شود و می گوید بچه را دفن و هرچه سریع تمامی ریش سفیدها و خان صاحبا درخیمه خان خانان جمع شوند که درمورد اجمل خان بچه گل رحمان تصمیم گرفته شود.

 

 حوالی ساعت یازده نزدیک به چهل نفرجمع می شوند این همه خوانین در بیرون خیمه می نشینند و جرگه شان را درحضورغفارخان شروع می کند.ابتدا غفارخان گزارش رویداد را به نقل ازارباب یاقوت به اعضای جرگه مطرح می کند و می گوید: جرگه درعنعنه قومی و ملی ما بالاترین مرجع تصمیم گیری است. هرچه جرگه درمورد بچه گل رحمان فیصله نماید عینه به اجرا گذاشته می شود.غفارخان ادامه می دهد که اجمل بچه گل رحمان ازآیین قبیله خارج شده است وی مثل برادرش کمال ازسیستم قبیله کوچی گری بیرون و به همه عنعنات قبیله ما پشت پازده است.دراین لحظه یکی ازخوانین می گوید: خان صاحب این خانواده ازهمان اول نمک ناشناس بود.گل رحمان هم هرگزاطاعت ازشما و قبیله نداشت وی همیشه به ما می گفت که غفارخان یک ظالم است و ما نباید ازستم گراطاعت داشته باشیم اونه خوب شد که دوسال پیش به درک واصل شد.غفارخان ادامه می دهد و بعد با تشرمی گوید تا گپ های من خلاص نشده کسی حق ندارد گپ بزند و هرکس هم می خواهد گپ بزند باید ازمن اجازه بگیرد.غفار به این صورت، صحبت هایش را به اینجا می رساند که کاردیگری که اجمل خان کرده که حتا تحمل شنیدنش برای شما سخت است.این حرام زاده برخلاف اعتقاد و مذهب و برخلاف رسوم وعنعنات قبیله،جرمی بزرگی را مرتکب شده است و می پرسد آیا می دانید؟ که وی چه کارکرده است؟ و اگراین شیطان مرتد توسط شما مجازات نشود، بترسید که همه ما و شما دچارعذاب الهی خواهیم شد.

 

 دراین لحظه ملاحقانی که ملا قبیله است ازخان اجازه می گیرد و می پرسد بچه گل رحمان چه کاری بی غیرتی و بی ناموسی کرده که ازدین رسول الله خارج شده است.غفارخان می گوید: مولوی صاحب من ازشما می پرسم کسیکه ناموسش را درخانه کسی بگذارد که اعتقاد به مذهب ما ندارد و دیگراینکه  بیگانه و درمواردی دشمن ما هم باشد دراین صورت ناموس قبیله ما را درخانه چنین کسیکه خارج ازمذهب و قبیله ماست، پنهان کرده باشد، با چنین آدمی چه باید کرد؟. اعضای جرگه قومی همه درحالیکه با خود می گفتند توبه توبه لاحوله ولا قوت الاباالله. خان صاحب چه می گوید؟ و چه جنایت وخیانت هولناکی درقبیله پیش آمده است. همه گوش شده و با حیرت فراوان به غفارخان نگاه می کنند که وی چه خبردردناک و ترسناکی را با آنها درمیان می گذارد.

 

دراین لحظه مولوی تاب نمی آورد بدون اینکه ازخان اجازه بگیرد ازجایش بلند می شود و خطاب به جمعیت می گوید: قسم به خدا که گناه عظیمی روی داده و طوفان دیروز به خاطرآن بوده است و ما اگرجلواین گناه نابخشودنی را نگیریم و مرتکبین آن را مجازا ت نکنیم خداوند بدون شک عذابش را درهمین دنیا برما نازل خواهد کرد.مردم، کلان های قبیله خوانین محترم؛ خدا صاحب ، درروزقیامت ازشما می پرسد که شما را  به این دلیل خان قبیله ساختم که جلو تبهکاران و گناه کاران و بی ناموس ها در قبیله را بگیرید. حال همه ما بشنویم ازخان که چه جنایت و خیانتی درحق قبیله،ناموس و مذهب ما شده است. نکند این بی ناموس دختر قبیله مارا به کدام رافضی داده باشد و خان ما حق دارد که ناراحت باشد او مسوول همه ما و شما است حال به سخنان خان گوش می دهیم الله اکبرآدم زنده باشد چه خبرهای را که بشنود.

 

غفارخان درحالیکه به شدت متاثردیده می شد گفت من شما را بشترازاین درانتظارنمی گذارم ارباب یاقوت گزارش داده است که اجمل خان هردوخواهرش را همراه مادرش درقریه "میانه ده" درخانه رمضان بچه میرزاحسین پت یعنی" مخفی" کرده است. گزارشی هم دارم که اجمل خان با هردو خواهررمضان و مادروی منطقه را ترک کرده و حالا درخانه رمضان دختران گل رحمان: وژمه و سمیه و مادرش درمنزل وی می باشند. ارباب یاقوت گفته است که نقشه رمضان این است که خانواده قبیله شما را ازمنطقه بیرون نماید و گزارش های خیلی بدی دیگری هم دارم که اوج بی ناموسی این حرام زاده را نشان می دهد من ازگفتن آن شرم دارم...ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (103)

 

جرگه قبیله با سخنان غفارخان به اوج ازنفرت و کینه نسبت به اجمل خان و خانواده اش می رسد.غفارخان می پرسد: که حال درمورد بچه گل رحمان تصمیم بگیرید که با وی و خانواده وی چی کنیم؟ یکی ازاعضای جلسه اجازه می گیرد و می گوید خان صاحب و دیگرخان های قبیله من پیشنهاد می کنم که ابتداء خیمه و زندگی اجمل خان را آتش زده و  تمامی دار و ندارش را به آتش بکشیم. اقدام دوم ما این باشد که اجمل خان را درهرجای که باشد را باید دستگیرنماییم و به حکم جرگه وی را یا زنده گورکنیم و یا اینکه گردنش را بزنیم و هم می شود وی را، سه شبانه روز به داربکشیم درهرصورت باعث عبرت دیگران خواهد شد. اما درمورد خواهر و مادروی باید تحقیقات نماییم اگرچنانچه تجاوز و بی غیرتی صورت گرفته باشد حکم شان سنگساراست. نفری دومی ازجایش حرکت می کند ازغفارخان و اعضای جرگه اجازه می خواهد و می گوید: نظرمن این است که اجمل ابتداء به دارکشیده شود و سپس جنازه اش برای سه شبانه روزباید اویزان دارباشد تا عبرتی برای دیگران شود.اما درمورد خواهرانش باید بگویم اگرجنایت و بی ناموسی کرده باشند دراین صورت حکمش سنگساراست ولی پیش ازآن باید گوش و بینی شان نیزبریده شود.

 

نفرسومی ازجایش می خیزد و اعلام می کند که حکم درمورد بچه گل رحمان بی غیرت و بی ناموس واضح است من همه آن پیشنهادات را تایید می  کنم و لی باید ازمولوی صاحب حقانی بپرسیم که همه مجازات ها باید طبق احکام شریعت باشد ما باید احکام شریعت را برای خوشنودی خدا اجرا نماییم.ما وظیفه ای برای اداره قبیله جزتطبیق شریعت نداریم ما اگراین کاررا درحق رزاق خان، و عزیزخان درگذشته می کردیم دیگرهرگزچنین بی غیرتی درقبیله ما صورت نمی گرفت. خان صاحب به آنها چهارسال پیش رحم کرد و بعد هم دیدیم که کمال خان برادرهمین اجمل خان ازرسم قبیله خارج شد و حالا این حرام زاده اجمل را نگاه کنید که چه خیانت و بی غیرتی درحق ناموس قبیله ما کرده است.ناموس قبیله را درخانه بیگانه ازدین و مذهب ما برده و خدا می داند که دیگرچه بی غیرتی و بی ناموسی صورت گرفته باشد.غفارخان می گوید: این حرف درست است من حالا خسته شده ام حرف آخررا مولوی صاحب حقانی بزند که مجازات مطابق شریعت باید باشد ما ازطرف خدا به این دلیل خان منصوب شده ایم که احکام وی را درمورد تبهکاران و بی غیرتان اجرا نماییم.غفارازمولوی می خواهد که درمورد اجمل خان بچه گل رحمان نظردهد و همین گونه درمورد فامیل وی هم حکم شریعت را بیان کند.

 

 مولوی حقانی ازجایش بلند می شود با خواندن حمد ثنا، درود برمحمد(ص) واصحاب کبارش چنین می گوید: حکم شریعت درمورد اجمل خان مرگ است و مرگ وی به هر سه صورت روا باشد.وی اگربا خواهررمضان وصلت کرده باشد حکمش سنگساراست زیرا که مرتکب زنا شده است زن گرفتن ازیک قبیله رافضی حرام است.دراین صورت اگرثابت شود که شده زیرا خان صاحب گفت که وی خواهران رمضان و مادرش را براسب سوارکرده و ازقریه خارج شده است.این مساله نشان می دهد که وی با دخترقبیله رافضی ازدواج کرده و این فعل حرام است و ازدواج وی درست نیست و باید پیش ازدارکشیدن سنگسارشود.اما درمورد خواهرانش هم همین حکم سنگسارجاری است.زیرا که با مرد قبیله رافضی ازدواج کرده و عقد شان باطل و حکم شان سنگسارمی باشد.اما درمورد خیمه و زندگی وی حکم شرعی خاصی نداریم هرچه جرگه فیصله کند همان فیصله اجرا شود و من آن تصمیم قبیله را و حکم جرگه شان را تایید می کنم.بعد غفارخان می گوید: من تمامی فیصله های شما را مو به مو اجرای می کنم و ازهمین الان وظیفه می دهم که یک گروه  13 نفری اسب سوار به دنبال فامیل اجمل خان راه با فتند ابتدا باید مادرو خواهران اجمل دستگیرشوند و سپس به دنبال اجمل باید رفت که ازمنطقه خارج شده است.

 

 اول باید مادر و خواهرانش پیش ازاینکه فرارنمایند دستگیرشود وبه این صورت جرگه با این فیصله ها به پایان می رسد:

1 – خیمه و زندگی اجمل خان ازهمین لحظه به آتش کشیده شود.

2 – اجمل خان دستگیر، سنگسار و بعد برای مدت سه شبانه روز به دارکشیده شود.

3 – هریک ازخواهران اجمل اگربا مرد رافضی زنا کرده باشد حکمش بریدن گوش و بینی و سپس سنگسارمی باشد.

4 – فیصله های جرگه بلا فاصله به امرخان صاحب عملی واجرا شود.

اعضای جرگه متفرق می شوند غفارخان به چند خان قبیله اعلام می کند که به محض رفتن به خیمه های تان یک راس اسب تیزرفتاربا سوارکارماهر و اهل جنگ و نترس را به جلو خیمه ما بفرستید و این کاررا همین امروزانجام دهید اگرخیلی دیرنشود اسب سواران را همین امروزبه دنبال فامیل اجمل خان می فرستم و اگرشب شد آن وقت فردا اول  صبح کارما را شروع می کنیم ماباید این خانواده خاین را دست گیرنماییم.غفارخان پنج نفرازاعضای لویه جرگه را درخیمه برای رایزنی بشتربا خود می برد.درداخل خیمه چند طرح برای دستگیری فامیل اجمل خان مطرح می شود اولین پیشنهاد این گونه می شود که شب درخانه رمضان حمله نماییم. مادراجمل و دخترانش را ازخانه رمضان بیرون نماییم اگردرگیری و جنگ شد تا آخرین قطره خون در راه ناموس قبیله باید به جنگیم و هیچ باکی نیست که سوارکاران ما درراه ناموس و غیرت "پتانی" شان کشته شوند.مرگ یکی ازجاهایش همین جاها می باشد.

 

غفارخان می گوید: این طرح خوب است ولی اهالی "میانه ده" رعایای فتیخان است.بدون اجازه وی حمله به قریه وی مشکل است ما دراین مساله با وی هیچ گپ نزده ایم حال اگروی را بخواهیم و قضیه را مطرح کنیم اولا ممکن است مخالفت کند درثانی خیلی دیرمی شود ممکن است خانواده اجمل بچه گل رحمان فرارکند.طرح که خود غفارمی کشد این است که بهتراست راه آنها را کمین بزنیم زیرا معلوم شده است که آنها طرف دره تربلاق می روند و راه تربلاق فقط یک راه است ما اگر دره را کمین بگیریم می توانیم آنها را به راحتی دستگیرنماییم آنها قطعا اسلحه ندارد اگررمضان اسلحه داشته باشد هیچ کاری نمی تواند....ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (104)

 

فتیخان به غلامحسین داروغه،کربلایی حسن،غلام فتیخان و بچه ملا قربان می گوید: من رمضان را باردوم درخانه خود خواستم و گفتم که من عادت ارباب یاقوت شاه را می دانم.وی با سعایت موسی چوکره ممکن است رفته باشد نزد غفارخان و همه ماجرا را به وی گفته باشد که گفته است.غفارخان بلافاصله جرگه قومی تشکیل می دهد و درمورد تان تصمیم می گیرد. فتیخان می گوید به رمضان گفتم هرچه زودترقریه را ترک نمایی خیلی بهترخواهد بود.غفارخان درجرگه قبیله ای خود حکم مرگ و نابودی تو و همسرت وژمه را صادرمی کند دراین خصوص هیچ شکی نداشته باشید آنها یک مولوی بنام مولوی حقانی دارد که شیعیان را را فضی می گوید وی فتوای سنگ سارو مرگ تو و وژمه  را صادرمی کند.خانه اجمل خان را به آتش می کشد.ممکن است هم تو و هم وژمه را سنگ سارنماید این مساله ازهمین لحظه مثل آفتاب برای من روشن است.اسد خرمست که رفیق موسی چوکره است را می خواهم و آخرین اطلاعات را ازوی می گیرم .فتیخان نفردنبال اسد خرمست می فرستد.اسد درخانه فتیخان می یاید.فتیخان ازوی می پرسد که آخرین تحولات ازچه قراراست.

 

اسد خرمست می گوید ارباب صاحب سه شبانه روزاست که موسی چوکره ازقریه اربا ب یاقوت شاه برنگشته است.این مساله برای  من خیلی تعجب آورشده وی درقریه یاقوت شاه هیچ کسی ندارد.موسی چوکره آدمی غیرقابل اعتماد و منفورهمه مردم و به عنوان یک مفتن شناخته شده است و خیلی دربین مردم بد نام می باشد و هیچ کسی وی را درخانه خود پناه نمی دهد. تعجب دراین است که سه شبانه روزاست که وی برنگشته. نکند وی را درراه قریه یاقوت شاه و میانه ده گرگ خورده باشد من یقین دارم یک بلای برسری وی آمده است ولی نمی دانم که چه گرفتاری پیدا کرده باشد.اسد ادامه می دهد ارباب صاحب اطلاع درستی ندارم ولی دیروزیک مسافررا دیدم وی ازقریه نزدیک به قلعه یاقوت شاه است وی گفت ارباب یاقوت ازجای غفارخان برگشته و خیلی مریض شده و هیچ کسی را اجازه نمی دهد که ازوی دیدن نماید گفته شده که چشم درد شده و یک چشمش بکلی نا بینا شده است.

 

مردم می گویند غفارخان یک چشم ارباب یاقوت را بیرون کشیده. دراین لحظه فتیخان می گوید: بچیم رمضان این مساله کاملا برمی گردد به قضیه تو،ممکن است ارباب یاقوت شاه با غفارخان به خاطرمساله تو گفتگو کرده باشد و با هم درگیرشده وغفارخان ازشدت عصبانیت احتمالا ارباب یاقوت را کورکرده باشد.خدا عاقبت کارما را به خیرنماید حال که گپ به اینجا رسیده، شک ندارم که غفارخان به قریه "میانه ده" حمله خواهد کرد دراین  صورت ما باید آماده گی داشته باشیم.رمضان می گوید اگرغفارخان نیت حمله به قریه ما را داشته باشد من درکناراهالی با تمام وجود ازمردم خود دفاع می کنم و قریه را ترک نمی کنم.فتیخان می گوید: نه بچیم تنها قضیه تو نیست مساله دختران گل رحمان و خانم شان مطرح است من نمی گذارم که آنها را غفارخان ازقریه ما ببرند و زنده به آتش بسوزاند. بهترین راه این است که تو هرچه سریع قریه را ترک نمایی. به این صورت رمضان ازنزد فتیخان خارج می شود و به خانه برمی گردد.وژمه می پرسد رمضان جانه چه گپ ها است.ارباب فتیخان تورا برای چه خواسته بود، خیرت است.

 

رمضان می گوید مادر و سمیه را طلب کن که باهم جلسه بگیریم. وژمه مادرو خواهرش سمیه را با خود نزد رمضان می برد. رمضان به صورت وژمه همسرش می نگیرد که موج پریشانی درسیمای وی دیده می شود. مادر و سمیه هم شبیه وژمه نگران آینده می باشند. سمیه می پرسد ازبرادرم اجمل خان و همراهانش لیلا،زهرا و مادرهیچ خبری نشد.رمضان می گوید: سمیه جان نگران آنها نباشید همه شان ازخطرنجات پیداکرده اند.وژمه می پرسد ما هم باید هرچه سریعترازقریه بیرون شویم غفارخان ملعون اگر ازماجرای ما خبرشده باشد درمورد ما تصمیم می گیرد. رمضان می گوید: ارباب فتیخان مرا به خاطرهمین مساله خواسته بود. ارباب یاقوت شاه درپیش غفارخان رفته و همه جریانات را با وی درمیان گذاشته است. ظاهرا بین ارباب یاقوت و غفارخان درگیری شده و گفته شده که یک چشم ارباب یاقوت به شدت آسیب دیده است.رمضان ادامه می دهد که ارباب فتیخان به من گفته است که هرچه زود تر ازقریه بیرون شویم. مادر وژمه می گوید:این خبرخوبی است که ازقریه بیرون شویم ما دیگرراه بازگشت به قرارگاه را نداریم به خدا هزاربارحاضرم بمیرم ولی به قرارگاه غفارخان برنمی گردیم.

 

 

 وژمه می گوید: من حاضرم بمیرم ولی نمی خواهم قیافه نحس خان ملعون را دوباره ببینم. سمیه می گوید: من تمام آروزیم این است که به زهرا و لیلا ملحق شوم و به کابل خانه برادرانم کمال و اجمل خان بروم. فیصله این می شود که رمضان همراه وژمه، مادر و سمیه حرکت نماید سه اسب حاضراست تنها یک اسب دیگرلازم است. سمیه می گوید همین سه اسب ما را کفایت می کند همین امروزحرکت می کنیم من با مادربه یک اسب سوارمی شویم وژمه که اسب دارد و شما هم با اسب خود تان سوارمی شوید و ازقریه خارج می شویم. وژمه و مادر، حرف سمیه را تایید می کنند و به رمضان می گویند که احتیاج به اسب دیگری نیست با سه اسب می توانیم به سفرخود ادامه دهیم. ساعت دو بعد ازظهررا نشان می داد. ماه سنبله هزارسیصد چهل سه  است که رمضان همراه وژمه، مادر و سمیه عزم سفرکرده و قریه " میانه ده " را به قصد "دره تربلاق" ترک می کنند.وژمه به رمضان می گوید: اگردرراه گرفتاری پیش آید وغفارخان راه ما  را کمین زده باشد دراین صورت چه خواهیم کرد تسلیم شویم و یا اینکه مقاومت نماییم.

 

 رمضان می پرسد وژمه جان چگونه این حرف را گفتی.وژمه می گوید نمی دانم چنین حالتی را نا خود آگاه احساس می کنم.فکرمی کنم که ما مسافرهستیم ازمرزی می گذریم اما نمی دانم که این مرزچه گونه مرزی است. رمضان می گوید: وژمه جان یادت هست درصحرای پشت قریه باهم چه گفتیم و درچشمه این حرف را داشتیم که حاضریم درراه عشق مان کشته شویم اما دست ازهم برنداریم. من برسرعهد پیمانم استاده ام و باتو تا آخرین لحظه های حیات هستم و اگردراین سفرقرارباشد ازمرزطبیعت به ماوراء طبیعت عبورنماییم با کمال میل آن را قبول دارم.وژمه می گوید احساس که برای من خلق شده این است که بجای اینکه بسوی برادرانم بروم فکرمی کنم به سوی پدرمرحومم، حرکت می کنم من بدرستی پدرم را حس می کنم. گو اینکه هرلحظه به دیداروی می شتابم واه که چه ملاقات با شکوهی خواهیم داشت.وژمه ادامه می دهد من پدرم را بی نهایت دوست داشتم وی یگانه مردی بود که به ما سواد آموخت پدرهمیشه مرا "بی کی" می گفت یک روز ازپدرپرسیدم "بی کی" چیست که مرا "بی کی" صدا می کنی.

 

 پدربه من گفت:" بی کی" همان آهوی نازنین صحرای ماست و گاهی می گفت چشمان دخترم مثل چشمان آهوی خوش خرام کوه های "واخان" است.رمضان دراین لحظه به چشمان وژمه نگاه می کند و با صدای شفافی می گوید: پدرت چه خوب تشبیه کرده است.چشمانت مثل چشمان آهوی زیبا است.رمضان ازوژمه اجازه می گیرد و ازمادرمی پرسد که چه احساسی دارد. مادردرحالیکه اشک چشمانش را گرفته است می گوید: رمضان بچیم من نمی دانم چرا درعالم و دنیای گل رحمان فرورفته ام و تمامی ذهنم به این مشغول شده است که می خواهم برایش بگویم گل رحمان چرا ما را تنها گذاشتی.من به وژمه گفته بودم که پدرت عروسی تورا تبریک گفته است و می  خواستم که به گل رحمان عروسی وژمه را تبریک بگویم که رمضان داماد عزیزم، تو مرا صدا کردی و چرتم خراب شد. رمضان کمی به تحیرفرومی رود که وژمه ، مادرهردو درعالم گل رحمان که دوسال پیش مظلومانه کشته شد، رفته اند.

 

رمضان ازسمیه می پرسد که سمیه جان درچه فکری. سمیه می گوید: اصلا احساس خوشی ندارم نمی دانم چرا وقتی ازخانه بیرون شدم خوشحال بودم که لیلا و زهرا و برادرانم اجمل خان و کمال خان را می بینم ولی حالا همه شان ازیادم محوشده است گو اینکه اصلا چنین آدم های را ندارم نمی دانم چه خبرشده است. رمضان به این صورت خود به فکرفرومی رود که اگردراین سفربه مقصد نرسیم وغفارخان مارا دست گیرکند آن وقت چه کنیم و چه خواهد شد و چه گونه خودرا آماده مرگ نماییم دراین لحظه فضای ذهن رمضان را اسارت و مرگ به دست غفارخان اشغال می کند و دقایقی تماما دراین فکرغرق می شود و به سرنوشت وژمه می اندیشد و بعد با خود تلقین می کند که چه گونه با دشمن مقابله نماید...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (105)

 

سمیه احساس خوبی ندارد، وژمه و مادر وی ، خود را وصل به مرحوم گل رحمان  کرده اند.رمضان هم به یک باره به این فکرفرورفته است که اگراسیرغفارخان شود درآن صورت چه خواهد شد؟ رمضان همانند مجنون درفکرشکنجه وعذاب وژمه می شود و با خود می گوید: وژمه چه اندازه مورد شکنجه قراربگیرد و چه اندازه درد عذاب ها را تحمل نماید. سمیه دخترشاد و شنگول که با تمام عشق علاقه می خواهد به زهرا و لیلا که بی نهایت به آنها انس گرفته بود برسد و به دیداربرادرانش به کابل برود. حال آن عزیزان بکلی ازذهنش محو شده و دریک غم جانکاهی فرورفته است. درهمین لحظه است که باصدای هولناکی سیزده تن ازنوکران مسلح غفارخان ازمیان گودالی دره مواجه می شود.گواینکه همه تخیلات شان تبدیل به انرژی منفی شده و سپاه جنایت غفارخان را طرف خود شان کشانده باشند. حالا واقعا آن جانیان را درمقابل چشم شان می بینند. وژمه، رمضان همین طوربا مادر و سمیه با اشاراتی، فرمان فرار راصادرمی کنند. ابتدا رمضان به وژمه می گوید: وژمه جان خود را ازصحنه بیرون کن تمامی سعی رمضا این است که وژمه را نجات دهد.غفارخان گفته است که همه شان را زنده دستگیرنمایید حکم تیراندازی که کسی کشته شود را نداشتند.

 

وژمه با کمک رمضان ازمحاصره بیرون می شود.سپاهیان جهل می بینند که وژمه ازمحاصره خارج شد فرمانده سپاه دستورمی دهد که اسب وژمه را پی کنید.شش نفربا تفنگ های برنو انگلیسی به طرف وژمه شروع به تیراندازی می کنند.وژمه درحالیکه دوچشمش به رمضان و مادرخواهرش بود، ازسوی هم می خواست خود را نجات دهد دراین لحظه چند تیربه ناحیه پای و شکم اسب اصابت می کند و اسب وژمه با چند حرکت به طرف جلو ولی درنهایت ازشدت زخم سرنگون می شود.وژمه به شدت ازاسب به زمین می غلطد و به طرف راست به سنگی اصابت می کند و به این صورت دست راستش می شکند.جلادان غفارخان خود را به وی می رسانند و وی را دستگیر، کشان کشان طرف فرمانده سپاه شان می آورند.وژمه درمیان خاک و خون به رمضان می نگریست که چه می شود.پنج نفردور رمضان را حلقه زده و سعی دارند که وی را دستگیرو با ریسمان بسته نمایند.رمضان ازاسب به زمین افتاده و اسب  درگوشه ای استاده، پنج نفرتلاش دارند که وی را زنده دستگیرنمایند.درهمین لحظه دو نفرریسمان را ازدوطرف به دور رمضان می پیچانند هردو دست رمضان توسط ریسمان بسته می شود یکی ازتبهکاران غفارخان خود را به رمضان نزدیک می کند و می خواست ریسمان را به دورکمرو دستان رمضان گره بزند دراین لحظه رمضان با سربا تمام قوت به صورت وی می کوبد که خون مثل ناوه لوله ازدماغ و دهان او جاری می شود.

 

چند نفرخودرا به آن تبهکارمی رسانند و سعی می کنند که جلوخونریزی را بگیرند.دماغ وی دراثرشدت اصابت سررمضان بکلی شکسته و خورد خمیرشده بود.دو داندانش نیزازدهانش بیرون می افتد. به این ترتیب زخم وی را با دستمال و پتو می بندند. رمضان را که دستهایش با ریسمان گره خورده  و هردو دستش بسته شده است را چهارنفرمی گیرند.دو نفرازتبهکاران با قندان تفنگ تا جای که توانستند به سرو صورت رمضان می کوبند.وژمه که دستش شکسته شده و ازشدت درد به خود می پیچید تاب نمی آورد و فریاد می زند که شوهرم رمضان را نکشید بجای وی بیایید مرا بکشید با شما بگویم رمضان عشق من و شوهرعزیز و مهربان من است.وژمه این حرف را به این خاطرگفت که قلب جلادان غفارخان را آتش بزند.مادر و سمیه هم درجای خود میخکوب شده بودند و مات مبهوت به همه صحنه ها نگاه می کردند و از شدت ترس و وحشت، بغض گلوی شان را گرفته و اشک درچشمان شان خشکیده و مثل بید می لرزیدند. و به این ترتیب سپاهیان جنایت موفق می شوند کاروان عشق را به اسارت خود درآورند.وژمه ، رمضان با دست های بسته همراه مادر و سمیه طرف قرارگاه غفارخان منتقل می شوند.

 

غروب خورشید کیهانی، نشان ازغروب خورشید عشاق دردره ای تربلاق را می داد.وقتیکه وژمه و رمضان را با خواهر و مادربه سمت قرارگاه می بردند،خورشید درحال غروب بود.وژمه نگاهی به خورشید می کند و با خورشید برای همیشه خدا حافظی می کند وی با خود می گوید این آخرین روز زندگی شان درزمین است و دیگرهرگزخورشید زیبایی طبیعت را نخواهد دید.ازسوی هم می گوید باکی نیست، چشمش به جمال خورشید با با روشن می شود.ازسوی هم دراین سفرتنها هم نیست رمضان را با خود دارد زیرا سرنوشت وی با رمضان یکی و به یک نحو رقم خورده است. سفرشان یک جا با عبورازمرزهای طبیعت به سوی جهان میتا طبیعت، هموارشده است این همرا هی زیبا است و هردو به ملاقات عزیزان شان درعالم دیگرمی روند و درجواررحمت الهی خوش حال و خندان خواهند بود.آنها شهیدان تاریخ ستم و مظلومیت هستند و با خون شان خط بطلان به تمامی جهل و جور و تعصب می کشند.زیرا رمضان بارها این شعرمولانا را باخود خوانده بود: سخت گیری تعصب نادانی است..تا جنین کارخون آشامی است.

 

سپاه خون آشام وغفارخان به لحاظ رشد، درمرحله جنینی قراردارند وکارشان خون خواری هستند و حال خونی را که باید بخورند خون های مظلومان عاشق وژمه و رمضان است.به این صورت پس ازدقایقی کاروان اسراء، وارد قراگاه می شود.غفارخان درجلوخیمه نشسته است و با صدای بلند می گوید: آپرین یعنی آفرین برجوانان غیورقبیله که حرامزاده های گل رحمان را دستگیرکرده اید ببرید امشب درگوشه ازخیمه بیاندازید پردا یعنی فردا درمورد شان حکم شریعت و جرگه را اجرا خواهیم کرد.وی می گوید: رمضان خبیث را درچوب خیمه بسته کنید. آده یعنی زن گل رحمان و دخترانش را دریک خیمه جداگانه درچوب های خیمه ببندید. به این صور رمضان دریک خیمه جداگانه درچوب بسته ، وژمه، سمیه و مادردریک خیمه دیگرزندانی می شوند. شب تکه های نان خشک را جلوهرکدام می اندازد و کمی آب هم درگوشه خیمه های شان می گذارند. شب مهتابی است.رمضان به این فکر فرومی رود که فردا کشته می شود.مرگ قطعی ترین تصمیمی است که درمورد شان گرفته شده است این مساله را فتیخان هم برایش گفته بود و بارها وژمه هم عنعنات قبیله و حکم جرگه را برایش توضیح داده است.

 

رمضان باخود فکرمی کند که دراین شب چه می توان کرد آیا تا به صبح باید خوابید و یا اینکه کاری را می توان کرد.رمضان به این فکرمی افتد که اگرامشب بگریزد شاید وژمه با فراروی زنده بماند پس باید برای زنده ماندن وژمه نقشه فراررا ریخت.بعد به این می اندیشد که فرارفایده ندارد و نباید وژمه را تنها گذاشت ازطرفی هم مرگ حق است هروقت باشد دامن گیرآدمی می شود پس چه بهترکه عشاق درکنارهم بمیرند.همان گونه که زندگی توام با عشق شیرین است مرگ هم با محبوب " احلی من العسل" خواهد بود.رمضان نگاهی به گذشته می کند و می بیند که هیچ کارخلافی نکرده است.مرگ خود یک نوع گذار و انتقال ازعالم ادنا به عالم اعلا است.دنیا همان پایین بودن است حال با خیال راحت به عالم علیا مراجعت می کند.دراین لحظه آیه " یا ایتها النفس ارجعی الی ربک.." را می خواند.رمضان ازسوی هم تمام ذهنش به سوی وژمه کشانده شده و به خاطروژمه قراررا برفرارترجیح می دهد زیرا فکرمی کند که فراروی هم سودی به حال وژمه ندارد. رمضان به این نتیجه می رسد که نباید فرارکرد ولی درتاریکی شب اگربتواند دست هایش را بازکند یک مرتبه به سراغ غفارخان هم باید رفت و اگربتواند قبل ازمرگ خود و وژمه این ظالم تبهکاررا بمیراند دیگرهیچ آروزوی در دل ندارد آن وقت با اطمینان نفسانی همراه وژمه به جهان دیگربه ملاقات عزیزانش می شتابد حال تمامی ذهن رمضان به این تمرکزیافته که دستش را بازکند به خیمه غفارخان برود....ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (106 )


رمضان تصمیم قاطعش این می شود که پیش ازفردای سرنوشت باید کاری نماید و اگر بتواند، غفارخان را به سزای اعمالش برساند آروزیش برآورده شده است.حال دست وی با ریسمان درستون خیمه بسته است ابتداء باید دست هایش را بازنماید.اراده قاطع وی سبب می گردد که ریسمان را کم کم ازدورکمرش سست و سست ترنماید با نیم ساعت تلاش روی ریسمان و تکان دادن بدنش بخوبی ریسمان را سست می کند حالا می تواند دندانش را روی گره ریسمان برساند و این عالی ترین موقعیتی است که برایش پیش آمد. گره اول را به سختی می گشاید گره دوم کمی راحتر بازمی شود به این ترتیب گره سوم و چهارم را بازمی کند.حالا هردو دستش بازشده اما ریسمان به دورکمرش بسته شده به گونه ای که نمی تواند بازوانش را تکان دهد حال با کمک انگشتانش، گره های پیچیده به دورکمرش را نیزیکی پس ازدیگری بازمی کند.خیمه آن چنان تاریک نیست زیرا شب سیزدهم ماه، مهتاب نورش را به کمک  رمضان فرستاده است و می تواند بخوبی چهارطرف  را ببیند و راه برود.با گذشت تقریبا چهل دقیقه تلاش،  ریسمان را ازخود دورمی کند.

 

رمضان کمی بازوانش را تکان می دهد و انرژی لازم را دردست های کرخت شده اش وارد می کند.به این ترتیب به آهستگی ازخیمه بیرون می شود می بیند که نوکرمسلح غفارخان درجلو خیمه تفنگش را درپهلویش گذاشته و خرپف می کند. رمضان ابتدا تفنگ را می گیرد می بیند عین تفنگ "سرپوش" پدرش می باشد. سه دانه مرمی دراخل جاغور دارد بعد سعی می کند که خلیطه مرمی را پیدا نماید که نمی تواند تفنگ "سرپوش"  با سه دانه مرمی را دراختیاردارد همین. رمضان با لگد به پهلوی نوکرارباب می زند و لوله تفنگ را دربیخ گوشش می چسپاند و می پرسد بیخی حرام زاده، خیمه غفارخان را نشانم بده نوکرخواب رفته می گوید "اوروره"  یعنی برا درجان مرا نکش من خیمه خان را نشان می دهم به این صورت نوکر، گروگان گرفته شده جلو و رمضان ازپشت سرش طرف خیمه غفارخان می رود. نوکرمی گوید: غفارخان چند خیمه دارد نمی دانم درکدام خیمه خوابیده باشد ولی  همین خیمه ازخان است.رمضان می گوید: هیچ گپ نزنی و الا با اولین فیرگلوله ، نفست را خواهم گرفت.نوکرگروگان گرفته شده که خلع سلاح شده، چیزی نمی گوید.

 

رمضان وارد خیمه می شود و غفارخان را نام می گیرد دراین لحظه مولوی حقانی ازجایش برمی خیزد و می گوید تو کی هستی غفارخان رفت درخانه دیگرش، من مهمان وی بودم همین جا خوابیده ام.رمضان می گوید مولوی صاحب با غفارخان چه می گفتی مولوی که ذهنش بکلی غافل ازرمضان بود گفت: درمورد سنگ سار، سربریدن رمضان گپ می زدیم و همین طورمی خواهیم فردا گوش و بینی وژمه ابتدا ببریم و بعد سنگ سارش کنیم من حکم شریعت را می نوشتم و فردا درمیدان جرگه، متهمان و خاینان را می آوریم و درحضورهمه مردم حکم اجرای شریعت را می خوانم به همین خاطردیرشد و من نتوانستم به خیمه خود بروم. بعد مولوی می گوید تو کی هستی و چطوردرخیمه ما آمدی.رمضان می گوید: من رمضان بچه میرزاحسین هستم و اسیر غفارخان من خودم را خلاص کرده ام و می خواهم غفارخان را به سزایی اعمالش برسانم حالا که  تو درخیمه آن خوابیده ای ابتداء جانت را می گیرم و بعد دو فیردیگررا به جان غفارخان بکارخواهیم گرفت.رمضان با صدای هیبت ناکی، دستورمی دهد مولوی خدا نشناس ازجایت بلند شو مولوی ازشدت ترس می گوید: یا الله یا الله خیر پیش خیرپیش ازجایش حرکت می کند دیگرجرئت حرف زدن را ازدست داده و درمقابل رمضان مثل بید استاده است.

 

 رمضان می گوید: دهانت را بازکن مولوی دهانش را بازمی کند رمضان ابتدا با دست دهان مولوی را درتاریکی، شناسایی و سپس لوله تفنگ را وارد دهان مولوی حقانی می کند با سرعت با انگشتش روی ماشه تفنگ" سرپوش" را فشارمی دهد به این صورت با صدای مهیب تفنگ، مولوی نقش زمین می شود و چند بارغفارخان غفارخان می کند و می میرد.صدای فیرهمه را ازخواب بیدارمی کند. سگ های غفارخان هم به سرصدا می افتد دراطراف خیمه که مولوی به قتل رسیده همه جمع می شوند.رمضان تمامی سعیش این است که غفارخان را شناسایی کرده و او را به قتل برساند دراین لحظه نوکرخلع سلاح شده خود را به خیمه های دیگرغفارخان می رساند و می گوید خان صاحب رمضان دست هایش را بازکرده و به قصد کشتن شما به خیمه رفته بود شما نبودید وی مولوی صاحب را کشت.خان صاحب درخیمه بمانید وی تفنگم را گرفته است.سه فیرداشت یکی را به جان مولوی انداخت کرده و دو فیردیگردارد.غفارخان می گوید: هله بروید خیمه را محاصره کنید که وی فرارنکند.نوکربرمی گردد می بیند که ده ها نفرازافراد قبیله دورخیمه را محاصره کرده اند سگ ها هم یک لحظه آرام نمی گیرد.

 

رمضان درداخل خیمه تمامی حرکات را کنترل می کند که غفارخان کدام یکی است ولی نمی تواند ازمیان آن همه آدم ها که خیمه را محاصره کرده غفارخان را شناسایی نماید.غفارخان ازترس ازخیمه اش خارج نشده است ولی مرتب دستورمی دهد که چه کند؟ هوا کم کم روشن می شد. صبح روز چهاردهم ماه سنبله هزارسیصد چهل سه، آخرین روز زندگی وژمه و رمضان شروع می شود. غفارخان توسط نوکرانش دستورمی دهد که رمضان را زنده دستگیرنمایید سعی کنید که با تیرکشته نشود.رمضان این فرمان را بگوش خود می شنود یک دفعه به ذهنش می رسد که با مرمی خودش را بکشد اما بلافاصله متوجه می شود که خود کشی دراسلام حرام است و دیگر اینکه می خواهد فردا وژمه را هم ببیند.مولوی گفته بود که فردا هردوی شان دریک میدان به صورت هولناکی به قتل می رسند. رمضان دو تا مرمی بشترندارد ازطرفی هم می داند که دستگیرمی شود دربیرون خیمه هرلحظه افراد قبیله زیاد و زیاد ترمی شوند.

 

رمضان ازخیمه بیرون می شود می گوید: ای مردم من رمضان هستم و هیچ گناهی هم ندارم  و قصد فراررا هم ندارم من راضی هستم به رضای خدا. مرگ حق است روزی دامن گیرهمه خواهد شد. آی مردم ما و شما همه اسیرخوانین تبهکارهستیم آنها به صغیرو کبیرما رحم ندارند ما درسیستم آنها به اندازه بز و گوسفند و سگ شان هم احترام نداریم و خوب می دانید که اختیارهیچ چیزخود را نداریم ما درحکومت خان ها، مالک هیچ چیزی نستیم حتا اختیارناموس خود را هم نداریم. من حالا اسیرشما هستم من با وژمه دخترمرحوم گل رحمان ازدواج شرعی با عشق و علاقه کرده ام .ما همه اولاد مسلمان و ازافغانستان هستیم زندگی، انتخاب همسر،حق تک تک فرد افغان می باشد.خان حق ندارد درامورزندگی مردم دخالت نماید ما همه بنده خداهستیم و نه بنده خان ستمکار.آی مردم این اتمام حجت من دراین صبحگاه برای شما است و می دانم که لحظات دیگر کشته می شوم من ازقبل حکم خود را می دانم من دراین خیمه آمده بودم که خان غفارخان را بسزای اعمالش برسانم ولی قسمت نبود. بجای وی مولوی گناه کارشما را که برای خوشنودی خان حکم مرگ من و همسرم وژمه را صادرکرده است را کشتم این سزای وی بود.

 

بروید من فرارنمی کنم ازشما می خواهم آبی برای من بیاورید که من وضو بگیرم و دو رکعت نمازصبحم را بخوانم اگربخواهید مرا دستگیرکنید هیچ مانعی ندارد تفنگ سرپوش دو مرمی دارد من می توانم دوتای تان را بکشم ولی نمی کشم من می توانستم خودم را بایکی ازاین فیرها بکشم ولی نکشتم چون خود کشی دراسلام حرام است اما اگرخان غفارخان را گیرمی کردم یک لحظه برای کشتنش درنگ نداشتم ولی خوب وی نجات یافته است و حالا ازترس نزدیک من آمده نمی تواند من هیچ یک ازشما را نمی کشم این هم تفنگ تان و برایم آب برای وضو بیاورید.رمضان تفنگ را به زمین می اندازد نوکرخواب رفته ارباب تفنگش را می گیرد. کسی ازترس غفارخان برای رمضان اب نیاورد و رمضان مجبورشد با تیمم نماز صبحش را می خواند درهمان رکعت اول، وی را دستگیرکرد و نگذاشت رکعت دوم ازنمازش را ادا نماید آن همه جمعیت رمضان را به زمین می خوابانند ودست پای وی را محکم می بندند وبه  خیمه که درشب، برایش تهیه دیده بود می برند...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (107)

 

پایان زندگی وژمه و رمضان فرا می رسد حوالی ساعت نه صبح دریک روز، مه آلود و گرفته که گویا خورشید ازرویدادی که دریکی از سیاره هایش روی می دهد، شرم دارد. زمین سیاره خورشید است و زمانی همین انسان ظالم و جهول وی را مرکزعالم گرفته بود.حال دراین ناف عالم دریکی ازصحراهایش فجیع ترین جنایت روی می دهد.خورشید  مادرمنظومه ازوقوع این جنایت دردامن یکی ازچوچه هایش خجالت می کشد و به همین دلیل است که بصورت رنگ پریده ای ازافق شرق صحرای خیمه غفارخان، ظاهرشده است.ساعت نه صبح است.غفارخان یک جمعی را موظف می کند که جنازه مولوی حقانی را به خاک بسپارند.وی دیشب به جای غفارخان توسط رمضان کشته شد و حال باید به خاک سپرده شود زیرا جنازه وی به سرعت متعفن می شود و بوی گندش همه جا را فرا می گیرد.

 

غفارخان دستورمی دهد که حکم نوشته شریعت و جرگه را که مولوی دیشب درحضورمن نوشته است را بگیرید که مطابق آن وژمه، حرام زاده گل رحمان و رمضان بچه میرزاحسین را مجازات نماییم.درجلو خیمه بیش ازصد پنجاه نفرمردان قبیله همراه با خوانین و ریش سفیدان جمع شده اند همه منتظرهستند که وژمه و رمضان را وارد میدان اعدام نمایند.چوکی درگوشه میدان گذاشته شده و قراراست که غفارخان روی آن نشسته تماشا گر، مجازات وژمه و رمضان باشد.غفارخان روی چوکی نشسته و چند نفررا دستورمی دهد که مطابق با حکم مولوی حقانی دوگودال سنگسار یکی برای وژمه و دیگری برای رمضان را حفرکنند.غفارخان دستورمی دهد که قاضی "جبار" به جای مولوی حقانی حکم را قرائت و اجرای نماید. قاضی "جبار" ازجایش بلند می شود و می گوید بنده به خدمت گذاری برای خان قبیله و ناموس آن حاضرهستم هرچه خان صاحب و مولوی مرحوم ما نوشته باشد، مو به مو اجرا می کنم.قاضی "جبار" حکم نوشته شده مولوی را می گیرد.دراین لحظه غفارخان دستورمی دهد که رمضان و وژمه را به میدان حاضرنمایند. افرادی می روند رمضان و وژمه را که به شدت با ریسمان ستم بسته شده بود را حاضرمی کنند.

 

قاضی "جبار" ابتدا دستورمی دهد که خیمه اجمل خان باید آتش زده شود.گروهی چهارنفری طرف خیمه اجمل خان می روند و خیمه خالی اجمل خان را به آتش می کشد.غفارخان می گوید اجمل ولد گل رحمان چیزی درخیمه اش نگذاشته است ولی حکم "جرگه" است باید خانه شان به آتش کشیده شود که می شود.سپس قاضی "جبار" حکم شریعت درمورد رمضان را سه مرحله ای اعلام می کند. ابتدا سنگسار، بعد گردن زدن و درآخرجسدش روی دارکشیده و برای سه شبانه روز درمعرض دید همه مردم گذاشته شود.حکم درمورد وژمه هم  سه چیز است ابتدا سنگسار، سپس بریده شدن گوش و بینی وی و سپس تیرباران البته تمامی هرسه مرحله درصورتی اجرا می شود که درموقع سنگسار، آنها نمیرند و زنده ازگودالی سنگساربیرون شوند. البته وژمه به دارآویخته نمی شود ولی اگرنمیرد پس ازبریدن گوش و بینی اش، توسط فیرتفنگ کشته  می شود.

 

با اعلام حکم و فیصله جرگه ابتدا رمضان را با دست های بسته وارد گودال سنگسارمی کنند آنگاه به حکم قاضی ازچهارسو، سنگ های ریز و درشت به طرف رمضان ازسوی جمعیت حاضر، پرتاب می شوند.وژمه با دیدن صحنه، تاب نمی آورد به صورت به زمین می غلطد ولی صداها و ناله های رمضان را شنیده و تمامی وجودش به آتش کشیده می شود.رمضان درگودالی توسط افراد قبیله، سنگسارمی شد و درهمین لحظه وژمه تمامی وجود و صحرای قلبش را آتش گرفته است. اما وژمه که دست راستش شکسته و به ریسمان ستم بسته شده است و هیچ کاری نمی توانیست انجام دهد و این سخن رمضان که درصحرای عدن درپشت قلعه "میانه ده" به وی گفته بود که درراه عشق حاضراست هزاربارکشته شود و حال همان صحنه را با چشم خود می بیند و با گوش خود می  شنود.دراین لحظه قاضی جباردستورمی دهد که سنگساربس است حال ببینید که رمضان زنده است و یانه .سه مامورویژه قاضی به رمضان نزدیک می شوند می بینند که وی زنده اما تمامی صورتش غرق درخون است.

 

به این صورت رمضان را ازگودال سنگسار بیرون می کنند.قاضی دستورمی دهد که گردن رمضان بریده شود به این صورت سه جلاد قاضی با کارد های بلند روی بدن پرازخون رمضان حاضرمی شوند رمضان تمامی چشمانش را خون گرفته است و هیچ چیزی را نمی بیند اما صدای جلادانش را می شنود که حکم قاضی جباررا درحقش می خواهند اجرا نمایند برای رمضان لحظه های سختی است تمام ذهنش به سوی وژمه رفته است و خود گویا هیچ دردی را احساس نمی کند اما خیلی خوشحال بود که مرگ وی پیش ازوژمه صورت می گیرد.رمضان تحمل عذاب وژمه را نداشت.رمضان را به زمین می خوابانند و دردقایقی اندکی سرش را ازتنش جدا  می کنند. درهمان وهله اول که کارد به گلویش کشیده می شود درثانیه ها و زمانی بسیارکوتاه با احساس لبه کارد جلاد درگلویش، به یاد بریدن سری امام حسین علیه السلام می افتد به این صورت رمضان درحضورصدها انسان سرش بریده می شود. مرحله سوم ازتطبیق حکم این است که باید جنازه رمضان سه شبانه روز روی چوبه دارآویزان شود.

 

 قاضی "جبار" درمورد وژمه چنین حکم می کند که وی را به دلیل اینکه زنا کرده باید سنگسارکرد.وژمه را به طرف گودال می برند چشمانش را بسته اند.با داخل کردن وژمه درگودال به حکم قاضی ازچهارسو سنگ به طرف وژمه پرتاب می شود.وژمه دراین لحظه ها درفکراصابت سنگ های تبهکاران نیست تمام ذهنش رفته به سوی پدرش که عروسی اش را تبریک گفته بود و حال به زودی پدر را ملاقات می کند دراین همین دقایق است که قاضی حکم به توقف سنگ باران می دهد وژمه را ازگودال بیرون می کشند.حال نوبت اجرای حکم دوم که بریدن گوش و بینی وژمه است می رسد. قاضی می خواهد  با همان کاردی که رمضان را سربریده است ، با همان کارد گوش و بینی وژمه را ببرد.دراین موقع غفارخان می گوید آن دخترحرام زاده و زنا کاررانزد من بیاورید. می خواهم ازوی به پرسم  چوبی که برسرخان زده بود را یادش هست و یانه. وژمه را درجلوپای غفارخان می اندازند.وژمه به خوبی همه لحظه ها را احساس می کند گرچه دستش شکسته است و تازه اززیرباران سنگ بیرون شده  ولی درخود انرژی زیادی می بیند.وی درجلو پای غفارخان افتاده است یک چشم وژمه بازمی شود به خوبی صورت خان را می بیند.غفارخان چپلک پیشاوری ازپایش می کشد و به صورت وژمه می کوبد و بعد با ناخن پایش با صورت وی بازی می کند و می خواهد که بانوک پایش لب های وژمه را پالا و پایین کند. غفارخان فکرمی کرد وی رمقی ندارد و می تواند با سرو صورت وی بازی و تحقیرش کرد.

 

وژمه دراین لحظه دهانش رابازبا قدرت زیاد دوانگشت غفارخان را زیردندان می گیرد بگونه ای وژمه دندانش را فشارمی دهد که بوق غفارخان به آسمان بلند می شود نوکران همه مانده که چه کنند غفارخان می گوید: که اسپی یعنی سگ، پاهایم را خورد غفارخان پشت سرهم فریاد می کشید وژمه هم با همه انرژی ناخن هایش را زیردندان گرفته است.خان ازشدت درد ازچوکی به زمین می غلطد و با سوزگذار با تمامی قدرت فریاد کشید که مرا کشت، درهمین لحظه چند گوزبلندی ازوی خارج می شود.غفارخان هم گوز و هم درد را حس کرد این رسوای بزرگی برای خان بود که درحضورنوکرانش گوززده باشد.اما دندان های وژمه دلاور، گوزش را کشید و وی را رسوا کرد.غفارخان می گوید دندان های  این سگ را ازپایم بکشید دراین موقع یکی ازنوکران خان با قنداق تفنگ به سرو صورت وژمه به گونه بیرحمانه ای می کوبد. نوکردیگرخان تکه سنگ بزرگی را اززمین برداشته و به فرق وژمه می کوبد به این صورت وژمه جان به جان آفرین تسلیم می کند. اما دندان هایش چنان وارد انگشتان غفارخان شده بود که پس ازمرگ وی کشیدنش سخت بود.وژمه به این صورت پس ازرمضان جان به جان آفرین می دهد.و حکم دیگرقاضی که بریدن  گوش و بینی وی بود، با اقدام دلیرانه او، ازبین می رود...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (108)

 

فتیخان روایت عاشقانه و پایان هولناک آن را به این صورت شرح می دهد.وی درجمع دوستانش غلامحسین داروغه،کربلایی حسن، غلام فتیخان و بچه ملاقربان، ماجرای وژمه و رمضان را ا زهمان آغازآشنایی درچشمه زولال "چوقریگگ" تا زمان اسارت و مرگ مظلومانه شان بخوبی روایت می کند.وژمه و رمضان برسرچشمه با هم دلباخته می شوند و درصحرای "عدن" شان درپشت قلعه "میانه ده" پیوند عشق شان را درحد لیلا و مجنون استوارمی کنند و بعد رمضان در راه عشق و دیدن وژمه زحمت های زیادی را متحمل می شود.مار، یک باروی را می گزد و روزی دیگر، درراه دیدن وژمه توسط سگ های غفارن مورد حمله قرارمی گیرد و به شدت زخمی می شود.اجمل خان به عیادتش می یاید.وی نیزدلباخته لیلا، خواهررمضان می شود.اجمل خان ماجرای عاشق شدنش را با مادرش درمیان می گذارد.مادراجمل به خواستگاری لیلا درخانه رمضان می یاید.لیلا قبول می کند که همسراجمل خان شود.اجمل خان هم برای اینکه به لیلا برسد ازخواهرش وژمه برای رمضان خواستگاری می کند.هردو دختر وژمه و لیلا می پذیرند که همسررمضان و اجمل خان شوند.

 

خانواده اجمل خان زندگی چوپانی و کوچی گری را ترک می کند و اجمل خان، همراه مادر و خواهرانش وژمه و سمیه به قریه رمضان می یایند.درقریه و درخانه رمضان، وژمه همسررمضان و لیلا به عقد اجمل خان درمی یاید.موسی چوکره و اسد خرمست جاسوسان یاقوت شاه ازجریان مطلع می شوند.موسی چوکره  خبررا به یاقوت شاه  می رساند.ارباب یاقوت شاه هم خود را به خیمه غفارخان می رساند درراه دراثرطوفان بی سابقه موسی چوکره زنده توسط طوفان دفن خاک می شود. ارباب یاقوت یک چشمش را دراصابت به شاخه درخت، ازدست می دهد.غفارخان دراثرسعایت ارباب یاقوت شاه جرگه تشکیل می دهد و تصمیم مرگباری درمورد وژمه و رمضان می گیرد. ابتدا سنگسار،بعد بریدن گوش و بینی وژمه و سپس کشتن و آتش زدن خیمه شان.اجمل خان همراه لیلا و زهرا و مادررمضان، منطقه را ترک و راهی کابل می شوند. اما رمضان درنهایت همراه وژمه سمیه و مادرشان حین ترک قریه به کمین سپاهیان غفارخان  برمی خورد.وژمه دراثرتیراندازی اسپش پی و خودش به زمین و دستش می شکند و به این صورت همه شان به قرارگاه غفارخان منتقل می شوند.

 

شب رمضان دستش را ازریسمان بازکرده وارد خیمه غفارخان می شود ولی بجای غفارخان مولوی حقانی توسط رمضان کشته می شود درفردای آن روز رمضان درجمع صد ها نفربه امرغفارخان سنگ سار، و بعد وی را ذبح می کنند.وژمه هم سنگسارمی شود و بعد ازسنگساردرجلوی پای غفارخان انداخته می شود.وژمه با گرفتن دندان ازپای غفارخان گوز وی را می کشد و به این صورت وژمه این دخترقهرمان، غفارخان را درحضورنوکرانش تبدیل به یک خان گوزوک می کند که برای جامعه و قبیله پتانی ننگ ابدی است و درنهایت وژمه با قنداق تفنگ و قطعه سنگ نوکران غفارخان برسرش، به شهادت می رسد.به این ترتیب وژمه بعد ازرمضان، جان را به جانان تسلیم می کند و به این صورت دو عاشق دریک زمان به ابدیت می پیوندند. وقتی که حکایت فتیخان به اینجا می رسد دست های فتیخان می لرزد و صدایش رعشه برمی دارد.غلام هم یک مرتبه با صورتش به زمین می غلطد .

 

غلام حسین داروغه و کربلایی حسن و بچه ملاقربان ، غلام را اززمین برمی دارند.غلام به یک باره شوکه شده لال می شود. غلامحسین داروغه دستورمی دهد که ازهمان دواهای که غلام داشت وی را درمان نماید. چند دانه گولی و یک پیج کاری به وی تزریق می کند.غلامحسین ازباب مجبوریت  برای اولین باردست به پیچ کاری می زند وی دیده بود که غلام چه رقم پیچ کاری می کرد.

 

غلام فتیخان بکلی حواسش را ازدست داده است وی درمورد داستان گلک ها و بلقیس، گلک نه ساله که مورد تجاوزامیرقرارگرفت بود، هم یک بارنزدیک بود دیوانه شود و لی حالا غلام فتیخان واقعا دیوانه شده بود.غلام حسین داروغه به نوکرانش دستورمی دهد که غلام را درخانه دیگری ببرند و بخوابانند تا شاید حالش بهترشود. نوکران غلام حسین داروغه غلام را ازمهمانخان طرف خانه می برند. یک مرتبه غلام خود را ازدست نوکران خلاص و با سرعت پا به فرارمی گذارد سرعت فرارغلام ازقریه غیرطبیعی می نمود نوکران غلام حسین داروغه تا بیرون قریه به دنبال غلام می دوند و لی بی فایده  بود غلام با سرعت غیرقابل تصور پا به فرارمی گذارد .نوکران به خانه برمی گردند و گزارش می دهند که غلام فتیخان گریخت و بکلی ازقریه خارج شد و هرچه تلاش کردیم وی را نتوانستیم بگیریم. فتیخان می گوید غلام دیگر ازدست ما خارج شد و من بدون نوکرشدم غلام دیوانه شد و هرگزبه درد من نمی خورد و ممکن است خودرا به کشتن دهد.عجب کاری بدی شد.

 

ماه میزان سال هزارسیصد چهل هفت است فصلی که خرمن ها جمع شده قافله و گله های بزرگی ازکوچی ها کم کم عزم بازگشت ازهزاره جات را دارند. غلام فتیخان با یک قافله کوچی برمی خورد. وی هرچه ازدهانش بیرون شد به خان کوچی و قبیله کوچی دشنام می داد چند نفر ازافراد قبیله کوچی، وی را دست گیرمی کنند و به نزدخان کوچی می برند و می گویند این نفر نمی دانیم دیوانه است و یا دشمن خان صاحب هرچه در دهانش آمده به قبیله و خان صاحب دشنام می داد ما وی را دستگیرکردیم و به نزد شما آورده ایم.خان کوچی می گوید این نفردیوانه نیست من می پامم یعنی می فهمم که ازنفرهای حاجی صفدردشمن درجه یک من می باشد. امسال من باوی برسر"علف چرها" درگیری داشتیم.حاجی صفدرشخصا خودش همراه دو نفر دیگر، چوپان ما را تا دمی مرگ چوب کاری کرد.دراین لحظه اورنگ خان دستورمی دهد که هله هردو چوپان را بیاورید اگرآنها تایید کردند که این نفرازقریه حاجی صفدراست آن وقت باید یقین کرد که حاجی صفدروی را به قصد کشتن و انتقام گرفتن فرستاده این " ارا می" یعنی حرامی، دیوانه نیست بلکی خودرا به  لیوانه گی یعنی دیوانه گی زده است.

 

 نوکران اورنگ خان به دبنال چوپانهای کوتک خورده می روند دراین لحظه اورنگ ازغلام می پرسد نامت چیست غلام می گوید: نامم صفدرخان دشمن اورنگ خان است وی درحین گفتگو دانسته بود که خان کوچی نامش ارنگ خان می باشد. خوب غلام قهقهه می خندد. اورنگ خان می پرسد حاجی صفدررا می شناسی. غلام می گوید: صفدرمولای من است. صفدرهمان حیدر کرار است که این گونه عمربن عبدود را به زمین خوابان. غلام یک باره طرف اورنگ خان حمله می برد و دریک چشم بهم زدن اورنگ خان را نقش بر زمین می کند و فریا د می زند یا مولای علی، صفدر و حیدرکرار به من کمک کن که من انتقام گلک نه ساله و وژمه  و رمضان را ازاین ظالم بگیرم اورنگ داد می زند هله بگیرید که نفردشمن حاجی صفدرمرا کشت. چند نفرازاطراف خیمه، خودرا به خیمه می رسانند  می بینند که یک نفرروی اورنگ خان سوارشده و با مشت لگد اورنگ خان را می زند.آنها غلام را ازروی اورنگ خان برمی دارند و چند نفری غلام را زیرمشت لگد می گیرند. اورنگ خان ازجایش حرکت کرده گو اینکه زمین وزمان به دورسرش می چرخد دستورمی دهد که هله مردم راخبرکنید که حاجی صفدربرای کشتن من این نفررا فرستاده وی گفته است  که صفدرمولای من است...ادامه دارد



 

حکایت های فتیخان (109)

 

شورهیجان عجیبی درخیمه اورنگ خان برپا می شود.این رویداد درابتداء پایزسال هزارسیصد چهل هفت روی داده است.داستان و تراژدی وژمه و رمضان می دانید که درسال هزارسیصد چهل سه روی می دهد.حال که غلام فتیخان دیوانه شده دلیل آن، حکایت فتیخان برای غلامحسین داروغه، کربلایی حسن و غلام فتیخان بود.غلام درخانه غلامحسین داروغه یک باردیگرنیزوضعیت روحی اش بهم خورد.بچه ملاقربان حکایت هولناک تجاوزامیربه بلقیس گلک نه ساله را کرد وی درزیرنفس امیرتاب نمی آورد و با گذشت چهل دقیقه تجاوز،گلک دخترنه ساله، جان می سپارد.غلام با شنیدن این حکایت "مخبل" شد ولی حالا بکلی دیوانه شده. خان کوچی اورنگ خان را درداخل خیمه اش به زمین انداخته و رو وی سوارشده و تاجای که فرصت داشت اورنگ خان با مشت لگد کوبیده است و با خود زمزمه می کرد: که مولایم صفدرو حیدرکراربه وی گفته است که وی را باید بکشد. اورنگ خان که هرسال با گله و شتربه هزاره جات می رفت و دراین سال درگیری سختی با حاجی صفدربخاطر،چراگاه پیدا کرد. حاجی صفدرکه مردی شجاعی بود دستورمی دهد که چوپانهای اورنگ خان را به نرخ شاروالی لت نماید که این کاررا کرد. حال غلام، وارد خیمه شده و پشت سرهم اعلام می کند که صفدرمولای من است.اورنگ خان کوچی دستورداده است که هردو چوپان را حاضرنمایند که این مرد را می شناسد و یانه.

 

 غلام درگوشه خیمه ، نفس نفس می زند تازه ازروی خان بلند ش کرده و دونفربالای سرش استاده و منتظردستوراورنگ خان می باشند. اورنگ می گوید وی را محکم به ستون خیمه بسته نمایید تا چوپانها بیایند اگرچوپان ها تایید کنند که وی ازافراد حاجی صفدراست درآن صورت وی را به اشد مجازات براساس فیصله جرگه، مجازات خواهد کرد.چوپان ها وارد خیمه می شوند می بینند که اورنگ خان سخت برآشفته است و یک نفرهزاره را به جرم حمله و اهانت دستگیرکرده و حالا محکم به ستون خیمه بسته است. اورنگ خان ازچوپان ها می پرسد او حرامزاده ها بگویید که این نفررا می شناسید و یانه و دیگراینکه بگویید که همان نفری نیست که همراه حاجی صفدرشما را زیرچوب انداخته و لت  کرد.چوپان ها بدون اینکه وی را بشناسد صرف به خاطرخوشنودی اورنگ خان که سخت بروی آشفته است، می گویند: بله خان صاحب این همان هزاره نوکرصفدراست که ما را درپای گردنه بلندک لت و کوب کرد این یکی ازهمان نفرهای حاجی صفدرخان است. دراین لحظه غلام فتیخان می گوید: صفدرمولای من است.عمربن عبدود را خوابان من نوکرمولایم صفدرهستم و همه تان را می خوبانم. من وظیفه دارم که انتقام گلک نه ساله را که کشته اید ازشما بگیرم و دیگراینکه من همه شمارا که وژمه و رمضان را سنگ باران کرده اید می خواهم همه تان را سنگ سارنمایم. نامرد ها دستهایم را بازکنید من وظیفه گرفته ام که انتقام وژمه و رمضان و بلقیس گلک نه ساله را ازشما بگیرم. شما همه تان قاتل هستید مولایم صفدرگفته است که باید انتقام مظلومان را ازشما بگیرم. با این گفته های غلام فتیخان دیگرشکی برای اورنگ خان باقی نمی ماند که وی مامورحاجی صفدراست و می خواهد وی را بکشد این نفرازوقتیکه وارد خیمه شد، یک باربه من حمله کرد و گفت: صفدرمولای من است و می خواهد مکرر مرا به زمین به خواباند. حال چوپانان همه به چشم خود دیده که وی همراه حاجی صفدربوده و چوپانان را لت و کوب کرده است.

 

تا اینجا معلوم است اورنگ خان می گوید: اما اینکه وی اعتراف می کند که مولایش صفدرگفته که انتقام گلک نه ساله را بگیرد و انتقام وژمه و رمضان را می خواهد بگیرد این گپ ها را نمی فامم که چیست؟ من نه بلقیس گلک نه ساله را می شناسم و نه وژمه و رمضان را شناختم. خوب حاجی صفدربه وی گفته که اورنگ قاتل وژمه و رمضان است بلقیس نه ساله را کشته.حاجی صفدروی را تحریک کرده و به وی گفته که گویا قاتل هستم.اورنگ یازده نفرازریش سفیدهای قبیله را جمع می کند و جریان حمله به خودش، شهادت چوپان ها درگیری و دشمنی با حاجی صفدربرسر چراگاه را به کلانها شرح می هد و بعد می گوید: حاجی صفدراین نفر را فرستاده که مرا بکشد خود ش تا حالا ده باراعتراف کرده که مولایش صفدراست و یک نفردیگررا بنام حید ر هم به زبان می آورد. ما حیدر را دربین مردم هزاره نمی شناسیم که با ما دشمن باشد ولی حاجی صفدربا ما دشمن شده است.غلام فتیخان درحالیکه با تناب، به خیمه بسته شده می گوید: حیدرکرار و صفدرمولای من است  مولایم صفدرو حیدرکراربه من امرکرده که انتقام وژمه و رمضان و بلقیس نه ساله را بگیرم. همه ریش سفیدان که درخیمه اورنگ خان نشسته ،یقین می کنند که غلام فتیخان مامورصفدرخان است.

 

گفته باشم غلام که بکلی حواسش را ازدست داده منظورش ازصفدرو حیدرکرار،مولاعلی علیه السلام بود.درجنگ های صدراسلام، درکتابی بنام "حمله حیدری" ازمولا بنام حیدرکرارنام گرفته شده است. صفدرو حیدرکرارازالقاب مولاعلی است که حال غلام فتیخان برای انتقام گرفتن احساس می کند که ازطرف مولا علی ماموریت گرفته است و باید اورنگ خان را بکشد.غلام که دراثرشنیدن حکایت درد ناک بلقیس نه ساله و کشته شدن وژمه و رمضان بکلی شکه شده وعقلش را ازدست داده است. حالا درفضای ذهنی اش برای انتقام گرفتن ازظالم و قاتل، مولاعلی دردلش می چرخد و ازمظلومان که کشته شدند، وژمه و رمضان را یاد دارد و قصه هولناک بلقیس گلک نه ساله درقصرامارت امیربرایش زنده شده است.غلام دراین لحظه همین مفاهیم درذهنش احیا شده است و با همان زبان با اورنگ خان رییس قبیله کوچی سخن می گوید. غلام وی را ظالم و قاتل می داند. اما اورنگ خان غلام را مامورقتل خود ازسوی حاجی صفدرگرفته است. دراین جا همه چیزبرای هردوطرف روشن است.اورنگ و دیگراعضای قبیله به این نتیجه رسیده اند که وی مامورقتل خان است.

 

غلام هم مرتب درتخیلاتش به این جا رسید که قاتل وژمه و رمضان و بلقیس نه ساله را گیرکرده و باید انتقام مقتولان را بگیرد. اورنگ خان رو طرف اعضای جرگه کرده می گوید که حال همه چیزروشن شده است بگویید که باوی چه کنیم. یکی ازکلان ها می گوید ابتدا دره می زنیم و زیرچوپ می اندازیم و درزیرچوب نفس وی را می کشیم. دیگری می گوید: چوب زدن فایده ندارد چرا وقت مان را بگیریم با توپک یعنی تفنگ خلاصش می کنیم. سومی پیشنهاد می کند که درشاخه درخت بید به دارمی زنیم  و می گذاریم که جنازه اش همان جا بماند. چهارمی که ملای مدرسه هم است می گوید: جزایش فقط سربریدن است درکشورعربستان ، جنایت کاررا گردن می زند دراسلام جنایتکار با شمشیر،همیشه گردن زده شده حال این تبهکاررا گردن بزنیم . دراین لحظه غلام فتیخان که درچوب خیمه درحضورهمه بسته شده است. خودرا تکان می دهد ومی گوید:  شما نمی توانید مرا بکشید این منم که باید شما را بکشم شما می خواهید مثل وژمه و رمضان مرا گردن بزنید نه شما این کار را نمی توانید مولایم صفدرنمی گذارد که شما مرا حلال کنید. به خدا مولایم صفدربا شمشیرهمه تان را خواهد کشت. شما نمی توانید مثل رمضان مرا گردن بزنید شما خیال کرده اید.

 

دراین لحظه یکی ازریش سفید ها می گوید: کشتن این نفرممکن است دشمنی زیادی بین قبیله ما و حاجی صفدربوجود بیاورد ما بهرحال هرسال درهزاره جات باید بیاییم پس ما نباید کاری کنیم که حاجی صفدر و مردم هزاره، مارا قاتل بگیرند همان طوریکه همین لیوانی می گوید: راست است حاجی صفدر و مردم هزاره ازما انتقام خواهند گرفت و این کارخوب نیست.اورنگ خان می گوید: پس چه کنیم یعنی می گویی که آزادش کنیم و کدام جایزه هم برایش بدهم که خان را می خواست بکشد. ریش سفید کمی سرفه و لبهایش را ترمی کند و احساس می کند که ازسخنانش سوء برداشت شده می گوید: من یک پیشنهاد دارم که وی به شدید وجهی مجازات شود ولی کسی ثابت نتواند که کارما بوده است حال چطور...ادامه دارد