X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

ازحیوانکی من روسها هم می ترسید. خاطره

1395/06/24 ساعت 01:26 ب.ظ


از حیوانکی من روسها هم می ترسید

سال 1365 بود. در این سال همراه استاد مزاری و 72 تن مجاهد از مرز کاکری عازم مناطق مرکزی شدیم هدف مان ایجاد وحدت و جلوگیری از وقوع جنگهای داخلی بود. هر کی یک الاغ و قاطر و اسب داشتیم و ازترس بمباران شبها سفر می کردیم. استاد مزاری یک اسپ سیاه داشت و در شب دوم از سفر 65 اسپ از کوه غلطید و دراین رویداد در شب تاریک استاد مزاری بد رقم زخمی و دستش شکست. و اما نرخر که من داشتم اعجوبه بود هر پنج دقیقه آهنگ خرانه داشت بارش هم سنگین و منم رویش سوار بودم هدف این بود که خسته شود و آهنگ نسراید اما نشد که نشد نمی دانم درد عشق و فراق داشت و یا چه مرضش بود. راهنما چند بار به من گفت استاد این نرخر همه مارا در باد می دهد روسها در جاده ترغندی پسته ها دارد و از ترس این نرخر کمینها را دو چندان می کند و خلاصه گفته باشم جلو آهنگ سرای نرخرت را بگیر که روسهای وحشی را وحشی تر و همه ما در تاریکی شب قتل عام می شویم من رهنما هستم و می دانم که وضع خطرناک است و روسها می ترسند. گفتم منم در عذاب وی گرفتار شده ام. خلاصه در شب عبور از از جاده پخته ترغندی تمام بحث روی خاموش کردن صدای نرخر من شد. استاد مزاری گفت حاجی آغا رهنما راست می گوید روسها می ترسند و غال ماغال نرخر کار دست همه می دهد راه حل این هست یکی دوساعت باکدام ریسمان دهانش را ببند همین کار را کردم اما وی طبق عادت هر پنج دقیقه می خواست صدایش را بکشد پرخ می زداما نمی شد وگاهی بعلت فشار صدا از عقب بیرون می داد و با این تدبیر بخیر و سلامت از جاده مرگ و از جاده خطر گذشتیم و اما ماجراهای بعدی این نرخر ....نقد و نظر. خاطره


ابداع شکنجه


بشر دو پا نمونه خلقت کارهای حیرت انگیزی دارد. در سالهای 66 سفری داشتم دریکی از ولایات مرکزی. شب قصه جنگها و منازعات داخلی شروع شد. هرکی رویداد و خاطره ای از بی نظمی از بی حکومتی و ازبی رحمی گروهی در حق گروه مخالف را داشت از میان آنهمه این یکی برایم فرا موش نا شدنی هست. کسی را به اتهام  عضویت و جاسوسی برای گروه رقیب گرفته بود شورای قضات برای کشتن متهم جلسه دایر کرد حکم مرگ بود اما بحث نحوه مرگ متهم بود یکی می گفت با گلوله سربی تمامش می کنیم و دیگری پیشنهاد ریسمان دار در گردنش و سومی لول دادن از کوه و چهارمی حکم سنگ سار و پنجمی زیر چوب را ترجیح می داد تمام حرف این بود که متهم شدید عذاب را به دست مجاهدین باید بکشد و بمیرد و آخر الامر یکی از قاضی صاحبها گفت لوختش می کنیم و روی ورده یعنی لانه گاو زنبور می نشانیم و بعد می بینیم که چه گونه می میرد این پیشنهاد و ابداع قبول می شود. دستها و پایهایش را بسته و متهم را لوخت مادر ذات و روی لانه زنبور می نشاند. گاو زنبورهای فصل بهار وحشی می شود و برای دفاع از لانه شان متهم را آن قدر نیش سمی می زند که در ظرف نیم ساعت وی می پوندد و تبدیل به غونج می شود و بعد می ترکد و به این صورت متهم را می کشد. این حکایت از همان سالها در ذهنم بود. بله بقول شاه عبد العظیمیها داداش ما اینیم دیگه باز گشت به آن سالها و بی حکومتی این کار ها را دارد. خاطره


حیوانکی کارهای خرکی کرد


حیوانکی از سرزمین نیشابور بود. استاد مزاری گفته بود که بدون الاغ قاطر و اسب سفر 30 روزه به هزارجات غیر ممکن هست. منم با چهار طرف تماس گرفتم سر انجام نیشابور سر زمین خیام را جای بهترین هایش پیداکردم سی راس خریداری کردم و مالک در باره همین نرخر آواز خوان یک سفارش به من کرد و خیلی تعریف و تمجید از اصل نسب وی گو اینکه بقول سناتور شریفی از نژاد خر حضرت عیسا علیه السلام باشد. سفارش این بود که هر صبح نیم کیلو جو برایش بدهم. منم هرروز نیم کیلو جو و گاهی زیاد تر برایش می دادم. در مدتی که در مرز بودیم یک روز با چند تای دیگر گم شده بود و سرانجام پیدا کردیم که به اتهام عبور غیر مجازازمرز، زندانی شده و همراه استاد مزاری نزد قاضی حسینی رفتیم که اصالتا افغانی بود و با چه مکافاتی حیوانکی و همراه هانش را از زندان بیرون کردیم. سفر ما از مرزکاکری تا بهشت هزارجات 30 روز طول کشید. گفتم شبها سفر و روزها می خوابیدیم. یک روز رهنما گفت مناطق امن است می شود در روز سفر کرد نزدیکیهای "منار جام" بودیم. حوالی ساعت سه بعد از ظهر هست و هوا عاشقانه و دل پذیر و گاهی هم صدای خواندن کبکها را می شنیدم حیوانکی مثل همیشه هر از چند گاهی آهنگ سر می داد ما هم عادت کرده بودیم. در همین لحظه هاست که احساس کردم حیوانکی می لرزد. درجلو من ح-ز سوار بر یک ماچه خر قرار داشت و مجاهدان همراه باهم می خندیدند و اشارات به حیوانکی من داشتند و من یک در هزار فکر نمی کردم که کارخرکی از حیوانکی سر بزند اما احساس می کردم که حسابی می لرزد. در یک چشم بهم زدن حیوانکی با تمام قدرت خودرا روی ماچه خر انداخت و من از پشتش همراه بار به زمین افتادم پاهایم به ریسمان بار گیر افتاده و نرخر که بشدت مشغول کار خودش بود مرا به دنبالش می کشاند صحنه عجیبی بود. ح-ز مرتب نام مرا می گرفت گو اینکه من مقصر خطا کار و متجاوزم و اما از حال من خبر نداشت که درکشالم اگر عکس این صحنه گرفته می شد بدون شک برنده بهترین جایزه بین المللی می شد. بچه ها می خندید و استاد صدایش می یامد که بروید نجاتش دهید نمی دانم چه شد پاهایم از ریسمان بار کنده و به زمین افتادم از جابلند شدم استاد به من رسید گفت اوگار نشدی بخود تکان دادم دیدم خوبم.نرخر نیزکارش را کرده بود و رفیقم ح-ز را دیدم حیوانکی پشت سر رفیقم را هنگام تجاوز لیس زده و دهانش کف داشت گو اینکه موهای بلندش را شامپو مالیده باشد.... 


کمین هولناک

دهان حیوانکی را باز کردم. این دو ساعت چه قدر برایش سخت تمام شد. فکر می کردم کمی شکمش باد کرده بود و چند دقیقه پرخ می زد گو اینکه دهانش بسته هست. ساعت هفت شب شد که طبق برنامه حرکت کردیم. بما گفته بود که جاسوسان خبر ورود قافله مارا به حکومت و به روسها داده اند. حاجی احمدی شولگره نام قافله را" قافله نور" گذاشته بود. نگران اوضاع امنیتی بودیم گزارش جدی بود مردمان محل بما می گفتند چندان اسلحه دفاعی ندارید مواظب خود تان باشید راپورتان را داده اند وقتی وارد "سرک آبشاره" شدیم تمام گزارشها تایید شد.نشانه های عبور تانک موتر و نفر بر زرهی بخوبی در سرک نمایان بود و خیلی هم تازه. به استاد مزاری گفتم خطر کمین جدی و قطعی هست. استاد گفت چاره نیست از جاده می گذریم. شب مهتابی و اما آسمان به نظرم تیره و تار معلوم می شد مهتاب هم رنگ پریده وگاهی در میان ابرها گم و گاهی بیرون می شد. استاد مزاری به دلیل شکستگی و درد و زخم پیاده نمی توانیست راه برود یک همراه داشت که کمکش کند دیگر اسب سیاه و چموش را ازش گرفته بودیم. استادعرفانی می گفت من ازاول با این اسب مشکل داشتم اسب و رنگ سیاه نحس است اما زورم به مزاری نمی رسد. ساعت ده شب را نشان می داد رو بطرف بالای دره می رفتیم همه جا درختهای وحشی اما سرسبز بهاری بود. نگاهی به مهتاب کردم و نگاهی به آسمان و نگاهی هم به بالای دره فکر کردم با مجموعه بزرگ درختهای کوتاه و بلند رو برو می شویم و هر لحظه قافله بسوی این شاخه های بلند و کوتاه نزدیک و نزدیک تر می شد باد ملایمی می وزید همه شاخه ها حرکت می کرد ولی شاخه های جلو روی ما ثابت بود یک لحظه با خود فکر کردم گفتم این انبوه شاخه ها چرا شور نمی خورد و ثابت هست در همین خیالات بودم که به یک باره صدای دریش با زبانهای روسی و دری را شنیدم و بعد در میان عظیم ترین آتش توپ تانگ و رگبارهای مسلسل قرار گرفتیم و از تمامی شاخه ها که به غلط فکر می کردم درخت هست اما آتش می بارید. آتش و صدا های انفجار در حدی قوی بود که تمامی دره را تبدیل به جهنم ساخت و می سوخت و این هول انگیز ترین واقعه بود که فقط تا آن زمان در فیلمها دیده بودم..... ادامه برای بعد. خاطره

-------------------------------------------------؛

پ.ن آبشاره منطقه ای هست در ولایت باد غیس.

مجموعه شاخه های کوتاه و بلند همان لوله های توپ و تانک و مسلسل بود که در یک تپه بلند کمین گرفته بود. اسب سیاه همان اسبی بود که در شب دوم سفر از کوه غلطید و استاد مزاری مجروح و دستش شکست و حیوانکی همان نرخری هست که هنگام عبور از جاده ترغندی دهانش را بسته بودم تا با آهنگ خرانه اش روسها را خبر نکند.


پس از کمین هولناک 


یک ساعت زیر شدید ترین آتش توپ تانگ و مسلسل و ارپی جی و هاوان و راکت قرار داشتیم. پس از دریش و حمله آتشین همه مثل جوجه های کبک در تاریکی شب گم شدیم. حیوانکی از دستم گریخت خودم نمی دانستم به کدام جهت روانم در فکر استاد ماندم که با دست شکسته و بدن زخمی اش کجا شد؟ و از 72 مجاهد که چه قدر کشته و رخمی شدند نمی دانستم و از 30 راس حیوان هم خبری نداشتم محشری و قیامتی برای ما بپا شد. من در جهتی رو برو حرکت کردم گلوله ها از بیخ گوشم ویز ویز کنان می گذشت و یک نوع بوی تند باروت را استشمام می کردم و به همین ترتیب در پشت تپه پریدم و کمی نفس کشیدم و بدنم را چک کردم که مبادا زخمی نشده باشم. صدای غرش آتش عظیم روسها قطع نمی شد و بلاوقفه ادامه داشت. کمی بخودم فکر کردم که چه در جیب دارم و همه کاغذها و نامه را بیرون کردم و پاره و پاره.حدس می زدم در محاصره کامل باشم و اگر دست گیر شوم اسناد نداشته باشم زهی خیال باطل. در همین لحظه قاطری را دیدم که بارش در زیر شکمش افتاده و هر طرف می پرید که خودرا خلاص کند دویدم که بگیرم اما با سرعت گم شد. با ساعتم نگاه کردم قریب 11 شب را نشان می داد و 40 دقیقه از آتش باری گذشته بود احساس می کردم که کمی تخفیف یافته است و به همین ترتیب راه می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم تنها دو هدف را در نظر گرفتم یکی هر چه دوری از صحنه هولناک و دیگری رو بطرف شرق و آبشاره. شنیده بودم آبشاره محل اقامت و سنگر معلم نیک محمد دوست استاد مزاری هست و با تشخیص دو هدف به راه خود یکه و تنها ادامه دادم و از هیچ چیز خبر نداشتم و هیچ صدای بگوش نمی رسید جز گاه گاهی صدای توپخانه روسها. تا ساعت سه نصف شب راه رفتم از محل رویداد بیخی دور شدم و بی نهایت تشنه بودم و از تشنگی از پای می افتادم و گفتم اگر آب پیدا نشود ممکن فردا در دشت صحرا بمیرم. در فراز تپه ای استادم به اسمان نگاه کردم مهتاب در حال گم شدن از سینه آسمان بود صدای نشنیدم گوشم را به زمین گذاشتم از فیلم امام علی ساخته داوود میر باقری یاد گرفته بودم که صدا در شب با گذاشتن گوش روی زمین شنیده می شود. صدای خفیف زنگوله را شنیدم و چند تیپه به همان سو راه رفتم درست روی تپه ای استادم و به عمق یک دره بی نهایت تاریک نگاه می کردم که ناگهان دو سگ چوپان با سرعت برق خود را بمن رساند. کلاشینکف داشتم اما سعی کردم بنیشینم چون سگ با آدم نشسته کاری ندارد. صدای چوپان به دنبال سگ و صدای من بسوی چوپان و صداهای سگ به هرسو که می چرخید در واقع صدای نجات من بود و فکر می کنم یکی از شیرین ترین صدا پس از صدای حیوانکی صدای دو سگ چوپان بود. چوپان خود را به من رساند و سگها را دور کرد و گفت مجاهد هستی؟ گفتم بله گفت روسها شمارا کمین زد و این همه جنگ با شما بود؟ گفتم بله و بعد گفتم آب آب می بینی که قدرت گپ زدن را ندارم. گفت بیا بریم داخل دره آب که نه اما دوغ دارم رفتم و دوغ را از دهان مشک سر کشیدم احساس آرامش کردم چوپان پرسید تنهایی بقیه کجا هست؟ گفتم نمی دانم. گفت کجا می روی؟ گفتم آبشاره و راهش کدام طرف هست؟. گفت به طرف روز برامدگی و شرق و گفت صبر کن صبح باهم می رویم. کمی فکر کردم و بعد ترسیدم که فردا دست بسته مرا تسلیم روسها نکند چون شنیده بودم روسها و حکومت ازچوپانها اطلاعات می گیرد. گفتم نه تشکر من می روم. حرکت کردم از چوپان و گله دور شدم هوا روشن و نماز صبح را خواندم عقده متراکم شد کمی گریه کردم ساعت 6 صبح به نزدیکیهای آب شاره رسیدم و آفتاب همه جا را گرفته بود و چهار هلیکوپتر از آسمان بالای سرم به سوی محل واقعه رفتند و هیچ چیز نمی دانستم که در شب چه گذشت و استاد مزاری با آن وضع کجا شد؟ استادعرفانی چه شد؟ و سرنوشت 72 تن و قافله نور و حیوانات ما کجا شد؟.


نتایج کمین هولناک 


در نزدیکیهای آبشاره هستم. همان چوپان با دو سگ و گله و رمه خود در میان گرد خاکهای ناشی از حرکت هزاران گوسفند و بز کوچی که فضای آبشاره را غبار آلود کرده بود به ناگاه چوپان صدا کرد او مجاهد او مجاهد صبر کو باهم برویم و در خیمه ما چای بخور. ایستادم و چوپان رسید و دست دادم و باهم حرکت کردیم. چند دقیقه نگذشته بود که چند اسب سوار مسلح رسیدند و تا مرا دید و بسرعت طرف من چرخیدند و گفتند شما مجاهد هستید و دیشب کمین خوردید گفتم بله و بله نمی دانم نیت داشتند که تفنگم را بگیرند و یانه ولی چنین احساسی برای من پیدا شد. منم تفنگ را روی ماشه گذاشته بودم اگر نزدیک می شد زده بودم خلاص ولی نزدیک نشدند و گفتند ما بطرف رویداد کمین می رویم و چند سوال دیگر هم کردند که چند نفر بودید و اسلحه داشتید و یانه گفتم 72 نفر و اسلحه اضافی نداشتیم و هر مجاهد مثل من یک تفنگ دارد. آنها رفتند البته پرسیدم از مجاهدین ما کسانی را دیده اید گفتند برو در قرار گاه نیک محمد خان مثل اینکه چندین مجاهد دیشب را پیدا کرده است. همراه چوپان گله به خیمه کوچی رسیدیم و برای من چای آورد و بعد نان چپاتی و دوغ. گرسنه بودم و خوردم. پیره مرد کوچی تمامی هزارجات و بند آخو را بلد بود و از اینکه در سالهای اخیر نتوانسته برود افسوس می خورد من گفتم از مزار هستم و نگفتم که از هزاره جات. گفتم تشکر من می روم طرف قرارگاه قومندان نیک محمد خان و گفت ما خبر داریم که تعداد مجاهدین کمین خورده دیشب را پیدا کرده و در بین شان زخمی هم دارند. طرف قرار گاه حرکت کردم حوالی ساعت 11 بود که در یک بازار رسیدم و دیدم چهار مجاهد مسلح سوار بر اسب طرف من آمدند و بدون اینکه پرسان کنند گفتند سوار شو که طرف بالا پیش مجاهدین برویم من یقین کردم که از مجاهدین قومندان نیک محمد، دوست استاد مزاری هست سوار شدم و دربین راه همه اطلاعات را گرفتم. گفت سی مجاهد را ما جمع کرده ایم شش تای شان زخمی هستند. استاد مزاری در پایگاه نیک محمد خان در مرکز هست و تعداد زیادی مجاهدین با چند راس خر، قاطر و اسب هم پیدا شده اند و همه نزد استاد مزاری در قراگاه مرکزی هستند. گفتم خبر داری دیشب چند نفر کشته شده گفت تنها یک نفر شهید دارید که در محل مانده و فرار نتوانست و صبح روسها شهیدش کردند مثل اینکه مریض بود. بلافاصله در ذهنم رسید که بله یک مریض بشدت اسهال را داشتیم. و به این ترتیب به یک خرابه رسیدیم و پیاده شدیم و مرا مستقیما برد نزد مجاهدین وقتی بچه ها را دیدم چه قدر اشک ریختیم اشک شادی. زخمیها از جای شان بلند شدند و گردن هم دیگر را گرفتیم و گریه کردیم و چه قدر خوشحال شدیم که پس از واقعه هولناک دو باره هم دیگر را دیدیم و در همین لحظه نفر آمد و گفت که استاد مزاری برایم پیغام فرستاده نمی دانم نامه نوشته بود و یانه و لی حرف استاد مزاری این بود که برادر مریض مان خودرا کشیده نتوانست و شهید شد و جنازه اش را قوم جعفری دفن کرده هست. بقیه مجاهدین همه سالم هستند و نه زخمی داریم که شش تا پیش شما هست و برای تداوی به پایگاه مرکزی بفرستید و شب از همان جا طرف بالا مرغاب جای مولوی ملهم حرکت کنید. از حیوانات تنها نه راس پیدا شده بقیه دیشب لادرک هست. وسایل مثل ماشینهای گستتنر و رنگ برای چاپ و کاغذ کتاب و آذوقه مجاهدین همراه کالاهای شان ازبین رفته و گم شده است. این جامع ترین اطلاعات بود که گرفتم اما پرسش اینکه چرا تلفات ما اندک بود؟  و چرا 21 حیوان اسب قاطر الاغ گم شد و دلیلش چه بود چند روایت در اینجا هست


 روایت اول ازاستاد مزاری .....


استادمزاری : - 7-


 پس از"دریش" و صداهای عظیم انفجار و حجم بی نهایت بالای آتش، از الاغ پایین شدم و دست اوگارم در گردنم بسته بود هم الاغ گریخت و هم همراه. همراه تفنگش را در جایش گذاشت. موج وحشتناک آتش و حجم بالای آن مرا گیج کرد و روشن اندازها همه جا را روز روشن ساخت و بوته زار ها در میان شعله های آتش می سوخت در این لحظه با خود فکر کردم اگر راه بروم مرا می بیند و می زند و یا بیرون شدن از میان این همه انداخت، دشوار هست گفتم بهتر است در کنار بوته ای پنهام شوم و بنیشینم و نشستم و تقریبا 40 دقیقه گذشت و کم کم حجم آتش باریها تخفیف یافت و از جایم حرکت کردم و به طرف پایین دره راه افتادم چوبی در دست داشتم که از آن کمک می گرفتم. درمسیره دو الاغ را پیدا کردم آرام راه می رفت و کمی بارش کچ کوله بود که با دست سالمم درستش کردم. الاغ در هر حال حیوان نجیب و آرام و همراه درد و رنج آدمی هست. راه می رفتم که یک مجاهد را نیز پیدا کردم او نامش ظاهر بود. گفتم ظاهر جان بقیه بچه ها را ندیدی گفت همه به طرف پایین دره در حرکت هستند و یک تعداد هم از یک دره باریک برگشتند طرف آبشاره رفتند. این مجموعه درست همان 30 نفری بود که من در آبشاره پیدا کردم و شش زخمی سطحی هم دربین شان بود. طرف پایین دره راه می رفتیم . صدای فیرهای سنگین روسها بریده بریده گوشها را پاره می کرد و همین طور همراه ظاهر راه می رفتم که چهارتا الاغ و قاطر دیگر نیز پیدا شد هوا بسیارتاریک و ماه شب یازده هم ازدل آسمان رفته و تمام شده بود از حرکت و ازسایه تشخیص می دادیم. بارهای زبان بسته ها بیخی خراب شده بود و خیلی مانده و نفس می کشید و از جمله زبان بسته شما را هم پیدا کردیم. من پرسیدم استاد: زبان بسته من شلوغ و آهنگ خرانه سر می داد و یا نه استاد مزاری خندید و گفت: فکر کنم در میان آن همه آتشباری و صدای های هول انگیز وی آهنگ سرای خود را بی فاییده می دید. بارهای حیوانات را همراه ظاهر جان منظم و مرتب کردیم وراه افتادیم هوا کم کم روشن شد و نماز مان را خواندیم و حرکت کردیم. در وسط راه افرادی را دیدیم و ما را طرف قرارگاه نیک محمد خان رهنمایی کردند و باز در راه چند مجاهد را پیدا کردیم و به این ترتیب به قرارگاه قومندان نیک محمد خان رسیدیم. قومندان نبود اما با شنیدن خبر خود را به قرارگاه رساند و تعداد زیادی از مجاهدین گروه گروه به ما وصل شدند.آتش باری و کمین تمامی منطقه را تکان داده بود و نیرهای قومندان نیک محمد چهار طرف به حالت آماده باش بودند و تعداد زیادی از مجاهدین را آنها جمع کرده بودند. 

قومندان معلم نیک محمد خان باد غیسی چه قدر انسان شریف بود و چه قدر مزاری را دوست داشت و مزاری هم اعجوبه زمان خود و جاذبه حیرت انگیزی داشت. روایت استاد پس از واقعه ترسناک کمین آبشاره نشان می دهد که چه قدر حواس مزاری جمع بود و چه قدر خوب فکر کرد و چه عالی و خونسرد از صحنه خارج شد با اینکه همراهش گریخته و حتا تفنگ و پرتله اش را در جایش گذاشته و با اینکه الاغش هم گریخته و با اینکه دستش شکسته و مجروح هست باز هم بهترین تدبیر را برای نجات خود فکرکرد. اما بقیه مثل جوجه های کبک به هر طرف می دوید. پرسش دیگر این بود که در این جهنم دره چطور تلفات ما کم بود و دو دلیل داشت یکی اینکه ما همه در زیر لوله های توپ و تانگ و مسلسل قرار گرفته بودیم فاز اول حجم آتش که بی نهایت سنگین بود تماما از روی سر ما گذشت زیرا خیلی نزدیک و در قاب قوسین و درزیرتپه و لوله های توپ تانگ قرار گرفتیم و دلیل دوم هم انبوه بو ته زارها بود که مجاهدان و حیوانات را بخوبی استتار کرد و درست به همین علت بخش زیادی از حیوانات هم در میان انبوه بوته زارها و در شب تاریگ گم شد. روایت کار شناسی هم همین است که تلفات مان اندک باشد. فاصله من با استاد مزاری شش ساعت بود و حال چه گونه قافله نور با هم جمع شد ؟ و چطور هم دیگر را پیدا کردیم؟ و بعد از آبشاره بادغیس کجا شدیم و ادامه راه 30 روزه را چه گونه طی کردیم؟ و در چه زمان و شرایطی به هزاره جات رسیدیم و چه کردیم؟ و چه شد و برای چه این سفر را آغاز کردیم و هدف چه بود؟ ما کاروان نظامی نبودیم و به نیت صلح و به نیت وحدت و جلو گیری از جنگ و مداخلات سید مهدی هاشمی و ده ها پرسش دیگر این سفر را آغاز کردیم .

----------------------------------------------------

پ. ن. سید مهدی هاشمی در اوایل انقلاب اسلامی ایران مسوول واحد نهضتها بود که با تما جنبشهای آزادی بخش کار می کرد. کم کم امور افغانستان به وی محول شد. عامل اصلی انشعاب در شورای اتفاق بود. جنگ های داخلی در مناطق مرکزی به تحریکات وی صورت می گرفت. مزاری را دشمن خود می دانیست. توطیه قتل عاقلی را می خواست پرونده علیه مزاری نماید. سید مهدی هاشمی به انقلاب اسلامی ایران هم خیانت کرد و درسال 66 اعدام


کمین دیگر- 8-


حالا نام اصلیش را نمی گیرم و نام نو رویش گذاشته ام " حیوانکی" قبلا می گفتم نرخر آهنک خوان. روایت اینکه پس از کمین و جهم دره آبشاره چه گونه جمع شدیم؟ و چه گونه به راه خود ادامه دادیم؟ و کی به بهشت هزارجات رسیدیم؟ بماند و حالا صحبت همین کمینک را می کنم. گفته باشم از بس در ولایت باد غیس و در ولایت هرات و دربخشهای از ولایت غور کمین خوردیم اذیت شدیم 30 شب سفر درتاریکی شب ما را ازپای در آورده بود و من آروزو می کردم که به" بهشت هزارجات "برسیم و از این همه عذاب رهایی یابیم و من خوش باورانه نامش را گذاشته بودم" بهشت هزارجات" در موقعش رویدادهای "بهشت هزارجات" را شرح می دهم. و اما حالا در ولایت هرات و در ولایت بادغیس هستیم .کمین ترسناک آبشاره را شرح دادم و پیش از آن کمین هولناک این کمینک و راه گیری هم را داشتیم. استاد آسیب شدیدی دیده بود و "اسب قره" بقول دوستم صفر زاده درتاریکی شب ازکوه غلطید. شب ظلمانی تاریک و بیرحم خطرناک بود. منم بر حیوانکی سوار بودم و کشف من این بود که سیمی را آنتن رادیو کرده بودم و سر سیم را در گوش حیوانکی بسته و این کشف سبب شد که اخبار را بگونه شفاف بدون پارازیت بشنوم. در تاریکی شب راه می رفتیم و من خبر ها را به این صورت خوب و شفاف می شنیدم. آسمان پر ازستاره و گاهی شهابها از یک گوشه ای آفرینش بسوی دیگری حرکت می کرد و نور ممتدی را به دنبالش نشان می داد درست در همین لحظه از دو جهت شمال و جنوب گلوله های آتشین مثل شهاب بسوی کاروان ما پرتاب شد و بعد صدای لاس پیکر که تسلیم شوید و سلاحهای تان را به زمین بگزارید و در محاصره مطلق مجاهدین ما قرار دارید. فیرهای کلا شینکوف و گرینوف شدید و شدید تر شد.همه متوقف شدیم و تنها گروه ضربت که با فاصله ده دقیقه جلو تر از ما حرکت می کرد گم بود ارتباط با گروه ضربت برقرار شد و گفت نگران نباشید ما کار خود را می کنیم ابتکار به دست ماست در کنار استاد مزاری در پشت سنگی باهم سنگر گرفتیم. از استاد پرسیدم چه کنیم ؟ گفت اگر جلو آمد می زنیم. ده قیقه از ماجرا نگذاشته بود که گروه ضربت ما ارتباط گرفت که همه شان را دستگیر کرده ایم و می آوریم و آوردند حساب کردیم شش نفر بودند استاد گفت: به دزدان دیگر تان اعلام کنید که دستگیر شده اید و تسلیم شوید و بگویید که اینها برادران مجاهد سازمان نصر هستند. ما لاس پیکر نداشتیم اما دستگیر شده ها با صدای بلند تر از نرخر من فریاد می زدند که مارا دستگیر کرده اند تسلیم شوید و یا منطقه را ترک نمایید. صدا هارا شنیدند و به یک باره در تاریکی شب گم شد و دیگر نه فیری و نه لاس پیکری و نه خبری. شش نفر گفتند که مجاهد هستیم و از حزب اسلامی و نفهمیدیم یک باره مجاهدان تان از پشت به حمله و همه مارا دستگیر کردند. در تاریکی با سر گروپها و گروه ضربت مشوره کردیم و فیصله شد که آزاد شان کنیم و اسلحه شان را نگیریم فکر می کنم مرمیها و شاجورهای شان را بچه گرفتند دلیلش این بود که دیگر انداخت و فیر نداشته باشند به این ترتیب شب دیگر را به پایان بردیم قصه و روایت شبهای دیگر ادامه دارد...



منطقه ای بشدت آلوده - ۹-


گفتم حالا شش ساعت با استاد مزاری فاصله دارم. قومندان نیک محمد خان به استاد گفته بود آبشاره بشدت خطرناک و جاسوسان دولت و روسها فعال شده که نیروهای شما را ضربه بزنند و در شب کمین بالای ۱۰۰ تانک، نفربر زرهی و دیگر تجهیزات نظامی راه تان را گرفته بود و خبر چین ها بگونه دقیق راپور داده بودند که گویا از همان راه طرف آبشاره می روید.ده نشینان از کوچیها شکایت و به آنها بد بین بودند که خبر چین هستند. استاد مزاری در پیامی که به من داد این بود که زخمیها را طرف قرارگاه مرکزی قومندان صاحب نیک محمد خان بفرستید و خود تان همین امشب به طرف بالا مرغاب حرکت کنید. خطر جدی بود من حوالی ساعت ۱۲ به دره نزد مجاهدان رفتم درست در طی ۵ ساعتی که در دره بودم به فاصله هر یک ساعت سوارکاران مسلح در دره آمدند و هر گروپ سوالات خاصی داشت. این حقیقت داشت که در دره آبشاره در امان نبودیم احتمال هر لحظه حمله روسها وجود داشت. آبشاره با مرز ترکمنستان بسیار کم فاصله داشت. تعداد زیادی از تانکها که کمین گرفته بود از خاک ترکمنستان وارد منطقه شده بود. گزارشی خطر ناکی داده بود که کاران بزرگی مجاهدین از خاک ایران وارد منطقه شده است. خواب زیادی داشتم زیرا تمام شب گذشته را بیدار و راه رفته بودم. قاصد آمده بود که مجروحان را ببرد. سه راس اسب آماده انتقال مجروحان ما بود هر شش مجروح که زیاد زخم شان جدی نبود سوار براسبها شدند و با چشمهای اشک آلود خدا حافظی کردیم. ساعت ۵ عصر بود هوا گرفته و غبار آلود و خیلی گرم و شیرجی بود. رهنما گفت حالا وارد بازار نشویم کمی هوا تاریک شود. ساعت شش حرکت کردیم و تابازار یک ساعت نیم فاصله بود. دونفر را قبلا فرستاده بودم که غذا در هتل برای مجاهدین پخته نمایند و خیلی گرسنه بودیم مجاهدین نیک محمد خان نان خشک آورده بودند اما کافی نبود. درست هنگامی وارد بازار و هتل شدیم که هوا تاریک شده بود اما مهتاب شب چهاردهم بر تمام قلمرو زمین سیطره نورانی خود را گسترانده بود. بچه ها با اشتهایی زیاد نان خوردند و قرار است که شب تا به صبح طرف بالا مرغاب راه برویم ۱۲ ساعت باید راه می رفتیم تا به پایگاه مولوی ملهم می رسیدیم. مالک هتل گفت شما همین ۲۵ نفر مجاهد هستید گفتم ده ها نفر درتپه ها امنیت مارا گرفته اند و ما که رفتیم آنها می یایند و من پول غذای آنهارا دربست می دهم و گفتم برای چند نفر پختی گفت شاید صد را کفاف کند گفتم بگیر حساب کن. دروغهای مصلحتی و من در آوردی یکی همین بود. بچه ها واقعا شکم سیر غذا خوردند و گفتم باقی مانده را هم بگیرید شب هست خراب نمی شود و این شد که با کمک رهنما راه بالا مرغاب را پیدا کردیم. رهنما گفت من تا آخر و تاصبح باشما نستم تنها یکی دوساعت و بعد خود تان بروید و پناه تان بخدا. گفتم احتمال کمین هست و یانه سخت از کمین ترسیده بودیم. گفت در اوغانستان ما و شما احتمال هر چیز است اما توکل تان بخدا بروید دولت و روسها فکر نمی کنم اما دزد و راهزن ممکن پیدا شود.خدایا چه قدرسخت تمام شد. خواب آن قدر فشارم می داد که فکر می کنم درحال خواب راه می رفتم . توقف برای یک دقیقه هم ممنوع بود و باسرعت باید راه می رفتیم چندین بار از شدت خواب به زمین افتادم دو روز و دوشب خواب نکرده بودم مجاهدین کمی بهتر بود چون یکی دوساعت در دره آبشاره خواب گرفته بود وای بحال من نمی دانستم که چه کنم. "حیوانکی" هم نیست که سوارش شوم همه پیاده با سرعتی که رهنما امر می کرد راه می رفتیم. جوانی و ترس از گرفتاری انرژی مارا مضاعف ساخته بود و به همین تر تیب به خیر سلامت ساعت ۹ صبح ۱۴جوزا ۱۳۶۵ به قرارگاه مولوی ملهم بالا مرغاب خود را رساندیم مولوی ملهم کیست؟ و چه گونه نصری و به سازمان نصر توسط استاد مزاری جذب شد؟ و چند روز منتظر استاد مزاری و استاد عرفانی و همراه شان دربالا مرغاب ماندیم. بقیه داستان باشد برای بعد....

----------------------------------------

پ.ن. قومندان نیک محمد از هزاره های باد غیس قلعه نو و فرمانده نامدار جمعیت اسلامی بود. نمی دانم با استاد مزاری از کی آشنا شده بود. قومندان نیک محمد در اثر اختلافات داخلی و با تحریک دشمنان و رقبایش توسط قومندان عزیز لاغری شهید شد.


مولویهای مزاری-10-


در سالهای 63 و 64 و.. گاه گاهی می دیدم که استاد مزاری با مولویها از مناطق مختلف افغانستان در دفتر سازمان نصر در چهار راه ولی عصر، جلسه می گذاشت و ساعتها صحبت جهاد و مقاومت را داشتند یک روز مولوی عثمان را با شش مولوی دیگر دیدم. مولوی عثمان از ولایت غور بود و روزی دیگر همین مولوی ملهم را با چند مولوی دیگر از ولایت باد غیس دیدم. مولوی ملهم که حالا در قراگاه شان در بالا مرغاب هستیم به سختی دری گپ می زد و اما بخوبی می فهمد مثل وضعیت حالیه من که می فهمم اما گپ زده نمی توانم. مولوی ملهم رفقایش را معرفی کرد همه از ولایت باد غیس و از قبیله سیدنی "اگر اشتباه نکنم" بودند. مولوی ملهم گفت من پاکستان نرفته ام و ما در بالا مرغاب هستیم و همه قوم من نصری شده اند و ما را استاد مزاری نصری کرده است ما دیگه در پا کستان نمی رویم استاد مزاری بما کمک می کند ما دیگر نصری هستیم " سازمان نصر" گفتم خیلی خوب است ما همه نصری هستیم . مولوی ملهم گفت قوم نورزی در بالا مرغاب همه شان وابسته به حزبها و تنظیمهای پاکستان هستند. قومندان جلندر از نور زییها هست و با قوم من مخالف هست ما نصری هستیم و آنها پاکستانی. شبیه چنین حکایتی را مولوی عثمان از ولایت غور داشت. مولوی عثمان ایماق و فارسی زبان بود. این مولویها را استاد مزاری در سازمان نصر جذب کرده بود. ما ده نفر عضو شورای مرکزی سازمان نصر بودیم اما مزاری به اندازه 9 نفرما فعال با انگیزه بود و این کارها و این بر نامه هارا داشت. مولوی ملهم و رفقایش را در سازمان نصر جذب کرده بود. یک روز در دفتر مجله حبل الله در میدان تجریش رفتم. استاد اغلب اوقات همانجا بود مجله حبل الله را بصیر احمد دولت آبادی و رفقایش به صورت منظم منتشر می کرد. من از استاد مزاری پرسیدم با این مولویها چه می کنید؟ آنها همه شان نصری شده اند مولوی ملهم که بیخی و بکلی از پاکستان با قوم قبیله اش بریده است و مولوی عثمان شش دونگ بقول ایرانیها نصری شده است. استاد گفت آری حاجی آغا در جهاد علیه اشغالگران همه متحد باشیم و ملی و اسلامی فکر کنیم نجات افغانستان سخت است و کار ساده نیست جنگ است در جنگ حلوا پخش نمی شود در جنگ قدرت و اتحاد لازم هست. من به دوستان ایرانی می گویم که به مولویها کمک کند و حالا همه در قضیه افغانستان دخیل شده است. ولایات حوزه جنوب غرب نزدیک و هم سرحد با ایران هم هست وقتی به امیر اسماعیل خان کمک می کند خوب به مولویهای سازمان نصر هم کمک کند یک نکته دیگر را هم در بحث گفت مجاهدین ما اگر روزی از راه هرات، فراه، غور و لایت باد غیس داخل و طرف هزارجات بروند همی دوستان کمک می کنند و امنیت را می گیرند و حالا " 14- 3 -65 درست به همان نقطه رسیده ایم. مولوی ملهم در قرارگاهش که در عمق یک دره در بالا مرغاب بود، اوج مهمان نوازی و کمال همکاری را داشت. ده روز در قرارگاه مولوی ملهم تا آمدن استاد مزاری و استاد عرفانی و مجاهدین منتظر ماندیم. مولوی ملهم هر روز و هر شب در عمق دره بهترین غذا ها را تهیه می کرد. گوشت برنج و شوروا همراه با دوغ فصل بهاری و قیماق و نان گندم در سفره ما حاضر بود افغانها عموما مهمان نواز هستند و حالا مولوی ملهم و قومش نصری هم شده مهمان نوازی اش مضاعف شده است. مولوی ملهم یک روز خبر آورد که صبا بخیر استاد مزاری و مجاهدین به بالا مرغاب می یاید و همه بخیر از استاد استقبال و فیر شادیانه داریم گفتم مولوی صاحب استقبال و اینکه مجاهدین چندین کیلو متر سر راه شان بروند درست است اما فیر شادیانه نکن استاد مزاری ناراحت می شود. مولوی گفت نه نمی شود این عنعنه ما است مه نوچی از رهبر خود استقبال می کنم و به قوم نورزی و به قومندان جلندر نشان می دهم که ما کی هستیم؟ و فردا لحظه های آمدن استاد مزاری در قرار گاه مولوی ملهم هست چه شوری و چه هیجانی و چه عشق و صفایی و...


مولوی ملهم سنگ تمام گذاشت - ۱۱-


صبح روز بیست پنجم جوزای ۱۳۶۵ است. مولوی ملهم صبح وقت با چندین مولوی دیگر نزد من آمد و بر نامه های استقبال از استاد مزاری و همراه هانش را گزارش داد در این گزارش نشان داده شد که مولوی ملهم و همکارانش ده ها مولوی ده ها ریش سفید و کلان از قوم سیدنی و ده ها قومندان نظامی و مجاهدین و چندین صد مردم را، سازماندهی کرده اند. مولوی گفت که همه در پایین دره صف کشیده اند و فاصله قرار گاه تا صف مردم در پایین دره تقریبا نیم ساعت و یا چهل دقیقه می شد. مولوی گفت شما هم مجاهدین تان را آماده کنید و منم هدایت داده ام که همه مجاهدین طرف پایین دره بروند و از استاد مزاری و همراه هانش استقبال نماییم. مولوی این همه را با نام نصری انجام می داد و خودش و قومش را نصری ساخته بود و گفت استاد مزاری رهبر ما هست و ما رسمی شده ایم و استاد واعظی در در دفتر مشهد مارا رسمی نصری کرد. استاد واعظی می گفت : مولوی ملهم با مولویها هرروز در دفتر مشهد می آمدند که مارا رسمی نصری نمایید. اعضای دفتر به شوخی به مولوی گفته بودند که مولوی صاحب شما وقتی رسمی می شوید که کارت عضویت سازمان نصر را بگیرید برخی می گفت کار حاج علی میرزایی بود. مولوی و همراهانش کارت را گرفته بودند و حالا خودرا اعضای رسمی سازمان نصر در بالا مرغاب و در بین قومش اعلام کرده بود. ما همه بسوی پایین دره محل استقبال رفتیم صدها نفر مردم از قوم سیدنی و ده ها ریش سفید و کلان قومی و ده ها قومندان و مجاهد با سلاحهای سبک و سنگین خود صف کشیده بودند. پارچه ها و دستمالهای رنگارنگی در دست مستقبلین و مشایعات کننده ها بودند و بجای پرچم ملی و به نشانه شادی و شادمانی تکان می دادند. در این سالها افغانستان اشغال شده است و پرچم رنگ ملی نداشت. در بالا مرغاب مثل هر جای دیگر کسی پرچم حکومت کابل را بلند نمی کرد. ساعت ده صبح روز ۲۵ پنجم ماه جوزا ۶۵ هست یک گروپ از مجاهدین مولوی خیلی جلو رفته بود و چند تن از مجاهدین گروپ ضربت ما هم همراه شان بود و نا گهان صدای فیرهای شادیانه در آسمان بالا مرغاب و به استقبال مزاری و همراه هان شان بلند شد و حالا از چهار طرف آن قدر فیر و رگبار با انواع و اقسام سلاحها بکار گرفته می شود که گوشهای مارا کرد. فیرها صورت معکوس و متضاد ،کمین هولناک آبشاره ، را داشت. فیرها لحظه به لحظه همزمان با نزدیک شدن استاد و همراهانش در صف مستقبلین و در محل استقبال زیادتر و شدید تر می شد و به این ترتیب مستقبلین هم دست استاد را می گرفتند و هم به رسم صمیمانه افغانها بغل کشی. دست آسیب دیده و چپ استاد در گردنش بسته و با پارچه سفید در قرارگاه نیک محمد خان پانسمان شده بود. استاد عرفانی و استاد مزاری را در آغوش گرفتم و کمی عقده گلوی مان را گرفت اما گریه نکردیم. صدای شادی و هلهله مردم همراه بارگبار مسلسلها ، فضای عجیبی را خلق کرده بود. مولوی ملهم به این ترتیب به رقیب منطقه ای خود جلندر خان و قومش نشان داد که کیست؟ و نصریهای بالا مرغاب و قوم سیدنی چه قدر قدرت دارند؟و مولوی ملهم  و همکارانش سنگ تمام گذاشتند و....


مرزهای مشترک غور، باد غیس و فاریاب -۱۲-


قرارگاه مولوی ملهم در همین مرز مشترک هست. دریای بالا مرغاب چه قدر زیبا و دلپذیر بود و حالا همه ما بسوی قرارگاه مولوی ملهم در عمق کوه ها و اما رو به بالا در حرکت هستیم. از ۳۰ راس حیوان تنها ۹ تای آن مانده و حیوانکی من از جمع همان ۹ راس است که حالا در پهلویش استاده ام. مولوی ملهم اصرار داشت که استاد مزاری سوار براسب شود راه تا قرارگاه زیاد است استاد مریض خسته و دستش شکسته است. منم موافق بودم ولی استاد مزاری قبول نکرد گفت پیاده و صحبت کرده طرف قرارگاه می رویم. مردم از همان محل استقبال متفرق شدند. مولوی ملهم  قرارگاهش حکم اسرار را داشت جز مجاهدین مرتبط به قرارگاه بقیه را نمی گذاشت. استاد از شب حادثه حکایت کرد و اینکه چه گونه به قراگاه نیک محمد خان رسید از لحظه های هولناک از نحوه بیرون شدن از صحنه و از جمع کردن حیوانات در مسیرراه و..صحبت کرد. منم از شب تنهایی و جدایی صحبت کردم. استاد به دقت به ماجرای که بر من گذشت را گوش داد اینکه تک تنها مانده بودم و اینکه چه گونه چوپان و گله و سگهایش را درشب تاریک پیدا کردم و فردا چه گونه به مجاهدین در دره آبشاره رسیدم و چطور به قرارگاه مولوی ملهم آمدیم را با جزییات صحبت کردم استاد عرفانی و استاد مزاری گوش می دادند. استاد مزاری اصلا چنین چیزی را که تنها درشب تاریک مانده باشم را تصور نمی کرد به قرارگاه رسیدیم. چای آماده بود. مولوی چندین راس گوسفند و بز را کشته بود. بوی گوشت درحال طبخ تمامی دره را گرفته بود احساس می شد که دود آشپز خانه مولوی بوی کباب وپخت پز گوشت را در تمامی منطقه و در فضا پخش کرده است. چای حاضر شد استاد از مولوی ملهم از دیگر مولویها و از کلانهای قوم سیدنی تشکر کرد. استاد مزاری از مولوی انتقاد کرد که این همه فیر و این همه مرمی مجاهدین را چرا بیخود فیر کردید لحن انتقاد قاطع بود مولوی ملهم می خواست اصل عنعنه و رسم رسومات مردمش را که ریشه درتاریخ دارد را توضیح دهد و داد و این گونه نشان داد که دین و وظیفه خودرا ادا کرده است. در تقابل بین ارزشها و سنت عنعنه و تاریخ این سنت و عنعنه بود که پیروز شد. مولوی کار تاریخی و سنت پدری و اجدادی خودرا در حرمت به مهمان انجام داده بود اما استاد مزاری صحبت از ارزشهای جهادی صحبت از صرفه جویی صحبت از حفظ مراقبت سلاح و مهمات مجاهدین داشت کار مولوی را قبول نداشت و آن همه فیر را اصراف و زیاده روی می دانیست. ما دو شب درقراگاه مولوی ملهم بودیم فشار روی مولوی ملهم زیاد بود تنها ۶۷ نفر ما بودیم. از ۷۲ نفر مجاهد یکی شهید شد و ۴ نفر مجروح را از قرارگاه معلم نیک محمد خان طرف ایران فرستادیم. صحبت و مطالعه روی اوضاع امنیتی و روی راه بود. مولوی ملهم وضعیت بالا مرغاب را خوب توصیف کرد و تنها مشکلش با جلندرخان نورزی بود. فاریاب هم وضع بدی نداشت و ماطرف فاریاب نمی رفتیم و ما مسافرین هزارجات بودیم و از قرارگاه مولوی ملهم باید بسمت جنوب شرق یعنی وارد ولایت غور می شدیم. مولوی ملهم خطر حمله هوایی دولت و روسهارا منتفی و لی خطر راه گیری توسط گروه ها و دزدها را جدی می دانیست. توصیه مولوی این بود که در ولایت غور روزها سفر نمایید. استاد مزاری گفت ما باید به "دره تخت" ولایت غور برویم و در آنجا مجاهدین سازمان نصر هست و بعد به طرف هزارجات و وارد ولایت ارزگان و ولسوالی دایکندی می شویم. نقشه راه ما همین بود و به این ترتیب قرارگاه مولوی ملهم را ترک کردیم و تامرز ولایت غور مولوی و مجاهدانش ما را بدرقه کرد و حالا وارد ولایت غور یعنی چغچران شدیم و ماجراهای بعدی......


جغرافیای سه ولایت -13-


حالا وارد ولایت غور شده ایم. تقریبا ۲۳ روز از سفر مان را طی کرده ایم. جغرافیای سه ولایت هرات ، باد غیس و غور بسیار متفاوت به نظر می رسید گرچه در ولایت هرات به دلیل امنیتی مطلقا سفر مان در شب صورت گرفت و روزها می خوابیدیم و چشم دید اندکی داشتیم اما بخوبی احساس می کردیم ولایت هرات نسبتا هموار هست کوه ها و دره هایش به اندازه ولایت غور و یا ولایت ارزگان عمیق، سخت و دشوار نیست. کوه دارد گفتم که استاد مزاری از کوه همراه اسب غلطید اما کوه هایش قابل مقایسه با کوه های ارزگان مثلا « گور دره قخور و تمران» در ولایت ارزگان نیست. از کاکری تا مرز مشترک سه ولایت غور، باد غیس و هرات ما قریه ای ندیدیم که آباد باشد و قریه ها اکثرا ویرانه و تخریب شده و ساکنان آن مهاجر شده اند. شش میلیون مهاجر دلیلش یکی همین هست. جنگ واقعا صدمات هول انگیز و ترسناکی به زندگی مردم وارد کرده بود. افغانستان اصولا سرزمین زراعت و کشاورزی هست و حالا بعلت جنگ اغلب قریه ها خالی و مردم زمین و زراعت شان را ترک گفته اند زراعت وقتی ویران شود مالداری نیز ویران می شود. در این ولایات زراعت و مالداری و ده نشینی به انقراض کشیده شده است این وضع در قریه های مسیر ما از کاکری تا هزارجات به وضوح نمایان بود. در بادغیس با یک پدیده حیرت انگیز دیگری رو برو شدیم. پدیده ای بنام « پسته لیق» از سرک ترغندی که گذشتیم کم کم با دشتها و تپه های پر ازدرخت پسته رو برو شدیم فکر می کنم سه روزتماما از میان درختهای پسته می گذشتیم و چه سر مایه عظیمی. درختهای پسته در دشتهای پسته لیق خود رو هست و هیچ گونه کار روی آن صورت نگرفته است. درخت پسته آب لازم ندارد تنها با همان آب باران رشد و نمو می کند درخت پسته در پسته لیق با چندین آفت روبرو بود یکی قطع بی رویه درختها برای سوخت و دیگری آفتهای طبیعی دانه های پسته. پرسیدیم چه گونه پسته ها را جمع می کنند و منافع آن از کیست؟ بما گفتند که در فصل پسته لیق مردم از ولایات باد غیس و هرات هجوم می برند و هر کس در حد توان نفر و کاگر برای خود پسته جمع می کند و اما سود آن از آن قومندانهای محل هستند و حکومت هیچ گونه کنترل بر درامد پسته ندارد. من درشب واقعه و کمین ابشاره ساعتها در میان همین درختها حیران و سر گردان راه رفته بودم در تپه های پسته لیق انواع و اقسام مار کژدم هست کفش من ادیداس بود و تاحدی زیادی مانع از نیش مار و کژدم می شد یعنی این گونه تلقین داشتم. ولایت بادغیس هموار و چرا گاه بی پایان و عظیم  برای مالداری هست و بخش بزرگی کوچیها در فصل بهار و تابستان وارد با دغیس می شود گوسفند باد غیسی که در هزارجات به آن گوسفند "بیغی سی" می گوید یکی از بهترین گوسفندها در افغانستان هست. درشت اندام با دمبه های بزرگ و پر ازچرب. من در آبشاره دیدم که تمامی دشت صحرا را گله های بی پایان گرفته بود آنتنی هایمن مولف کتاب افغانستان زیر سلطه شوروی Afghanistan under domination of Russia می گوید مردم افغانستان فقیر نیست ولی به دلیل فقدان مدیریت از ثروتهای طبیعی افغانستان درست استفاده نمی شود. و حالا هم منابع طبیعی کشور به میلیاردها و میلیاردها دالر ارزش یابی شده است. آب داریم اما تشنه ایم. منابع و ذخایر داریم اما گرسنه ایم چون دانش استخراج و تسخیر طبیعت را نداریم.و اما ولایت غور سیمای کاملا متفاوت دارد مردم غور عمدتا فارسی زبان و با لهجه شبیه هراتیها حرف می زند. در بادغیس و هرات ترکیب جمعیت متکثر چند ملیتی هست اما در غور تقریبا جمعیت یک دست هست . غور بشتر خواهر خوانده بامیان و دایکندی هست تا هرات و باد غیس روز دوم از ورود ما در ولایت غور بایک حادثه و یا سو تفاهم گذشت در یک قریه نسبتا بزرگ وارد شدیم و ما را دریک سرای رهنمای کرد. سفارش آب نان را دادیم برای ما تهیه کرد جای خوبی بود نیت کردیم که شب در همین سرای قریه بمانیم اما نمی دانم چه شد پس از ساعتی رهنما با عصبانیت وارد اطاق شد گفت هله همان تفنگ را برای من دهید مه زن پدر این ... را فلان می کنم.یک تفنگ را گرفت و بیرون شد و ما هم بیرون شدیم دیدیم سه نفر دستهای شان را بلند کرده و بشدت از رهنمای ما معذرت می خواهد که ما گناه نداریم ما غلط کردیم و ما گناهکاران را حاضر می کنیم مارا نکشید صاحب  شما برادران مجاهد ما هستید و....


غنیمت پس از نماز -14-


افغانستان سرزمین عجیب با مردمان عجیب تر است. رهنما تفنگ را گرفت و با چند فحش آب دار سه نفر را نزدیک زر کفک نماید. البته بخیر گذشت سه نفر دستهای شان بالا و به توبه ناله و عذر التماس افتادند و به این صورت غایله ختم شد. علت را پرسیدیم رهنما گفت به قر آن خدا به همی گوش خود شنیدم که گفتند در سرای انداختیم و حالا مجاهدین قریه را می آوریم و کل شان را خلع سلاح می کنیم و همین شد که به جان شان تفنگ گرفتم و چطور به گوه خوردن شان وادار کردیم البته رهنما گفت که از این قریه باید برویم و به این .... زنا اعتبار نیست ممکن است شب گوه بخورد و همین شد که از قریه بیرون شدیم و به سفر مان در شب ادامه دادیم. این قضیه در روز دوم از ورود مان به ولایت غور اتفاق افتاد. فحشهای آب دار رهنما مرا به خنده انداخت و بسیار چمتو و توام با سیاست فحش می داد و نه مثل فحاشان خود مان که رقم فحش گفتن شان را هم بلد نیست. دیروز رفته بودم منزل استاد محقق صحبت همین خاطرات شد. استاد در باره زبان بسته من گفت که اگر بتوانی نامش را عوض کنی خوب است مثلا نوشته بودم " از نر خر من روسها هم می ترسید" حالا پس از توصیه استاد محقق و چند توصیه دیگر نام زبان بسته را " حیوانکی" گذاشته ام. بحث دیگر من هم این شد که خاطرات می نویسم و خاطراتم مرتبط به استاد مزاری هست و دیگر کسی به حرمت مزاری فحش نمی دهد. استاد گفت نه این طوری نیست کامنتهای زیر نوشته خاطرات" کمین هولناک ابشاره" را نخوانده ای بسیار فحش داده و چند تارا پیداکرد بسیار شرم آور وقیحانه و بسیار زشت بود و اغلب هم با ارم جنبش روشنایی فحش داده بود. استاد محقق گفت کامنتها را نمی خوانی گفتم گاه گاهی می بینم و بعد گفت راه حل دارد گفتم چطور؟ گفت گزینه ای هست که فقط دوستان شما می توانند کمنت بگذارند و گزینه ای هست که همه نوشته تان را می بینند و می خوانند ولی کامنت گذاشته نمی توانند و این شد کا حالا نوشته های مرا همه می خوانند اما فقط دوستان می توانند کامنت بگذارد. صحبت از فحش رهنمای ما در غور شروع شد. از رهنما پرسیدم تفنگ را گرفتی واقعا می خواستی بزنی گفت نه استاد پتکه و سیاست کردم مگر با وجود استاد مزاری و بدون اجازه استاد می توانم فیر کنم و دیگه اینکه کار یک روز و دو روز مه نیست مه ریشم را در این راه سفید کرده ام و عمرم را برای وطن و مجاهدین گذاشته ام. سفر در شب گو اینکه قسمت ما شده بود مولوی ملهم گفته بود که در روز سفر کنید و این هم سفر در روز. نمی دانم تا چه وقتی از شب را راه رفتیم و حالا حیوانکی را دارم و بر اساس کشف ، سیم رادیو را درگوشش بند کرده بودم و راحت رادیو و خبرها را گوش می دادم اغلب  اخبار انگلیسی را گوش می دادم مثل BBC World service و یا صدای آمریکا voice of America. استاد مزاری همیشه از من می پرسید حاجی آغا در دنیا چه خبر است و منم آخرین رویدادهای جهانی را برایش نقل می کردم واقعا مزاری انسان شایسته ای بود و حالا که در این دله شب به اینجا رسیده ام گلویم را عقده گرفته است. بهر تقدیر در جای خوابیدیم و بعد به سفر تا شب ادامه دادیم درست هنگام شام در قریه ای رسیدیم مردم در مسجد برای نماز می رفتند و ما هم قصد کردیم که برویم که نا گهان قضیه چیزی دیگری شد. خبر چینها پیش از ورود ما به قریه خبر داده بودند که ما به قریه وارد می شویم به دستور مولوی قومندان داشکه را برای کشتن ما نصب کرده و چند تای شان کمین گرفته بودند هدف شان غارت و لوچ کردن ما و غنیمت باج گیری بود . استاد مزاری گفت حاجی آقا برو در مسجد با مولوی قومندان صحبت کن و برای شان توضیح بده که چرا این کارها را می کنید ما مسلمان، مجاهد و برادران شما هستیم. رفتم که نماز تمام شده بود اما مولوی قومندان با کینه و نفرت و با خشونت با من حرف زدن را آغاز کرد..

--------------------------

پ . ن.  د ر ماه عقرب 94 دختری 9 ساله توسط داعش با 9 مسافر دیگر سر بریده شد و تظاهرات بزرگ دادخواهی در کابل در 20 عقرب بنام " جنبش تبسم" راه افتاد. و در 11 ثور 95 برای برق توتاپ جنبش روشنایی اعلام شد و در 2  اسد صد ها نفر در چوک دهمزنگ توسط حمله انتحاری داعش شهید و زخمی شدند. و در صفحات اجتماعی واکنشهای تندی ایجاد شد.


بیاد قبر برادر-15-


مولوی قومندان پس از یک سرفه پرسید چرا از این راه آمدید؟ منطقه مربوط ما هست. گفتم خوب طرف هزارجات می رویم. گفت اسلحه تان و مرمی و مهمات هر چه دارید بدهید. گفتم مولوی صاحب روسها مارا در آبشاره کمین زدند ما اسلحه و مهمات نداریم مجاهدین ما هر کدام یک تفنگ و کمی مرمی دارند. مولوی صاحب ما همسایه شما هستیم هزارجات و غور باهم همسایه است و ما حالا مهمان تان هستیم بگذارید ما برویم. یک نفر دیگر گفت مولوی صاحب اینها زیاد هستند و مولوی پرسید چند نفرید گفتم 67 مجاهد. گفت در قریه خو 20 نفر بشتر نیست. فرصت خوبی برایم پیدا شد گفتم بقیه در تپه اطراف قریه هستند. کمی مولوی احساس خطر و سست شد و بخوبی ترسید که اگر در گیر شویم ممکن همه مردم قریه آسیب ببینند و کشته شوند. گفتگو طولانی نتیجه این شد که یک مقدار مهمات با مولوی قومندان کمک کنیم و برویم و این غنیمتی بود که مولوی صاحب بعد از نماز مغرب از ما گرفت. حالا واقعا قسمت ما این شده است که در شب تاریک سفر نماییم و از قریه مولوی در تاریکی شب دور و دور شدیم. در این شبهای پایانی ماه جوزا هوا بسیار تاریک و ظلمانی بود و سفر در شب مثل اول ماه خیلی برای ما سخت تمام می شد. در تاریکی شب پیدا کردن راه خیلی سخت بود و به زمین می خوردیم یادم رفت که  بگویم از کشک کهنه از قومای میر حمزه خان سه دانه شتر هم خریده بودیم که در همان روزهای اول سفر بی وفایی کرد و بعلت تاریکی شب رم برداشت و گریختند و حالا آخر ماه هست و از مهتاب خبری نیست در هرات و باد غیس تنها شب سفر می کردیم و حالا قسمت ما این شده است که شب و روز سفر نمایم. سفر شبها، تحمیلی بود در روز دوم، رهنما با اهالی قریه در گیر شد و مجبور شدیم در هنگام غروب قریه را ترک نمایم و حالا مولوی قومندان از ما غنیمت گرفت و مجبوریم در تاریکی شب برویم. فردا حوالی ساعت 10 به دره تخت رسیدیم.در این دره بسیار زیبا و سرسبز خرم، ما نصری داشتیم . نمی دانم چه گونه نصری در این دره کاشته بودیم . قومندان صادقی با 20 نفر در دره تخت مربوط سازمان نصر بود. از استاد عرفانی پرسیدم این گروپ سازمان نصر را در دره تخت کی پیدا کردید؟. استاد عرفانی گفت کار مزاری هست. دره تخت نزدیک مرکز ولایت غور است اما جالب است که جز از ولایت هرات گفته می شود. قومندان صادقی برای پذیرایی ما بسیار زحمت کشید و می خواستیم پس از نان چاشت به سفر خود ادامه دهیم ولی قومندان صادقی نگذاشت و چندین نفر از ریش سفید های دره آمدند و گفتند که نمی گذاریم بروید باید چند شب باشید. استاد گفت تشکر ولی ماباید برویم اما نگذاشتند و شب در دره تخت ماندیم. صادقی برای ما گوسفند کشت و بهترین غذا را پخت و آن شب یکی از راحت ترین شبهای بود که سپری کردیم دلیلش خوبیهای بیش از حد مردم و دلیلش پذیرایی گرم و دلیل عمده اش خستگی بیش از حد شبهای گذشته بود. صبح  قومندان صادقی اوضاع دره تخت را صحبت کرد و سخت تحت فشار قومندانهای احزاب دیگر و از جمله امیر اسماعیل خان بود. کم کم به بهشت هزارجات نزدیک و نزدیک تر می شدیم اتفاق قابل ذکری پس از دره تخت در مسیر راه نداشتیم و به این ترتیب با گذشت 28 روز وارد هزارجات شدیم. اولین نقطه تلاقی ما سیاه چوب بندر بود. بندر خاطره قبر برادر را در ذهنم زنده کرد. درسالهای 1343 پدر آواره شد و دلیل آوارگی غصب زمینهایش توسط کوچیهای قوم سیاپوش. ما دو برادر بودیم و آواره در همین" بندر و سرغرک". محمد علی یک سال کوچک تراز من بود و ما در همه قریه به دو گنی یعنی قلوهای پدر معروف بودیم و محمدعلی بشدت مریض شد و در خانه زمین گیر و دیگر نمی توانیست همراه من به کوه و دشت برود و من تنها چند بز و بز غاله را به کوه می بردم و عصرها بدون محمد علی به خانه بر می گشتم. یک روز عصر به خانه بر گشتم که نه محمد علی نه پدر و نه مادر و نه همسایه و هیچ کسی نیست. بچه هفت و هشت ساله بودم ولی احساس می کردم که ذرات وجودم می سوزد و احساس غربت و تنهایی می کردم و سردرد شدیدی برایم پیدا شد کمی استفراغ کردم و منتظر بر گشت محمد علی و پدر مادر بودم که نا گهان مادر ماتم کنان وارد خانه شد و بعد پدر و بعد سایر همسایه ها. مادر مرا در بغل گرفت و های های گریه می کرد و مخته مادر این بود بچه خوبم دیگه تناشدی محمد علی پیش خدا رفت و ما از سر قبر برادرت برگشتیم و..

----------------------------------------

------

پ.ن. قوم سیاه پوش کوچی هست و زمینهای زیادی را در هزارجات گرفته است. ملک نور در سالهای 43 و... زمینهای ماراگرفت. ملک نعیم کوچی حالا ملک قوم هست و جنگهای هر ساله در بهسود بشتر توسط ملک نعیم، صورت می گیرد..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo