X
تبلیغات
رایتل

ادامه بخش سوم - 2-

1395/07/07 ساعت 09:29 ب.ظ


بهار 1366 را چه گونه آغاز کردیم؟ -43-


ابتدا توضیح گنگو بر اساس روایت و دیدگاه سید غلامحسین موسوی بنیان گزار و موسس آن. سید غلامحسین موسوی یکی از پیشوایان روشفنکران افغانستان از ولایت دایکندی و منطقه بندر و محصل در حوزه نجف در سالهای 62 و 63 در مهرآباد مشهد اعلام کرد که حزبی را تاسیس کرده ام بنام" گنگو" که اعضای آن بنام " گنگوش" یاد می شود و خلاصه تشکیلات فراملی و فرا منطقه ای است. گنگوش به آدمهای گفته می شود که در ساحت بین خرد و جنون قرار گرفته باشد و بعبارت بهتر نه عاقل و نه دیوانه و یک چیز بدانم و ندام در میانه آن. حال بحث ما در این بود که بشترین تجمع و اعضای این گروه در کجا هست؟. استاد مزاری و من و آیه الله پروانی می گفتیم" یکاولنگ" اما استاد عرفانی با اینکه داماد پنجویها هم بود ولی تاکید داشت که "پنجاب" خلاصه اختلاف بین ما پیش آمد و برخی مثالهای می آورد که ورس مرکز گنگوشها هست و اما استاد شفق می گفت که بهسود ندارد برخی می گفت دره ترکمن هم دارد و باز یک دسته می گفت درشمال هم زیاد هست. برخی مراجعین که می آمدند ما می پرسیدیم از کجا هستی و بعد صحبت می کرد و اگر گپای عجیب و غریب داشت می گفتیم خودش هست و صلاحیت عضویت در شورای مرکزی حزب گنگو را دارد و گاهی هم اگر خود ما نا میزان گپ می زدیم باز این بحث می شد که ما هم لیاقت عضویت را داریم. استاد مزاری خودش یک وقت بخاطر اینکه در آخر نامه سجادی نوشته شده "رجای واثق"
استاد مزاری پرسید که دیگران را شناختم اما "رجا واثق" را نه. استاد واعظی می گفت مدرک و سند بالا تر از این برای عضویت نیست. بحث گنگو نقل مجلس و ورد زبان ما بود و چه خنده های جانانه ای در ماه های زمستان 1365 داشتیم.و اما حالا کم کم به بهار سال 1366 نزدیک می شدیم و برنامه ریزی می کردیم که در بهار 66 چه کارها را باید بکنیم واقعا ما بر نامه داشتیم و سعی می کردیم پس از خروج از محاصره و زندان طبیعت باید این کارها را انجام دهیم . رییس جمهور غنی این قول را در انتخابات 2014 به مردم هزارجات داد که از زندان طبیعت بیرون شان می کنم. کارهای سال66 را فهرست کرده بودیم و سال 65 به آن صورت گذشت به خلص آن اشاره می کنم. ازکاکری در ماه جوزای 1365 بسوی هزارجات حرکت کردیم 28 روز در راه ماندیم مسافرتهای ما تماما در شب بود در راه کمینها و خطرات زیادی دیدیدیم و اما شاه کمین " آبشاره" بود که ضربه ای سختی خوردیم. من به غلط در راه بهشت هزارجات را تصور کرده بودم .در هزارجات ملاقات و صبحتهای عجیب و غریب با حاجی آقای صادقی را داشتم و قبلش با مسولین سازمان نصر و حل منازعات سیاه چوب بندر و بعد رفتم در شهرستان آنجا هم شاهد بیرحمیهای جنگ بودم از جمله بار کردن غنیت در پشت کودکان 10 و 12 به جرم اینکه پدران و برادران شان نصری هستند. صلح شهرستان ناکام ماند و موهوم بود. سازمان نصر در شهرستان شکست خورده بود و نیروهای افکاری برهمه جا مسلط شده بودند و بعد بطرف پنجاب آمدم در مسیره با خاطره گرگ دیوانه در سال1344 در دره تلخک برابر شدم و بعد باگذشت بیش از یک ماه دو باره به استاد مزاری و دوستانم وصل شدم و درگیر دار و مناقشات نصر و سپاه یک گفتگوی سازنده و اما بی نهایت خطر ناک آقایان صادقی و مزاری در "خارقول" و توافقات شفاهی پنجاب در "گورد" را سپری کردیم. درسال 1365 سفری کوتاهی به شمال داشتیم از دره صوف و ازپشت بند و قرارگاهای سازمان نصر و پایگاه نظامی و سیاسی سازمان دیدن کردیم و برای اولین بار با استاد محقق آشنا شدم و گفتم که چهره بوعلی سینایی دارید و گفت اگر می گذاشت بوعلی سینا می شدم. به لعل آمدیم با سه پیشنهاد آقای صابری بر خوردیم و در برگشت بسوی پنجاب در میان راه خبر دستگیری سید مهدی هاشمی معمار جنگ و تفرقه و انشعاب در بین احزاب شیعی و هزارگی را از طریق رادیو شنیدیم و در پنجاب مسوده " وحدت سراسری" را تهیه کردیم و بعد به دیدن ارباب جمشید قومای استاد مزاری رفتیم و حالا بحثهای " گنگو" را هم داریم و به این صورت سال 1365 را گذراندیم و حالا وارد سال1366 شده ایم و اما برنامه های این سال را چنین فهرست کرده ایم... 
-----------------------------------------
پ. ن. سید غلامحسین موسوی مولف چند اثر و از روشنفکران نسل اول رو حانیت در نجف. گنگو در هزارجات زیاد بکار گرفته می و معنایش همان ساحت میانه، بین هوش و بی هوشی است. جمع بندی رویداد سال1365 و بعد فهرست بر نامه های سال 1366.


 

سفرهای سال 1366 مطابق برنامه آغاز شد – 44-

 

برنامه این بود تا معلوم شدن اوضاع برویم از چندمراکز سازمان نصر درچندین ولایت دیدن نماییم سفر ما درماه حمل 66 ممکن نبود ، ما ثور را برای سفرانتخاب کردیم ازپنجاب رفتیم طرف دره ترکمن ولایت پروان.  آیه الله پروانی پیش تر رفته بود تا مقدمات پذایرایی را آماه نماید. ما ابتداء وارد قول خویش شدیم. در کوتل قول خویش نمی دانم چه جنایتی روی داده بود که هیچ کسی خبر نداشت هنگامی راه رفتن به طرف بالای گردنه، من با قطعه از استخوان آدمی برخوردم و برایم بسیار تلخ بود به دوستان نشان دادم که کدام روی داد قتل و جنایت دراین کوتل روی داده است این هم نشانه ها و علایم مرگ آدمی. همه قراین نشان می داد که أدمی دراین گردنه کشته شده اما چه گونه و چطور ؟ این دیگرقطعا معلوم نبود و یاهم کدام مسافر را گرگهای گرسنه زمستانی پاره پاره کرده است. گرگ درسرما و برفهای عظیم آن زمان درهزارجات آدم خور درزمستانها می شد من شخصا حدس می زدم که این کار ،گرگ  است چون واقعا از همان کوچکی یک نوع خاطره ترس از گرگ داشتم. این ترس از حمله گرگ دیوانه در تلخک در ذهنم نقش بسته بود و بعد هم در همین سفر سه ماه پیش گرگها در کوتل شاتو برمن حمله کرد و حالا درکوتل "قل خویش" با  نشانه های از استخوان آدمی و تکه های لباس او برمی خوریم به هرصورت روی کوتل بالا و بعد طرف" قل خویش" حرکت کردیم و رسیدیم به " قل خویش" منطقه مرتبط به دره ترکمن و لی جزء علاقه داری بهسود. قل خویش مسقط الراس استاد خلیلی بود فکر می کنم فقط از برخی توضیحات خواستیم زیرا دلیلش هم این که جای همکار سازمانی ما استاد خلیلی بود و بعد رفتیم جای آیه الله پروانی دریک پتو و آ فتابی و خانه های نسبتا مرتب. جای آیه الله پروانی یک شب روز ماندیم آیه الله به گرمی ازما پذیرایی کرد و نیروهای سازمان نصر و قومندانهای دره ترکمن همه جمع بودند از مسولان بهسود آقای نوید همراه شد و استاد شفق که درتمام زمستان و درسفر شمال همراه ما بود. در دره ترکمن مورد استقبال همه مردم قرارگرفتیم و مسوولین سپاه و حرکت اسلامی هم دراین دره فعالیت داشتند و مراکز و پایگاه های بسار مهم و سید ابراهیم شاه ازعمده ترین فرماندهان حرکت اسلامی درمنطقه بود. آیه الله تقدسی مسوول تام الاختیار سپاه در دره ای ترکمن بود و به ما گفته شد در دره ترکمن درگیریهای درگذشته بین سپاه و شورا بود و همین طور درگیری بین سپاه و حرکت و درگیریهای هم بین سازمان نصر و حرکت اما این درگیریها آن چنان شدید که باعث ازبین رفتن دیگری باشد، صورت نگرفته است همه این احزاب در دره ترکمن حضورفعالی داشتند و دراین لحظه که ما وارد شده ایم مناسبات همه باهم خوب بودند. دلیل مساله هم این بود سه قوم در دره ترکمن باعث حفظ و نگهداری گروه های نصر و سپاه و حرکت اسلامی شده بود سه قوم الله داد الله یار و خدری اگر اشتباه نکنم هرکدام به یکی از این جریانان وابسته و حافظ و نگهبان آنها هم شده بود و این واقعیت داشت احزاب سیاسی درهمه جا ازجمله درهزارجات پشتوانه های قومی منطنقه ای پیدا کرده بودند. احزاب از آنها استفاده می کردند و آنها تصفیه حسابهای شان را با زور احزاب می کردند. این تعاملا بسیار پیچیده سبب ادامه کار احزاب شده بود. یکی دو شب در دره ترکمن و قول خویش ماندیم و بسیارمورد مهربانی و لطف مسوولین قرارگرفتیم. شبهای جلسات گرم و قصه های تلخ شیرین گذشته را هم می کردیم و مساله حزب " گنگو" هم بشدت مورد نظر ما بود که درکدام مناطق گنگوش داریم. یکاولنگ و بعد پنجاب محل ما و بعدش ورس تثبیت شده بود که مراکز مهم " گنگوشها" هست و اما در ترکمن نیز به دنبال این گونه قضایا بودیم. استاد شفق یک شب قصه "پیوند علی" درکوه پرانداز را کرد و ثابت شد که در دره هم اعضای حزب زیاد است. پیوند علی با چه زحمتی روی کوه پرانداز بالا می شود و یک مرتبه چهار طرف خود را می بیند و بعد به آسمان نگاه می کند و احساس می کند که به  آسمان نزدیک شده است و به یک باره خیالاتی می شود که خیلی بالا رفته و بلند مرتبه شده و بعد فکر می کند که مرتضی و مصطفی نمی تواند باشد و اما جانشین مصطفی و مرتضی شده است و به یک باره مست می شود و باصدای بلند درحالیکه با دستهاش درقسمتهای بدن و ران خود می زد و این گونه با صدای بلند و رسا می خواند: جانشین مصطفی " پیوندعلی " جانشین مرتضی " پیوند علی " و ساعتها در فراز کوه پرنداز این گونه فریادها را می کشید. داستان استاد شفق را در باره پیوند علی همه اعضای جلسه تایید کردند و استاد مزاری روی طرف من کرد و  گفت حاجی آقا منطقه بد نیست اعضای حزب زیاد دیده می شود. حالا مسوولین سازمان نصر بدون اینکه معنای حزب " گنگو " برای شان تشریح شود، شوق گرفته بودند که والله این کار خیلی خوب است که این حزب تشکیل شود سرا سری هست و ازدست گروه گرایی خلاص می شویم. دراین لحظات اوضاع دره ترکمن با حضور همه احزاب خوب بود و کدام مشکل حادی که باعث نگرانی شود و جود نداشت دیگرقصه حاجی نادر که سالها زندان بود و بعد توسط سپاه کشته شد، دیگر فراموش شده بود. احزاب و سازمانهای سیاسی قبول کرده بودند و با هم عادت کرده بودند که با هم هستند و کار بکاری دیگری نداشته باشند البته درگذشته درگیریهای بین احزاب و جود داشت. بعد ازسه روز از دره ترکمن و قول خویش از یک تنکه عبور کردیم و وارد یک منطقه بسیار زیبا وارد شدیم در مسیر راه سید ابراهیم مسوول نظامی حرکت به موتر ما بلند شد و بعدازاحوال پرسی گفت: قطی ما چای نمی خورید؟ گفتیم نه تشکر حالا می رویم طرف شیخ علی و رفتیم طرف شیخ علی. درمسیر راه راهنما توضیح می داد  این منطقه برادران اهل سنت و یا هزاره های اهل سنت زندگی می کند و با حزب اسلامی حکمتیار.  به همین ترتیب چند قدم آن طرف تر که می رفتیم رهنما می گفت این قریه های اهل تشیع است واقعا بافت عجیبی دریک دره کوتاه را دیدیم. هزاره های زیادی هستند که در دره های سرخ پارسا و درشیخ علی سنی مذهب هستند و واقعا برای ما ثابت شد که هزاره های اهل سنت دراین مناطقی درتخار و دربغلان و درپروان خیلی زیاد است و راهنما توضیحات درستی درباب ترکیب جمعیتی برای ما داشت به این ترتیب به پایگاه سازمان نصردرقسمت بالای شیخ علی رسیدیم و یک شب و یک روز درپایگاه ماندیم مسوولین سازمان نصر علیرغم محدودیت مراکز و پایگاه شان را بخوبی اداره می کردند و استقبال و احترامی زیاد کردند. کمی مریض شدم و به من گفته شد یک داکتر دراین جا هست اما جزام وی می تواند دوا برای تان بیاورد. کمی دلگیر شدم که دوا خوردن ازدست جزام چه خواهد شد؟. دوا نخواستم شب همان داکتر مریض جزام دار آمد و قصه های عجیبی از زندگی خود داشت و گفت با یک خانم خارجی ازدواج کرده و برای مردم خدمت می کند. چنین داستانی در ورس هم اتفاق افتاد و یک بانوی خارجی در ولسوالی ورس ازدواج کرده بود و بعد گفته شد که مسلمان شده و نامش را زهرا گذاشته است و برخی می گفت این همان خانم ورسی است و همین دیروز خواندم که یک دخترفنلاندی بالای نیم قرن درلعل و سرجنگل زندگی کرد و حالا هفتاد ساله شده است درکابل هم بانوی دانشمند آمریکایی ده ها سال است که درکابل زندگی می کند. ازشیخ علی برگشتیم برنامه ما رفتن طرف بهسود مسقط الراس استاد شفق بود و رفتیم بسوی بهسود....

پ. ن. داکتر جزام می گفت: که بیماری اش بسیار شدید شد و اگر درکراچی نمی رفت تمامی بدنش می شارید و درکراچی بیماری مرا درهمین حدی که هست متوقف کرد. جزام ترسناکترین مرضی است که فرد را بکلی ازجامعه منزی می کند. بانوی خارجی راحت باوی زندگی داشت و یک دخترهم داشت. شیخعلی خاطره عظیم تاریخی جنگ با لشکرعبدالرحمان را دارد. قول خویش جای استاد خلیلی و دره ترکمن جای ایه الله پروانی و آیه الله تقدسی و محل حضور احزاب مثل حرکت اسلامی و پاسداران طرفدار اکبری و سازمان نصر. هزاره اهل سنت دراین مناطق عموما طرفدارحزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار.  



 

صید ماهی به سبک شیوایی -45-

 

ماه دوم سال 1366 است. هوا درهزارجات تماما بهاری و دره ها پر از گلهای رنگارنگ و همراه با آواز پرندگان و صدای کبکهای خرامان چه لذتی داشت و دل آدم را شاد و یک نوع پیوند عمیق میان انسان و طبیعت ایجاد می کرد. انسان هرچند وحشی کمتر دلش می آمد که به گلهای بهاری صدمه ای وارد نماید. گلهای بهاری با بادهای ملایم کوه بابا، عطردل انگیز و فرحش بخشی را به مشام می رساند و یک قسم آدم را مست، شاد و فرح انگیز می ساخت. ساعتها راه درچنین فضایی عطرآگین بهاری غم و غصه را از ذهن ها می شست. آقای نوید در چنین فصل زیبایی بهاری شوخیهایش گل می کرد و یگان تکه های ناب را می پراند وی می گفت: یک نصری از منطقه شورای، زن گرفته بود و بعد نمی دانم چه شد که این زن سامان آلات شوهرش را برید. و من گفتم آری گاهی چنین می شود در سال 1986 یک چنین واقعه ای در آمریکا روی داد. آقای نوید گفت از آمریکا که خبرندارم ولی اینجا همین کارشده است و بعد گفت ادامه قصه را گوش کن گفتم خوب. با پخش این خبر شواریی به نصری زنگ می زند که دیدی چطور برید دیگر هوس زن گرفتن ازمنطقه را می کنید و یا نه، نصری می گوید بله که چنین شده است اما می دانید قصه چه بوده است؟. قصه از این قرار بود که آن زن خیلی از آن سبیل منده شوهرش دربین سایرزنها تعریف و تمجید می کرد و تا جای که گفتند کاش می شد ما هم می دیدیم به خواهش زنها بریده و حالا نوبت گرفته است راستی نوبت به خانه شما نرسیده است؟. استاد نوید درشوخی حرف نداشت ولی آیه الله پروا نی دیگر بی نظیر بود و هست گرچه حالا خیلی ضعیف شده اما گاه گاهی به یاد جوانی چیزهای را می پراند. به این ترتیب به بهسود رسیدیم فاصله قول خویش با بهسود زیاد نبود یعنی اینکه ازراه قول خویش واردبهسود شدیم. شب درجای حاجی ابراهیمی ماندیم. آقای ابراهیمی از مسوولین سازمان نصر و با سرمایه شخصی خود می خواست قلعه با شکوهی برای خود بسازد. ته داب قلعه بسیار عظیم و با شکوه بود و من بخشهای آن را دیدم به حیرت افتادم که واقعا مردم برای قلعه چه قدر زحمت می کشند ما هم در دامرده احضرات شاهد ساخت و ساز چنین قلعه های عظیم بودیم. خصوصیت بارز این قلعه ها این است که انواع سلاحهای سنگین مثل آرپی جی، توب و هاوان این گونه قلعه ها را خراب نمی تواند قلعه ابراهیمی از همان درجه اعلا بود پخسه های گیلی به اندازه مستحکم که هیچ آفتی طبیعی و جنگی نمی تواند تخریب نماید. درسالهای اخیر درجنگ کوچی و ده نشین یگانه سنگر مستحکم برای مدافعین بومی همین قلعه ها است. بارها مدافعین محلی درکوه ها شکست خورده اما درقلعه هرگز شکست نخورده اند و قلعه دمار از روزگار مهاجمین کوچی درآورده است. شب درجای ابراهیمی همه خوشحال و خندان هستیم چای درجه اعلای سبز با تشریفات خوب برای ما حاضر کرد. ابراهیمی در 22 حوت سال 1373 با سقوط غرب کابل توسط طالبان به شهادت رسید. ابراهیمی یکی ازمسوولین با اعتبار و محترم سازمان نصر درحوزه بهسود بود. مسوول عمومی خوب استاد شفق بود و نقش رهبری درکل جبهات داشت و همه قومندانها تابع ا وامر استاد شفق بود قومندان محمدی مشهورترین قومندان سازمان نصر و دیگر فرماندهان جهادی مربوط به سازمان خود شان را تابع امر استاد می دانیست . اما استاد شفق گاهی که قهرش می آمد می گفت شیاطین درظاهر نشان می دهند که حرف مرا قبول دارند و لی درواقع کارها ازدل خود می کنند این حرف استاد شفق درست بود قومندانها از این گونه کارها زیاد داشت حتا ازسلسله انضباط آهنین استاد مزاری هم قومندانها تجاوز می کرد و کارخود را انجام می داد. قومندان شفیع در تابستان 73 به من گفت: من خیلی کار ها را می کنم و نمی توانم از استاد مزاری اجازه بگیرم تا اجازه بگیرم برباد می شوم. شرایط همین رقمی هست. استاد شفق هم چنین اعتراضاتی را داشت و لی درکل استاد شفق مورد احترام همه بود استاد شفق در امراجرایی سازمان نصر کمتر دخالت داشت وقتیکه درتهران بود کاری به امور دفترداری نداشت کارهای اجرایی دفتر را استاد خلیلی می کرد به همین دلیل درگیری بسیار کمی با قومندانهای جبهه پیدا می کرد اوضاع دربهسود آرام و خوب بود گرو های دیگری هم دربهسود بود مثل حرکت اسلامی به فرماندهی سید هادی البته فکرمی کنم بعد ازسازمان نصر، حرت اسلامی دومین نیرو در بهسود بود گرچه حرکتیها می گفتند که ما دربهسود اول هستیم و قومندانهای عمده ای مثل فیضی و مثل هادی را داریم اما خوب به نظر من دومین گروه پرقدرت جهادی بود سپاه هم دربهسود پایگاه داشت و اما نشانه های اندکی از شورا دربهسود دیده نمی شد درسالهای 1365 به بعد شورای اتفاق خیلی ضعیف شده بود نیروهای عمده شورای اتفاق تنها درغزنی متمرکزبود سیدجگرن آقا و آقای قاسمی " ضابط اکبرقاسمی" و کیل فعلی شورا، ازجمله قدرتمند ترین قومندانهای شورای اتفاق بود. آیه الله بهشتی پس ازیک آواره گی مدتی درغزنی بود. شورای اتفاق را سید مهدی هاشمی درهم شکست و انشعاب ویرانگر سپاه را در درون سپاه بوجود آورد و بعد هم ترکیب شورا با روحیه عمومی جامعه انقلابی ضد خان و ضد کمونیست سازگاری نداشت. نیروهای مخالف شورا مثل سازمان نصر و بخصوص سپاه پاسداران ، شواری اتفاق را متهم می کردند به لانه شعله ای و خوانین. و یا استاد اکبری می گفت : شورا وشوروی برای من یکی است. شورا دربهسود حضور نداشت و حضور سنگین از سازمان نصر و بعدش حرکت اسلامی و بعد هم سپاه. یک روز درپایگاه شهید قاسمی هستیم آقای شیوا گفت ما امروز می روم ماهی می گیرم. آب هیرمند که منبع بی کران دریای هلمند است ماهی کم نظیری دارد بسیار شیرین و خوش مزه. شیوا با چند نفر مجاهد و همراه با نارنجک رفت درکنارنهرآب و صدای انفجار چند نارنجک را شنیدیم. استاد مزاری گفت: ماهی که با انفجار نارنجک گرفته شود آنهم چندان ماهی نخواهد بود. با صدای انفجار نارنجک مردم محل خبرمی شوند و همه می ریزند دور بر شیوا درکنار دریا ماهیهای زیادی با انفجارنارنگ بیهوش و بیرون پرتاب می شود و مردم هم خلیطه هارا پرمی کنند و می گویند قومندان صاحب کجا ببریم. شیوا دستور می دهدکه درپایگاه. مردم می گویند چشم قومندان صاحب وقتی مرد می بینند که کسی آنهارا دنبال نمی کند ازفرصت استفاده کرده همه ماهیها را هرکسی درخانه شان می برند. آقای شیوا ساعت 12 با مجاهدین برمی گردد و به طرف آشپزخانه که وضع طبخ ماهیهای صید شده را ببیند. می بیند که یک دانه ماهی نیست می پرسد که ما چندین خلطه ماهی را به پایگاه فرستادم کجا شد؟ آشپز می گوید حاجی آقا اینجا کسی ماهی برای ما نیاورده به این ترتیب شیوا جفا درباد شد و سوژه ای برای خنده و مزاح تمام روز و شب ما "صید ماهی به سبک شیوایی"....

پ . ن. نهر هیرمند چشمه سارهای است که ازبهسود سرازیر و تبدیل به دریای هلمند می شود. مجاهدین با این گونه صیدها و شکارها آسیبهای زیادی به محیط زیست و حیات و حش وارد کرده اند. کوه های بابا در واقع کوهای افسانه ای است که منبع عظیم ترین آبهای افغانستان و سرزمینی برای حیوانات بی نظیر افغانستان و معدن گرانبها ترین سنگهای افغانستان. حاجی ابراهیم یکی از مسوولین سازمان نصر در 22 حوت 1373 همراه استادمزاری به شهادت رسید. پایگاه شهید قاسمی پایگاه عمده و مهم سازمان نصردربهسودر. شیوا مسول عمومی سازمان نصر در و لسوالی پنجاب.  




  

عزم سفر به خارج – 46-

 

روایت من شامل مشاهدات، احساسات و برداشتهای فردی من است. دراین روایت ممتد بدون تردید همه این عوامل و گرایشات دخالت دارد. در این حدیث طولانی و بلند ممکن نامهارا درست ننوشته باشم همه این ها هست اما این حدیث خاطرات است و تاریخ نیست. در نگارش و و قایع تاریخی مورخ سند دارد و برای اثبات یک روایت تاریخی مستندات می آورد اما درخاطره که من می نویسم روایت شخص اول ازمشاهداتش هست. مشاهدات من دراین لحظه که دربهسود هستم این است و دربهسود دیر ماندیم . آقای نوید ما را مهمانی کرد. درپای کوه بابا. واقعا هزارجات با چه دشواریهای روبرو هست. زمین کافی برای زراعت اصلا و جود ندارد. آقای نوید قصه یک چند توته زمین یخ زده اش را کرد و من پرسیدم این همه سنگ و سنگ ریزه برای چیست؟ گفت: هرسال دراین زمین ما مشکلات را داریم در زمستان که زمینها یخ زده و در زیربرف گم هست و با زحمت زیاد خاکسترپاشی و یا خاک پاشی برفهایش را آب می کنیم و زمین را از زیر برف بیرو و بعد شروع به قولبه و ماله و تخم و شخم همان کارهای که در زراعت لازم است اما بزرگترین مصیبت ما درفصل بهار شروع می شود و آن سیلاب است. بارانهای فصل بهار تبدیل به سیل می شود و این گونه زمینهای ما را زیر می گیرد و ما را تباه و دربدر می کند این سنگ و سنگ ریزه بقایای سیلابهای بهاری هست.

در هر جای که مهمان می شدیم سعی می کردیم یکی دو شب بشترنباشیم جای اصلی ما همان پایگاه های نظامی بود که برای ما خوش می گذشت. شب در پایگاه بودیم یک نفر با ریش بلند و بسیار نامتوازن اما با قد بسیارکوتاه. گاه گاهی اظهار نظر درجلسه می کرد ولی یک قسم نا میزان معلوم می شد. استاد مزاری گفت: حاجی آقا از ایشان سوال کن ظاهرا که استعداد فو ق العاده برای حزب کته دارد. حزب کته همان" حزب گنگو " منم در پهلوی وی نشسته بودم و نان خوردیم چای آورد و قصه و چای، تو امان هست و خیلی طولانی. من از وی پرسیدم که حاجی آقا جای شما از کجا هست؟ وی گفت من ازغزنی هستم و من درسپاه بودم سید جگرن مرا دواند و حالا نزدیک چهارسال می شود که آواره هستم و معلوم نیست که این وضع تا کی ادامه پیدا می کند. لحاظاتی گذشت و بازهم سرصحبت را با ایشان بازکردم و پرسیدم زن بچه و اولاد دارید گفت: بله دارم. گفتم چند تا ؟ گفت و الله  حاجی آقا تاوقتی که من خانه بودم دو تا داشتم و حالا نمی دانم که چند تا شده است؟ من کمی خندیدم و بعد به دوستان گفتم این بزگوار این چنین می گوید: و بسیار خندیدیم. استاد مزاری که  قصه " گنگو" برایش خیلی جالب بود گفت: ایشان لیاقت رهبری در ولایت غزنی را دارد و مسوول عمومی حزب کته درغزنی می تواند باشد. حالا بیا و ببین این آدم آن قدرجدی گرفت که من حاضرم درخدمت گذاری برای حزب و برای من امکانات تهیه کنید من  بنام حزب " گو گاو" یعنی گنگ گاو ، هرکاری می کنم و باید انتقام خود را ازسید جگرن بگیرم سپاه به درد من نخورد من برای شما اطمینان می دهم که بخوبی مسوولیتم را انجام می دهم و از من گزارش بخواهید. عجب گرفتارشدیم حالا این بزرگوار ویل کن معامله نیست و هیچ هم متوجه نیست که ما شوخی داریم . خلاصه تا پاسی ازشب خندیدیم. استاد شفق ادعا داشت که دربهسود " گنگوش " نداریم و ما سعی داشتیم که پیدا کنیم و چند نمونه عجیب و غریب را پیدا کردیم که استاد شفق لاجواب مانده بود. اما تا این لحظه کم تر کسی به پایه ای این قد کوتاه و ریش بلند ما می رسید. روزهای بهاری را این گونه سپری می کردیم ولی عمده ترین نگرانی ما ارزگان بود. گفتم که درهیچ جای هزارجات در این سالها جنگی نبود تنها جنگ در ولسوالی شهرستان و در ولسوالی دایکندی را داشتیم. جنگ دراین دو ولسوالی هم جنگی ویرانگری که سایر احزاب پیشاور داشت نبود. دلیلش فقدان اسلحه کافی بود و شاید این هم یکی از خوبیهای کار بود که اسلحه زیاد نداشتیم تا جنگ زیاد داشته باشیم. یک روز این گونه بحث شد که خوب برای ایجاد وحدت سراسری چه باید بکنیم درخارج چه می گذرد؟ و در داخل چه می توانیم بکنیم؟ . بحث تهیه و ارسال اساسنامه پیش امد استاد مزاری گفت : کارخوبی شد و بعد گفت: آقای ناطقی دراین باره کارمهمی و خوبی را انجام داده است و ما همه از ایشان متشکریم اساسنامه خوبی برای و حدت سرتا سری نوشته شده است که یک نسخه آن را به خارج هم فرستادیم تا دوستان ما در خارج هم نظر دهند و ما برای وحدت به اساسنامه ضرورت داریم. درهمین جلسه طرح شد که من به خارج برگردم. از من نظر خواست من گفتم درست است من می روم و همین شد که عزم سفر به خارج گرفته شد. حالا بحث شد که ازکدام راه باید به خارج برگردم. واقعا محاصره هزارجات پس ازیک بحث و رای زنی برایم مجسم شد که چه روز گار بدی داریم امکان اینکه از بهسود طرف پاکستان برویم اصلا و جود نداشت. امکان اینکه دو باره برگردم به راهی که از کاکری آمده بودیم محال بود. شهرها تماما دراختیار حکومت حالا حیران مانده بودم که چه گونه برگردم خلاصه بررسی و بحثی زیادی داشتیم سرانجام فیصله شد که از طریق دایکندی برویم به هلمند و بعد بسوی پاکستان. نقشه راه به این گونه ترسیم شد: ارزگان ، هلمند، ازیک گوشه از قند هار بعد ترینکوت و بعد  بسوی مالستان  برویم از مالستان وارد جاغوری شویم و از جاغوری بسوی وود خیل و بعد به مرزهای مشترک افغانستان و پاکستان و وارد کویته شویم. شما تصور کنید برای بازگشت من باید این راه طولانی را طی نمایم و حتا تصورش مو دراندام آدم راست می  کند و من تمامی این راه ها را اغلبان پیاده و گاهی سواره طی کردم. این تصویر کلی ازنقشه راه برای بازگشت من به خارج در همین جلسه بحث شد. استاد عرفانی گفت: او خدا یا چه قدر روزگاری سختی داریم و این شد که با همه دوستان خدا حافظی نمایم و من به خارج برگردم .حالا به طرف پنجاب باید می آمدیم چه گونه استاد شفق گفت موترها به سوی دایزنگی کم کم راه افتاده است و  با موتر می روید و همین گونه شد. حدود 12 مجاهد همراه من  بود که اکثر شان از پنجاب و چند تای هم ازشمال و یکی دو تا هم از یکاولنگ بود. لحظه خدا حافظی برای من بسیار سخت و تلخ بود وقتی با استاد عرفانی و با استاد مزاری دو رفیق و دو یار و همسفر ازکاکری تا هزارجات خدا حافظی کردم تمامی رویداد ها به سرعت از ذهنم عبور کرد. آدمی واقعا چه مو جود نا شناخته ای است. همه رویدادهای در یک لحظه با سرعت نور در ذهنم عبورکرد و گذشت به این ترتیب درلب سرک آمدیم. سرکی که مرحوم داوو خان می خواست طرف هزارجات و هرات بکشد. کار بنیادی بود ولی ناتمام ماند. موتری چکله خالی رسید گفتیم که طرف پنجاب می رویم مو تروان گفت پنجاب نمی روم ولی تا حدی به همو طرف می روم گفتم خو ب است همه سوار موترشدیم چه موتری لعنتی و موتر وان ناشی. همین گونه که ازکنار نهر مواج و و حشی سرخ رنگ آلوده به انواع سلابها حرکت می کردیم نمی دانم چه شد که به یک باره موتر با پهلویش طرف رود خانه آهسته و آهسته غلطید و همه مسافران و مجاهدان از درون موتر بیرون انداخته شد و به طرف رود خانه ترسناک لول خوردند خوب یادم می آید که همه جا را گرد خاک گرفته بود و همه چندین ملاق خوردیم تا به رود خانه وحشی برسیم و همه ما غرق شویم و بمیریم اما این اتفاق نیافتاد و چرا؟......

پ.ن . بهسود مثل سایرهزارجات کم زمین است. جنگ کوچی و ده نشین یکی  هم بر سر زمین و چراگاه است. سیلاب خطرجدی برای مزارع مردم است. نقشه راه ما به این ترتیب کشیده شد: بهسود، پنجاب، دایکندی، هلمند، گوشه ای قندهار، ترینکوت، مالستان و جاغوری، بعد وود خیل و مرز پاکستان و کویته. موترلاری برای بار که درهزارجات مسافرکشی دارد و مردم سرجنگلک آن سوار می شود. شاهراه کابل هرات از هزارجات برنامه توسعه ای داوود خان بود. 



 

 

ترکیب قافله -47 –

 

موتر لاری ما بسمت دریای سرخ و هولناک چپه شده است و ما همه از درون موتر به بیرون غلطیدیم و لول خورده بسوی نهر آب و یک گام بسوی مرگ اما دو عامل سبب نجات ما شد اول اینکه یک جوی آب فرعی از متن رود خانه کنده و کشیده بود و این جوی سبب شد که همه در داخل جوی گیر بمانیم و به رودخانه نیافتیم. علت دوم نجات ما خود لاری بود که در همان لحظه اول خوابید و ملاق نخورد اگر نه کسی زنده نمی ماند. تا زانو من در جوی زیرخاک رفته بودم و سایر مجاهدین هم همین گونه یکی و یکی از میان خاک بیرون می شد. محافظ من برای لحظاتی بیهوش بود و بعد از جایش بلند و به طرف من آمد و به این ترتیب همه دور موتر غلطیده جمع شدیم و امکان بلند کردنش نبود. صحنه جالب و خنده آور سر نوشت موتر وان و دو نفر دیگر در سیت موتر بود صداهای بلند بود که ما را بیرون کنید که مردیم. چند نفر در وازه موتر را باز کردند و دیدند که سه نفر لینگهای شان بلند و سرهای شان گم اند و تنهای صدای شان شنیده می شد که نجات دهید و مردیم و به این ترتیب راننده را همراه دو نفر از میان سیت بیرون کردیم و چه وضعی داشت هرچه روغن موتر و گلن تیل در داخل سیت بود روی سر و صورت شان ریخته بودند و بسیار خنده دار. همراه هان مسلح من می خواست موتر وان را به نرخ شاروالی بزنند زیرا باور شان این بود که عمدا موتر را چپه کرد و اینجا جای چپه شدن موتر نبود و من نگذاشتم که بزنند با این وضع پیاده بسوی کوتل ملا یعقوب حرکت کردیم و در پای کوتل موتر دیگری پیدا شد که طرف پنجاب می رفت. موتر باید از پل لرزان و بی اعتبار رودخانه مرگ می گذشت من ار موتر همراه مجاهدین پیاده شدیم و گفتم که ممکن پل بشکند و بکام مرگ فرستاده شویم. درست از همین پل یک موتر مسافر بری که حامل مهاجران ایران بود، چپه شد و همه سرنشینان همراه با موتر در نهر خروشان بکام مرگ فرو رفت شاهدان تنها می گفتند که جنازه چند کودک با لباسهای قرمز شان چند بار روی آب نمایان شد اما موج بیرحم و تند آب رودخانه همه را با خود برد و گم شدند. موتر ما تقریبا خالی از پل رود خانه عبور کرد و ما سوار و به سوی پنجاب حرکت کردیم. اتفاق خاصی در راه نداشتیم جز در یک مورد مورد با پسته ای اخاذی یک گروپ وابسته به سپاه رو برو شدیم. پسته نزدیک ولسوالی پنجاب بود می خواست در گیر شود و اخاذی نماید و بعد مجاهدین همراه گفتند او بچه ... پدر لعنت راه را باز کن و الا .... می کنیم افراد پوسته ناچار عقب نشینی کردند و به این ترتیب به طرف پنجاب و به ولسوالی و پایگاه سازمان نصر رسیدیم. پایگاه خالی و دیگر آن جمع جوش زمستانی را نداشت. خوب بهار بود و تعدادی به خانه و به زراعت و کشت کار شان رفته بود. در پایگاه یکی دو روز ماندیم و دو نفر ایرانی پیدا شد و چند نفر از مجاهدین شمال. نامه داشتند و معرفی شده بود ک پایگاه های سازمان نصر در سفر پیشرو در هرجا با آنها همکاری نمایند و درطی یکی دو روز 16 نفر مسافر بسوی پاکستان پیدا شد و گفتند که ما با شما همراه هستیم. در قافله ما دو ایرانی بودند که یکی را می شناختم و نامش اصغر بود و دیگری را ندیده بودم و می گفت کریم نام دارد و هردو می گفتند که متعلق به سپاه پاسدارن هستند. ایرانیها در آن زمان رفت آمدهای گسترده به شمال کشور به جنوب و غرب افغانستان و حتا به شرق کشور داشتند و گاهی از مناطق مرکزی افغانستان نیز دیدن می کردند. سه گروه از سه نهاد با مجاهدین افغانستان ار تباط داشتند البته بشترین تماس شان با فرماندهان عمده جمعیت اسلامی و حزب اسلامی و سایر گروهای جهادی مثل حرکت انقلاب و حرکت اسلامی و سپاه پاسدارن جهاد انقلاب اسلامی افغانستان و ساز مان نصر بودند و این خطا هست که گفته شود ایرانیها تنها با گروهای شیعی در ارتباط بوده اند.سه نهاد وزارت خارجه، سپاه پاسداران و اطلاعات به دنبال منافع ملی ایران در افغانستان راه می رفتند و این منافع در کلیت افغانستان برای شان مطرح بود. و کمکهای ایران حالا در هر سطحی به تناسب حضور نیروها در افغانستان پخش می شد. میزان کمک و همکاری با جمعیت اسلامی و یا حزب اسلامی قابل مقایسه با سپاه و یا سازمان نصر و یا حرکت اسلامی و نهضت و جبهه متحد نبود. من از کریم پرسیدم که شما برای چه سفر در افغانستان داشته اید اصغر رفیقش گفت ایشان مهندس مخابرات هست و برای کمک به مجاهدین و نصب مخابرات و ترمیم مخابرات و فعال کردن ارتباطات و مخابرات به افغانستان آمده است خود اصغر را می شناختم که در تایباد مستقر و برای نامه های تردد مجاهدین و تداوی مجروحان پنج ولایت حوزه جنوب غرب کار می کرد. بهر صورت ار پنجاب بسوی دایکندی حرکت  کردیم در مسیر راه از اشترلی باید می گذشتیم.  اشترلی مقر فرماندهی امینی اشترلی بود که چهار ماه پیش نزدیک مرا درخانه اربا نسواری دستگیر کند و بکشد و در آن زمان ازترس امینی اشترلی من نتوانستم از راه بلکه از قله های کوه بالای اشترلی از میان و حشتناک ترین برفها طرف پنجاب بروم. دو ایرانی گفتند که امینی با ما و هیچ نگران نباشید و من گفتم خیر نصریها با من و شما هم هیچ نگران نباشید به این ترتیب ساعت دو بعد ازظهر در قرارگاه امینی اشترلی رسیدیم همه با امینی احوال پرسی کردند و من بدون اینکه با ایشان احوال پرسی نمایم رفتم در داخل اطاقی که باید همه برای مدتی می نشستیم آمینی بخوبی می دانست که چه کند و نمی گذاشت مهمانان ایرانی شان گرسنه از قرارگاه شان بگذرد. غذایی بسیار خوبی آماده بود و خوردیم و به سمت چهارقول جای حسینداد بیگ حرکت کردیم. حسین داد بیگ یکی ازمسوولین سازمان نصربود. کوتل بین اشترلی و چهارقول که خیلی کوتل بدی هم است را عبور کردیم و شب جای حسین داد بیک رسیدیم غذا امکانش نبود اما حسین داد بیگ چای با نان آوردند و گفتم که دیگر زحمت دراین نا وقت شب  نکش . شب راحت خوابیدیم و فردا حسین داد بیگ اوضاع منطقه را تو ضیح داد و گفت که وضع  خدیر خوب نیست و خبرهای زیادی است که جنگ و لشکری بین طرفین جریان دارد. به هرصورت قرارشد که ماباید به طرف ولسوالی خدیر حرکت کنیم نان خوردیم و یک مقدارنان خشک هم حسین داد بیگ برای ما تهیه کرد و گفت شرایط جنگی است و ممکن نان پیدا نشود. از جای حسین داد تقریبا شش ساعت از سیاه دره طرف خدیر راه رفتیم. آقای دانش ما را رهنمای می کرد زیرا که دانش از سیاه دره بود و قهرمان کربلایی همراه ایراینها کمی جلو تربود و من به فاصله ده دقیقه عقب ترحرکت می کردم که به یک باره قمبر چرسی راه مرا گرفت و گفت نمی گذارم که تکان بخورید من کمی با وی بحث کردم گفت صبرکن که من جوابت را بدهم رفت درخانه یک کلاشینکف را گرفت و دو زن با التماس که قمبرجان تو را به خدا نزن و نکش اما قمبرتفنگ را بالای من بلند کرد و نشانه گرفت.....

پ . ن . قهرمان کربلایی ابراهیم کربلایی است که بارها به آن اشاره کردم کربلایی همراه غلامحسین فرزندش همراه ما بود. اصغر و کریم دو ایرانی که ازشمال آمده بودند و همراه ما دراین سفر. حسین داد امینی تحصیل کرده نجف و از مسوولان ارشد سپاه در دایکندی. اشترلی علاقه داری دایکندی با مرز مشترک با پنجاب. حسین داد بیگ چهارقول مسوول سازمان نصر درچهار قول. سیاه دره ، دره طولانی یگانه راه به سوی خدیر. قمبر چرسی هوا دارد سپاه که می خواست مار بکشد.

 



 

 

سوار برماشین تریاک – 48-

 

قمبرچرسی تفنگ را به گیر زد و  به طرف من نشانه و فاصله من با قمبر ده قدم بیش نیست. قمبرچرسی بالا و من پاین خانه ها هستم گفتم قمبر چرسی همان تفنگی که طرف من نشانه گرفته ای من به دستت دادم و بعد زنها شیون کنان و ملتمسانه ازقمبر چرسی می خواستند که فیرنکند. نمی دانم تقدیرچه بود و قمبر اما فیرنکرد و گفت و الله اگر بگذارم که قدم طرف خدیر بردارید. هله قهرمان خلقی تان را برگردانید. کربلایی خلقی و قهرمان خلقی اشاره بود به ابراهیم قهرمان. و این شد که قمبر چرسی همه ما را برگردان و نگذاشت که طرف خدیر برویم. حرف قمبر چرسی این بود که شما همه تان نصری هستید و به جنگ حاجی آقای صادقی می ر وید. حالا شش ساعت باید برگردیم و برگشتیم آن قدر خسته و گرسنه بودیم که نه پرس بجای حسین داد بیگ درچهار قول آمدیم و شب دیگر تاب راه رفتن را نداشتیم. حسین داد بیگ واقعا علیرغم فقر و مشکلات پایگاه با ما کریمانه برخورد کرد و هرچه درتوانش بود انجام داد فردا فیصله کردیم که از فرازکوهای سیاه دره بسوی خدیر برویم و واقعا بالا شدن به کوه های سیاه خود ترسناک و شبه محال بود. ولی ما ناگزیربودیم که این کار را باید می کردیم گفتم صبح حرکت کنیم اما حسینداد بیگ گفت نه پاسداران خبرمی شود و قمبرچرسی راه تان را کمین می زند و بعد ممکن کشته شوید. وی راست می گفت و این شد که حوالی غروب به طرف سیاه دره و بعد ازیک دره و جر باریک و بسیارتند به طرف بالای کوه های سیاه دره حرکت کردیم شب تاریک بود چه قدر با سختی و زحمت راه رفتیم و شب تا به صبح از فراز کوه های سیاه دره تا خدیر راه رفتیم. حوالی ساعت دو بعد ازظهر به زحمت خود را به خدیر رساندیم که وضع ولسوالی خدیر کاملا جنگی و همه چیز و یران و نشانه های درگیری به در و دیوار نمایان بود. آمان الله موحدی قومندان جبهه نصر است و از آن طرف خود صادقی نیلی. چند روز خدیر دراختیار نیروهای سپاه بود و تازه نیروهای نصر مرکز خدیر را گرفته اند و قمبر چرسی خبرداشت که جنگ است و نیروهای سپاه شکست خورده است و فکرمی کرد که ما به کمک نصریها می رویم. درخدیر وضعیت بسیار آشفته بود. آقای موحدی گفت از مرکز خدیر بیرون می شویم و می رویم به قریه های اطراف زیرا مرکزجای امنی نیست. رفتیم بسوی قریه ای و بی نهایت خسته بودیم آقای مو حدی وضعیت عمومی جنگ را شرح داد و گفت که پاسداران مصمم است که نصریها را ازدایکندی بیرون کند و ازشهرستان آقای افکاری نیرو فرستاده است. حالا وضعیت به این صورت است گاهی آنها پیش روی می کنند و ما عقب نشینی و گاهی هم ما پیش روی داریم و آنها عقب نشینی و حالا مرکز ولسوالی خدیر دست ما و چند روز پیش دست آنها بود حالا فردا نمی دانم چه خواهد شد. خواب برای ما همه چیز بود قمبر چرسی چنان ظلمی درحقی ما کرد که تمامی وضعیت ما را بهم زده بود. من گفتم درست است متاسفانه صلح به شکست مواجه شد با اینکه نشستهای خوبی در"خارقول و پنجاب" انجام شد و آقای صادقی و استاد مزاری باهم رفیق شده بود و باهم دو تایی راه می رفتند اما نمی دانم که چرا چین شد؟ موحدی براین عقیده بود که دو نفر به هیچ وجه صلح با نصر را قبول ندارد یکی افکاری و بد تر از آن آقای امینی اشترلی. آنها صادقی را نمی گذارند که صلح کند و اینه می بینید که افکاری نیرو ازشهرستان برای جنگ فرستاده است. حوالی ساعت 12 شب موفق شدیم دریک قریه بیرون از خدیر بخوابیم اما تا زه چشمان را خواب گرفته بود که  نفر آمد هله مسافرین حرکت کنید که جنگ شده است و نیروهای سپاه بالا قریه حمله کرده و می خواهند دو باره خدیر مرکز ولسوالی را بگیرند. همه ما ازخواب بیدارشدیم و ناگزیر درتاریکی شب تا به صبح طرف شکر دره پایگاه سازمان نصر راه رفتیم و بعد به طرف ناو میش و از راه سر تیغان در نامیش هم وضع خوب نبود و سعی می کردیم هرچه زود ترخودرا ازمنطقه بیرون کنیم و سعی داشتیم پایگاه گردشی نداشته باشیم که نمی شد و امکان نداشت از ناو میش از طریق باغران طرف موسی قلعه و سنگین هلمند حرکت کردیم. در مسیر راه یکی از مجاهدین همراه من گفت: استاد می دانید درباره جنگ خدیر برداران ایرانی چه نظر دارند؟ گفتم نه نمی دانم چه نظر دارند؟ گفت من با انها بحث کردم آنها به ای عقیده اند که جنگ آن شب خدیر از طرف خود نصریها سازماندهی شده بود و هدف شان این بود که نشان دهند که نیروهای پاسداران حمله کرده اند تا ذهنیت و قضاوت ما را تغییر دهند. گفتم باورکردنی نیست و آنها باتو شوخی کرده اند. گفت : خوب وظیفه من بود که این موضوع را به شما گزارش دهم چون شما مسوول ما هستید. آنها نظرشان این است که عرض کردم. کمی متحیرشدم و گفتم تشکر من این مساله را می پرسم. لحظاتی با خود فکر کردم که در یک فضای غیردوستانه چه موضوعاتی مطرح می شود و می خواستم این مساله را با انها درمیان بگذارم اما فکر کردم اصلا در این سفر در این باره هیچ حرفی نمی زنم اختیارشان هر قضاوتی که دارند مربوط خود شان می شود و دل شان هرگونه گزارش که می دهند خوب بدهند. نمی دانم این تصمیم من درست بود و یا نادرست و لی این قضیه را در این سفر پر از خطر و ما جرا با ایشان درمیان نگذاشتم اما خیلی دلم درد داشت . در راه رفتن به سوی موسی قلعه ازمیان دشتها و علف زار ها دیدم یک جوان بی نهایت خوش سیما درقافله ما وارد شد ابتداء چیزی نگفتیم و فکر کردیم خوب می رود ولی بچه ها به من گزارش داد که این بچه جوان ازما جدا نمی شود ممکن جاسوس و خبرچین باشد ناگزیر وی را خواستم دیدم که دری را بسیار به سختی صحبت می کند اما می فهمد ازش پرسیدم که چرا از ما دور نمی شوی؟ اول خو چیزی نگفت و چند تا سوالی دیگری هم کردم بازهم چیزی نگفت و بعد گفتم او بچه تو را می زنم و می کشم تو جاسوس هستی. دیدم نگاه تند و معصومانه ای به من کرد و چهره اش خیلی نزدیک بود به همان طفلی که نقش یوسف را در بار زلیخا بازی می کند و بعد اشکهایش جاری شد و گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت حقیقت قضیه این است که همراه پدرم خانه قومای خود آمدم اما پدرم دو روز پیش کاری برایش پیش آمد و رفت و من هم باید به خانه بروم  و این شد که قافله شمارا دیدم خوشحال شدم که در امن امان هستم و با شما نگاه کردم که ازمنطقه ما نستید و حالا هم به خانه خود می روم اما درامان شما وقتی این قصه را کرد به عمق قضیه پی بردم گفتم هیچ نگران نباش تا هرجای که خواستی ما تو را با خود می بریم و به خانه تان می رسانم و  هیچ نگران نباش. تشکر کرد و به این ترتیب تا نیم ساعتی همراه بود و بعد دستم را بوسید و رفت به قشلاق شان. و حالا در موسی قلعه رسیدیم مرکز اقتدار آخند زاده ها چیزی در حدود یک هفته درموسی قلعه ماندیم اما موتر مناسب که ما را به طرف پاکستان ببرد پیدا نشد هر روز بچه ها را می فرستادم که کدام قوچاق بر پیدا کنند تا برویم طرف پاکستان یک روز بچه ها آمدند که با یک موتر قوچاقبر قرارداد صورت گرفته است که طرف زاهدان برود و هفصد کیلو تریاک دارد و  گفته است که شما سوار روی تریاک شوید و دوستان ایرانی قبول کرده و قرارداد هم بسته شده و فردا اول صبح حرکت می کنیم. بسیار نا راحت شدم گفتم گوه خورده اید با قرارداد تان من هرگز با مو تر تریاک طرف زاهدان نمی روم و به ایرانیها هم کاری ندارم دل شان می خواهند بروند خوب بروند من که ضامن شان نستم اصلا به ما ربطی هیچ کدام تان ندارید بروید هرکس از هر راهی که می روید بروید. ناراحتی مرا به آنها رساند و بعد یک ساعت خبر داد که قرارداد به دلیل مخالفت شما فسخ شد و حالا همه به من نگاه می کنند که من چه می کنم از سماور چی پرسیدم که ما می خواهیم به پاکستان برویم چه کنیم تا حالا کدام قاچاقبر پیدا نتوانستیم گفت : ولسوالی سنگین بروید.....

 ولسوالی سنگین یکی از عمده ترین ولسوالیهای هلمند و مرکز قاچاق و تولید تریاک و هرویین. موسی قلعه هم مرکز اقتدار آخند زاده ها و بازهم محل گرد آوری تریاک از تمام ولایت هلمند. باغران یکی دیگر از ولسوالیهای هلمند و محل قدرت مولوی عبدالواحد باغرانی. نو میش علاقه داری ولایت هلمند. خدیر مرکز و لسوالی دایکندی. سیاه دره محل نیروهای سپاه و قمبرچرسی. چهار قول محل نیروهای سازمان نصر و حسیداد بیگ مسوول سازمان نصر.

 

 

 

خروج از بهشت هزارجات و گرفتاری با افضل خان  - 49-

 

حالا از ولسوالی موسی قلعه کوچ کردیم و به ولسوالی سنگین آمده ایم ماه های اول تابستان سال 1366 است و هوا بی نهایت گرم و تمامی منطقه را پشه مالاریا گرفته است. هلمند درقلمرو ما لاریا و آخوند زاده ها قرارداشت. همه چیز آلوده یک روز برای گرفتن آب تنی در یک در یاچه رفتم. معلوم بود که آلوده است اما از گرما مجبور شدم که خودم را کمی نمناک کنم. ترکردن همان و انتقال ویروس ما لاریا همان. شب مرا تب گرفته بود. سابقه این مرض را هم داشتم که درشهرستان مرا گرفته بود و بی نهایت از مالاریا می ترسیدم و چنانچه از کمینهای مکرر در مسیر راه  ازکاکری تا هزارجات و بل درخود هزارجات و حالا از بهشت هزارجات خارج شده ام و در ولایت هلمند و لسوالی سنگین رسیده ایم و مرض مالاریا را باخود گرفته ام. متحیر بودم که چه گونه نجات پیدا کنیم و این فرط استیصال بود که مجاهدین و ایرانیها ماشین تریاک را پیدا کرده بودند. هلمند سرزمین عجیبی هست و گفته می شود روزگاری سرزمین هزاره ها بوده است. نامهای مثل "نادی علی" و موسی قلعه و لوحه سنگها که با نامهای حسین علی حسین بخش دیده می شود.. دراین ولایت زیاد هست که دلیل بر تفسیر سابقه و ساکنانش دارد. هلمند " نهربغرا" دارد که زمینهای وسیعی را زیر آب برده است که باز شنیده ام نقش قوه کار با سربازان هزارگی دراین نهر عظیم، فوق العاده بوده است. هلمند معادن بی نظیر  مثل ارانیوم و مثل سنگهای قیمتی دارد و منبع درامد بی کران برای قاچا ق چیان و قا چا قبران و مزدوران پاکستان و اما عظیم ترین منبع مالی همین کشت تریاک و تبدیل آن به هرویین است و گفته می شود که نود درصد مواد مخدر دنیا از همین ولایت هلمند تهیه می شود. انگلیسیها در دهه کرزی حضور شفافی در هلمند نداشت گرچه بالای چهار صد سرباز کشته و چند برابر زخمی داده اند و لی بازهم ماموریت شان ازسوی رییس جمهور افغانستان مشکو ک خوانده می شد. رییس کرزی یک وقت گفته بود هرجا که خارجی هست در انجا تریاک هم هست. برخی افغانهای ضد خارجی آنها را متهم به غارت منابع چون ارانیوم می کنند. حالا در هلمند طالبان و عوامل پاکستان هستند که بشترین سود را می برند. در آن زمان هم تریاک به شدت کشت می شد و من با چشم خود کاسه ها و ظرفهای پر از شیره تریاک را به دست بچه ها می دیدم که درلب سرکهای سنگین نشسته و می فروختند و خیلی هم ارزان. قیمت کردم و اما به دلیل نوسانات حیرت انگیز پول افغانی نمی توانستم قیمتش را تعیین نمایم  اما می دانم که بسیار ارزان بود. هلمند هرگز فقیر نیست و نبود اما مشکل اساسی در این است که مدیریت ثروت به دست مافیای دولتی به دست ما فیای خارجی به دست عوامل پاکستانی و قاچاقبران بین المللی و بدست تروریستها است و آنها هستند که ثروت مردم را غارت می کنند و مرد فقیر و گرفتار جنگ و مصیبت هستند. همین چار راهی قمبر در یک کیلوی متری محل سکونت من همه اش از اهالی هلمند هستند که در بد ترین وضعیت فقر و تنگ دستی زندگی می کنند. چرا مالاریا از هلمند ریشه کن نمی شد دلیلش همان است که اصلا حاکمان محلی درفکر این چیزها نیست. آخوند زاده صاحب آن قدر پول داشت که قابل حسا نبود وی گفته می شود در محل سکونت خود تخت خوابهایش را از بندل های دولار ساخته بود و گوشه تشکش را بلند و بندلهای دولا را به قومندانهاش پرتاب می کرد اما کمترین توجهی به رنجها و مصیبتهای مردم نداشت. یک روز درهتل سنگین نشسته بودم یک کتاب انگلیسی را می خواندم فکر می کنم رمان بود. یک قومندان شنیده بود که هزاره ها درهتل آمده و ملا دارد. ازبچه ها همراه پرسیده بود که ما دنبال ملا هستیم که برای ما تاویز یعنی تعویذ نوشته کند. بچه ها سر بسر من گذاشته بودند و مرا نشان داد بودند که غت ملا هست. قومندان با چند نفر آمدند در پهلوی من نشست و هتل چی مثل پروانه دورش می چرخید و هرلحطه می گفت امر کنید قومندان صاحب چه برای تان حاضر کنم چای شیرچای و.. همه به زبان پشتو صحبت می کردند. چای و شیرچای را برای قومندان حاضر کرد و قومندان به رسم احترام یک غوری چای شیرچای را جلو من گذاشت و بعد یک موشت شیرنی ترشک را به طرف من پرتاب کرد و پشه ها بسرعت به شیرنی ترشک خود را چسپاند اول من بسیار بدم آمد که ای بی ادب را نگاه کن شیرنی گگ را طرف من پرتاب می کند و بعد که پرسیدم گفت نه این یک نوع احترام هست و نه بی احترامی چای می خورد قومندان گفت: برای من یک تاویز نوچی نوشته کن که این بچه مریض است. بچه را نشان داد از همان هایش بود. پلید گفت تاویز برای بند کردن شکم باشد. گفتم من تاویز یاد ندارم من ملا نستم. نه دروغ می گویی ملا هستی ملای هزاره تاویزش خطا نمی رود. برای من تاویز نوشته کن. گفتم او قومندان به خدا من تاویز بلند نستم. گفت رفکایت یعنی رفقایت وی نوچی تورا نشان داد گفتم آنها با شما شوخی کرده و گفت خی این کتاب چیست؟ که می  خوانی. گفتم این کتاب ملایی نیست این کتاب انگلیسی هست اینه بگیر نگاه کن و گرفت نگاه کرد و گفت درست گپ است خی شما ملا نستید گفتم نه به خدا من ملا تاویز ده نستم و اصلا تاویز را بلد نستم به این ترتیب خود را ازشرقومندان خلاص کردم. آنها رفتند بچه ها کم کم به هتل آمدند و گفتم کی مرا ملا معرفی کرده است؟ همه منکر شدند که کار ما نیست و نمی دانستم که یخن کی را بگیرم. دو روز در سنگین ماندیم صبح زود مامورین امر به معروف پشت بام هتل می رسید و با صدای بلند و چوب دردست شان می گفتند" هزاره موز کن" یعنی هزارها بالا شوید نماز بخوانید. این مردم چه قدر به نماز و عبادت خدا پای بند هستند و فکر نمی کنم کسی از اهالی هلمند و مجاهدان و قومندانها نمازش ترک شوند و خیلی سعی داشتند که نماز در وقتش خوانده شود. همه ما درفکر پیداکردن قوچاقبر بودیم و حالا از بهشت هزارجات خارج شده ایم و به اینجا رسیده ایم. یک روز بچه ها یک نفر را بنام افضل آورد و گفت که موتر تویوتا دارد و طرف پاکستان می رود از وی پرسیدم . افضل گفت نوچی من از قندهارهستم و اما مجاهدان و مسافر را طرف پاکستان می برم با هم قرارمدار مان را گذاشتیم و هرچه پول تعیین کرده بود را تا نود درصد برایش دادیم و حرکت کردیم. دریک "تو یو تا" شانزده نفر سواریم و به طرف پاکستان درحرکت یک روز از بخشهای ازقندهار گذشتیم و روز دوم به ترینکوت مرکز ولایت ارزگان آمدیم من به دلیل همان مالاریای لعنتی حال و روز خوبی نداشتم. افضل خان می دانیست که من کلان قافله هستم و مرا درپهلوی خود در سیت می نشاند و چه موسیقی و با چه صدای بلندی را پخش می کرد موسیقی را نمی فهمیدم اما می دانستم که صدای بچه نو جوان و مرد کامل هست. من به افضل خان گفتم من دیگه درسیت سوار نمی شوم می روم همان پشت موتر گفت چرا؟ گفتم این موسیقی را خوشم نمی آید صدایش خیلی بلند است گفت: خو دلت مه خو همی را خوش دارم و گفتم موتر را استاد کن که من درپشت موتر سوار شوم و همین کار را کرد. در ترینکوت ساعت دو از ظهر ما را درمیان درختها نشاند و گفت من درقشلاق می روم برای نان و دوغ تهیه می کنم و رفت نان و دوغ را فرستاد و ما تا هنگام غروب منتظرش بودیم و هوا تاریک شد که افضل خان پیدا شد گفتم او افضل خان کجا بودی؟ و چرا وقت نیامدی گفت نه تو نمی پامی  یعنی نمی فهمی من راه را بلد هستم همی وقتش خوب است و بعد افضل خان چه مصیبتی برای ما خلق کرد .........

پ.ن. افضل خان  ازقندهار اما در راه سنگین و پاکستان قوچاق بری می کرد وی یک دزد حرفه ای بود. مردم هلمند به امور مذهبی دینی خود بی نهایت پای بند هستند. هلمند غنی ترین ولایت افغانستان و مرکز تولید سنگهای گرانبها و منبع تولید مواد مخدر. پشه مالاریان خطرناک ترین پشه است که درافغانستان نه به دلیل فقر بل به دلیل سوء مدیریت ریشه کن نشده است. انحرافات جنسی دربین قومندانها است و این مساله گاهی سرصداهای زیادی برپا کرده است مثل بچه بازی.  





 

لوخت و عریان وارد پاکستان – 50-

 

حکایتی تلخی است. افضل خان به طرف مالستان ما را حرکت داد در و سط راه یک وقت ازمن پرسید یکی دو نفر در بین شما است که رنگش به افغانها نمی خورد. گفتم افضل خان ای گپا را چی می کنی ؟ ما همه افغان هستیم و مجاهد گفت نه همان یکی که ریش ندارد و مو هایش کمی زرد و بلند است و خیلی مقبول دیده می شود کجایش به شما می خورد گفت استاذه پکر یعنی فکر می کنم تو به ما راست نمی گویی. افضل خوب شناخته بود که آن موی بلند و زرد مو، همان کریم بود ریش که داشت ولی نه زیاد اصغر ریش حسابی داشت اما باز هم افضل خان شناخته بود که رنگش به ما نمی خورد. افضل خان مرا باز درسیت برد که از دیرآمدنش خفه نباشم و همین قصه را می کرد و نود درصد کرایه خود را گرفته بود ساعت تقریبا هشت شب را نشان می داد هوا خو تاریک شده بود به طرف بالا می رفتیم تا ازگردنه ترینکوت عبور کنیم به منطقه ای مالستان برسیم من چهارطرف نگاه می کردم و یک قسم دلهره گی نا خود آگاه برمن مستولی شده بود گاهی ضمیر آدمی خبر از وقوع یک رویداد می دهد که برخی حس ششم هم گفته است. به کوهای وحشی و دره های عمیق نگاه می کردم که به یک باره ازچهارطرف زیر شدید ترین رگبار قرارگرفتیم افضل خان موتر را استاد کرد و با صدای شدید فیرهای مسلسل از موتر بیرون شدیم چنان دور برما مرمی می بارید که الله اکبر. ازسرگ خود را انداختیم طرف پایین تا پناه بگیریم کم کم فیر ها تمام شد و چند مسلح سری ما فریاد زد که بیایید بالا ما هم آمدیم در سرگ افراد مسلح گفتند در لین استاده شوید پیسه های تان را بیرون کنید. من شنیده بودم که اگر پیسه را در داخل جوراب بگذاریم آنها به دلیل اینکه پای شان لوچ هستند کم تر به تلاشی جوراب توجه دارند من هم همین کار را کرده بودم یک مقدار زیادی از پولهایم را داخل جورابهای پایم گذاشته بودم و یک مقداری هم درجیب و فکر می کردم با گرفتن پول دزدها متیقین می شود که دار ندار مرا گرفته اند. درلین بودیم که افضل خان گفت: ووی  همان جوان مقبول موی بلند کجا شده است منظورش کریم بود من چیزی نگفتم اما حرکات افضل خان نشان می داد که با دزد ها کاملا رفیق است و بی خیال این طرف آن طرف و به دنبال کریم بود. کریم خود را درهمان فیرهای اول همراه با چند نفر از مو تر انداخته بود. به این ترتیب افراد مسلح همه ما را لوچ کرد و دارد ندار همه ما را گرفت وقتی به من رسید گفت پیسه روله من اول رادیو را از جیبم بیرون کردم و اصلا نگاه نکرد و بعد جیبم را خالی کرد و پولهای مرا گرفت. حالا که کار شان تقریبا خلاص شده بود در همین لحظه نورچراغ یک موتر که ازگردنه طرف ما می آمد به صورت ما تابید و همه جا را روشن کرد. دزد ها رفتند و بعد افضل خان گفت: دیگر من قدم جلو نمی گذارم منطقه خطرناک است من خو دیوانه نستم بخاطر شما کشته شوم دیدید که دزد ها همه را چورکرد خدا رحم کرد که مو تر طرف ما آمد اگر نه دزد ها همه مارا می کشتند. گفتم افضل خان من از تو خواهش می کنم مارا به یک جای برساند در و سط راه و دراین بیابان و کوه ما کجا برویم. در همین لحظه ها بود که موتر لاری 1620 شانزده بیست، رسید و مو تروان پیاده شد و پرسید که چه شده است؟ افضل خان برای موتر وان گفت دزد راه مارا گرفت و مسافرین مارا چور کرد. موتروان با لحنی معنی داری گفت خودت که شریک شان نبودی و بعد حرف مارا گوش کرد من گفتم شما به این افضل خان بگویید نا مردی نکند ما را بجای برساند ما تمام کرایه موترشان را تا پاکستان داده ایم. موتر وان گفت نه این آدم شما را به پاکستان نمی برد و گفت تا آن طرف کوتل یک سماور و یک هتل است این بیچاره ها را ببر. افضل خان به من گفت: تا هتل آن طرف گردنه شما را می برم و لی برمی گردم. شب حوالی ساعت 12 بود که به هتل رسیدیم افضل خان چای برای خود خواست و چای می خورد و من یک نارنجک کوچک درجیبم بود دیدم دهن باک بنزین موترش باز است یک مرتبه فکر کردم نارنجک را داخل باک مو ترش بیاندازم هر وقت که منفجرشد خوب می شود حس انتقام گیری و نفرت از افضل خان دزد در من زنده شد و بعد با خود گفتم برو هرچه به ما کرد ولی من این کار را نمی کنم و نکردم و آمدم که افضل خان چای خورده و می گوید استاذه خدا را شکر که کشته نشدی و بخیرگذشت خدا حافظ من رفتم و افضل خان ظالم به این صورت برگشت ما شب درهتل ماندیم و درفکر کریم و سه نفر ازبچه ها بودم که چه شد؟ کشته نشده باشد. شب خوابیدیم صبح بیدار شدیم نماز خواندیم هوا روش می شد که یک موتر به سماور رسید و دیدم که کریم با سه نفر ازموتر پایین شد و خیلی خوشحال شدم و  پرسیدم که چطور شد؟ گفت در اولین فیرها از موتر که درحال حرکت بود خود را انداختیم و دربین بوته ها مخفی شدیم و شب تا به صبح ماندیم تا این موتر پیدا شد که آمدیم. با همین موتر به مرکز مالستان رسیدیم ازمسولین نصر و سپاه درآنجا یکی دو نفربود یکی بنام خلیلی قضیه غارت و دزدی شب گذشته را برای شان شرح دادم آنها گفتند خوب است ما دنبال می کنیم. بازار بسیار پر رفت آمد و با ترکیب از دکان دارهای هزاره و پشتو و با رفتاری نسبتا خوب و  مسالمت آمیز خیلی خوشحال شدم به ما این چنین گفته شد که رابطه ما خیلی خوب است یکی گفت سیاه گوشها از ما می ترسند به هرصورت طرف غزنی حرکت کردیم دره ها و دشتهای بسیار زیبا و پر از درخت میوه ، بادام ، چار مغز زردالو و میوه های گوناگون به این صورت با موتر خود را به غزنی جای استاد سید عباس حکیمی مسوول عمو می سازمان نصر رساندیم. یک شب درپایگاه سازمان نصر جای سید عباس حکمی ماندیم و همه ما جراهای که ازکاکری هرات تا هزارجات داشتم برای شان شرح دادم از کمینهای مرگبار که در راه داشتم برای شان صحبت کردم بخصوص کمین آبشاره. از باغیس از غور از جنگ صادقی و اصغری درسیاه چوب بندر و بعد از استقبال مردم در دره خودی با ایشان صحبت کردم از وضعیت بدی نیروی سازمان نصر در شهرستان با ایشان صحبت کردم و بعد گفتگوهای صلح و مذاکرات خطرناک " خارقول"  و تفاهمات " گودر و بعد سفری به شمال کشور از وضع دره  صوف و پشت بند با استاد حکیمی صحبت کردم از دوستان آیه الله پروانی استاد مزاری استاد عرفانی و استاد شفق و دیگر مسوولین سازمان نصر با ایشان صحبت کردم و بعد سفری که حالا داریم و ازماجرای چارقول ، خدیر و ازقمبرچرسی و از هلمند و افضل خان دزد صحبت کردم و گفتم که حاجی  آقاحالا همه بچه ها لوخت و عریان هست یعنی اینکه هیچ چیزی ندارند نمی دانم با آنها چه کنم؟ من از استاد حکیمی توقع کمک برای حفظ آبروی خو د را داشتم و دیگر اینکه در سال 1359 من به آقای حکیمی در ایران کمک مالی کردم و چند دانه مو ترسیکلهای ایچ روسی برای شان تهیه کردم خوب حالا توقع داشتم که ایشان مسوول عمومی سازمان نصر است و من با این جمع غارت شده ام، شاید به من کمکی کند. استاد حکیمی هیچ کمکی مالی برای من نکرد. در دل گفتم خوب ازقدیم گفته از خانه سید کرده سرقبر هزاره بهتر است. از استاد حکیمی خدا حافظی کردم و بعد تدبیرسنجیدم و گفتم ما همه بخیر به مقصد می رسیم کسانیکه پول دارند به دوستانی که ندارند قرض بدهندخدا مهربان است بعد باهم می رسیم و  دین خود را ادا می کنیم بچه ها همین تدبیر را قبول کردند به هم دیگر قرض می دادند و حالا به مرزهای پاکستان لوخت و عریان رسیده ایم......

پ. ن. سید عباس حکیمی عضو شورای مرکزی سازمان نصر و مسوول عمومی سازمان درولایت غزنی. افضل خان در واقع برنامه لوچ کردن مارا سازماندهی کرده بود اما خوب که مارا نکشت. ترینکوت مرکز ولایت ارزگان. افضل خان دچار انحرافات جنسی هم بود. درمناطق پشتو نشین هرگز گرسنه نماندیم پشتونها به مهمانان شان کمک می کنند و مهمان نواز هستند.

 

 

 

اولین صدای را دیویی من – 51-

 

شب در مرز پاکستان دریک هتل ماندیم فکر می کنم به این منطقه می گفت: مرز پودینه. خیلی درباره این نام مطمین نستم. حوالی ساعت هفت شب بود که وارد مرز شدیم و شاهد عسکرهای پاکستانی با لباسهای شتری و کلاه کچ با آرم اردوی پاکستان و چوبهای کوتاه نصر الله بابری و یا حمید گلی. مقامات ارتش پاکستان هرکدام یک چوب مقبول در دست دارند که نمی دانم مظهر و سمبل چه چیزی هست؟ برخی می گویند آنها با چوب با مردم ارتباط برقرار می کنند. آنها به ما کاری نداشتند و حتا پرسان هم نمی کردند که ما کی هستیم ؟ و به کجا می رویم؟. سالهای طلایی برای مجاهدان افغانی و سالهای طلایی برای ارتش پاکستانی بود که میلیونها و میلیونها دالر به اسم جهاد افغانستان به حساب شان ریخته می شد. من دراین نقطه مرزی ندیدم و  مرزی و جود نداشت و حالا هم شاید چنین باشد. شب درهتل خوابیدیم نان سفارش کردیم البته از همان ارزان ترینش می دانید که افضل خان ما را غارت کرده بود. شب راحت خوابیدیم و خیلی خسته بودیم و نه ازنوع خستگیهای که در افغانستان کشیده بودیم زیرا تمام روز با موترهای تند رفتار و موتروانهای مست سرو کار داشتیم طبعا خسته می کرد. فردا صبح موترهای مسافرکشی به طرف کویته آماده بود. بچه ها پولهای اندکی که داشتند به کلدار پاکستانی تبدیل کردند و همه سوار موترهای پاکستانی و به طرف کویته حرکت کردیم نمی دانم از مرز تا شهرکویته چند ساعت مسافرت داشتیم به هرحال بدون کدام حادثه ای وارد شهرکویته شدیم و شب رفتیم به یک هتل. گفتم که در ولسوالی سنگین مالاریا مرا گرفته بود ولی به اندازه پشه مالاریای افکاری درشهرستان مرا اذیت نمی کرد گاهگاهی تب می گرفت و لی خوب زود می گذشت کمی گو لیهای مسکن و غیره با خود گرفته بودم. شب درهتل ماندیم اصغر و کریم بال بر،کرده بودند چون به خانه خود نزدیک شده بودند تنها یک قدم مانده که به بهشت ایران زمین شان برسند. واقعا و طن برای هرکسی شیرین و جذاب و دلنشین است و این احساس را با نشانه های 180 درجه ای درسیمای شان می خواندم. فردا صبح زود موتر طرف حیرتان گرفتند و اما من دو چیز برای شان گفتم یکی اینکه مواظب خود شان باشند که به دست پولیس پاکستانی نه غلطند در آن صورت کارشان بیخ پیدا می کند و دیگر اینکه گفتم و خواهش کردم که با مجاهدین همراه در مرز کمک کنید که وارد خاک ایران شوند. گفتم ایران مثل پاکستان و افغانستان نیست که مرز نداشته باشد نه ایران مرزهای آهنین دارد و امکان اینکه مجاهدین را بگیرند و رد مرزکند و جود دارد. اصغر و کریم هردوی شان اطمینان داد که با مجاهدین همکاری می کنند و به این ترتیب همه شان طرف ایران رفتند و من یکه و تنها درکویته ماندم.

من یک برنامه داشتم که به اسلام آباد بروم و درپیشاور با رهبران جهادی صحبت نمایم و استاد مزاری گفته بود که عارف حسینی رهبر شیعیان را هم ببینم. عارف حسینی را شخصا می شناختم وی تحصیل کرده عراق و رهبرانفاذ فقه جعفری پاکستان بود و درسال 1361 با من در مورد انتقال مجاهدین کمک و همکاری در پاره چنارداشت. استاد خلیلی با استاد ربانی در داخل طیاره یک معامله تبادل اسلحه را کرده بود که با مجاهدین حوزه جنوب غرب جمعیت ما همکاری نماییم و با مجاهدین حوزه هزارجات درپیشاور جمعیت همکاری داشته باشد ما یک مقدار سلاح از جمعیت اسلامی و استاد ربانی می خواستیم. هشتاد مجاهد داشتم درغند خالد ابن و لید و یک مقدار اسلحه از ا ستاد ربانی گرفتم البته با گذشت سه ماه انتظار درغند و گرفتاریهای بی شمار و درانتقال مجاهدین از راه پاره چنار عارف حسینی با من خیلی همکاری داشت همه مجاهدین ما برای چند روز درمدرسه جعفریه شان در پارا چنار مستقر شدند. دراین سفر به اسلام آباد پاکستان باید می رفتم و عمده ترین برنامه من این بود که صدای سازمان نصر و مجاهدین مناطق مرکزی را بلند کنم در سفری هزارجات هرشب می شنیدیم که مجاهدین و رهبران احزاب جهادی مستقر درپاکستان چه کردند اما خبری از مجاهدین مناطق مرکزی و احزاب نبود و تا آن زمان هیچ کسی هم  مصاحبه نکرده بود. استاد مزاری می گفت حاجی آقا در پاکستان برو صدای مردم را به گوش جهانیان برساند از ایران که ممکن نیست. این حرف در دلم بود و درکمال نا با وری اقدام به این کار کردم و نیت من این بود که بروم اسلام آباد اما خوب رفتن به اسلام  آباد هزینه لازم داشت می خواستم از جناب رحیمی مسوول سازمان نصر در کویته پول بگیرم که دیدم این کار امکان ندارد به دنبال قرض بودم که حاجی نبی چپه شاخ درکویته هتل داشت پرسان کردم خودش نبود اما شرکایش بود خواستم از آنها پول قرض کنم تا به اسلام آباد بروم در فکر پول سفر بودم که یک روز جوانی را دیدم بنام نصیر مقیم آمریکا. وی نشریه ای داشت که به حمایت و هواداری از سازمان نصر درآمریکا منتشرمی کرد جوان بسیار پرشور و انقلابی. با دیدن وی خیلی خوشحال شدم و گفتم شما در آمریکا بودید و نشریه برای ما می فرستادید و حالا اینجا آمده اید گفت: بله برای کارهای فامیلم به پاکستان آمده ام و فردا می روم اسلام آباد بدون اینکه من مقصد خود را بیان کنم گفت: استاد بیا باهم برویم اسلام آباد. من گفتم او تورا خدا خیر دهد من چند روز است که به همین فکرم و می خواهم بروم اسلام آباد و هدفم هم این است. گفت: چه قدرعالی خدا شما را برای من رسانده و من گفتم تمام اروزوی من هم برآورده می شود. اما گفتم که پول کافی ندارم. نصیرجان خندید گفت : هرچه من دارم با هم خرج می کنیم خدا مهربان است. همین شد که باهم برویم طرف اسلام اباد اما به چه وسیله ای قطار نوبتی است و تا چند روز دیگر حرکت می کند طیاره نمی دانم چه مشکل داشت شاید مساله کرایه اش بود و یا کدام مشکل بی مدرکی من. هردو سوار برموترهای مسافربری و رفتیم به سوی اسلام آباد در راه پولیسهای پاکستان تا جای که در توان شان بود مارا تفتیش می کردند من یک پیراهن و تمبان نو خریده بودم که ازحالت ژولیده گی و جل مرغی افغانستان  بیرون شوم ولی فایده نداشت در چندین ایستگاه تلاشی می یامد همه را تلاشی می کرد و ما را هم. نمی دانم درتلاشی از ایزار بند و یا بند تمبان چه دیده بود مستقیما می رفت ایزار بندهای مارا تلاشی می کرد اول کمی ملال آور بود بعد کم کم عادت کردیم بی خیال می گذاشتم که تلاشی کند و چاره هم نبود.

مسافرین همراه ازدست پولیسها درعذاب بودند همه شان پاکستانی بودند درجاهای بارهای شان را پیاده می کردند و خلیطه های شان را پاره و... به این صورت با گذشت 24 ساعت و یا شاید هم بشتر به اسلام آباد رسیدیم. نصیرجان هتل لوکسی گرفته بود روزها و شبها باهم بحث می کردیم سخت مرید شریعتی بود و  کتابهایش را بخوبی خوانده بود و بعد روزها به دنبال مراکز خبری مثل صدای آمریکا و مثل بی بی سی وال سرویس بودیم. نصیر موفق شد، شرایط مصاحبه را با همه فراهم نماید. در بی بی سی با جرج آرنی آشنا شدم دریک قسمت دربخش دایکندی خاطرات، تو ضیحات دادم که باوی روی چه مسایلی صحبت کردم. وی بسیارعلاقمند بود که اوضاع هزارجات را بداند و اینکه من خاطرات سفرم را ازکارکری تا هزارجات برای شان شرح دادم برایش خیلی جالب بود و به دقت به صحبتهای من گوش می داد. من گفتم شما هرشب بلا استثنا از مجاهدین مقیم پیشاور خبر و تحلیل پخش می کنید ولی از مجاهدین هزارجات هیچ چیزی نمی گویید وی گفت دلیلش این است که هیچ ارتباطی بین نمایندگی ما با احزاب شما نیست و  من سخت مشتاق خبر های هزارجات هستم واقعا نمی دانم که درآن ساحات چه می گذرد؟ از روی نقشه همه موقعیتها را برای شان شرح دادم و گفت احزاب مقیم پیشاور درداخل کشور جنگهای خونین دارند بخصوص درگیریهای جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نگران کننده است به مقاومت افغانستان و به هدف شان آسیب می رساند. آرنی از من پرسید چطور در مناطق تحت تصرف شما جنگ و درگیری نیست؟ گفتم ما اختلافات داریم ولی درگیری خونین نداریم البته که در برخی موارد جنگ هست وی گفت بله درست است اگر درگیریها گسترده می بود خوب ما ازطریق موسسات خیریه که آنجاها کار می کند خبرمی شدیم و تاحالا گزارشی جدی ازجنگ درمناطق مرکزی را نداریم بعد پرسید یک حزب بزرگی بنام شورای اتفاق بود حالا چطور است؟ گفتم هست ولی آن قدرت گذشته را ندارد و انشعابات داشته است یک سوالش این بود که سلاح ازکجا می گیرید؟ ایران برای تان اسلحه می دهد گفتم اسلحه ایران رسیدنش به هزارجات محال است و گفتم ما ازمرز کاکری هرات و ایران تا هزارجات 30 روز سفر داشتیم در راه با کمینهای مرگباری برخوردیم چه گونه می شود اسلحه به هزارجات برد جرج آرنی به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت آری این سفرشما باور نکردنی است و صحبتهای زیاد و ثمر بخشی داشتم. وی تاکید داشت که با نمایندگی ما در تماس باشید. احزاب پیشاور هر روز ده ها خبر را برای ما ارسال می کند و بعد آرنی یک بسته کاغذ را برای من نشان داد و گفت اینها گزارشهای است که آنها برای ما می فرستند درصدای آمریکا رفتم و اولین تجربه مصاحبه رادیوی خود را در استدیوی صدای آمریکا در اسلام آباد گذراندم و بعد با قرمعین سردبیر رادیوی بی بی سی مصاحبه تلفونی داشتم و چه گفتم.......

پ. ن. مراکز عمده خبرگزاریهای جهان دراین سالها درپاکستان مستقر و جابجا شدند و اخبار جنگ افغانستان را پوشش می دادند. با بی بی سی و صدای آمریکا مصاحبه های مفصلی داشتم. عارف حسینی " 1325 – 1367" رهبر حزب انفاذ فقه جعفری در پاکستان. پولیسهای پاکستان رفتار و رابطه شان با مردم با چوب دستی اند و بسیار رشوت خور. نصیر عضو و هوادار سازمان نصر درآمریکا. رحیمی مسوول دفتر سازمان نصر درکویته پاکستان.   

 



 

 

شایعات سرهای بریده ما درکابل- 52-

 

در اسلام آباد برای اولین بار موفقیتهای خوبی داشتم. با خبرنگاران خارجی و با نمایندگیهای معتبر سرویسهای خبری در تماس شدم و با آنها صحبت کردم. صحبت بسیار خوب با جرج آرنی و با نمایندگی صدای آمریکا و یک مصاحبه رادیوی خوبی با صدای آمریکا داشتم و حالا کارهایم در اسلام آباد تمام می شد با نصیرجان گفتم من به پیشاور می روم و با رهبران جهادی می خواهم صحبتی داشته باشم وی گفت خوب است منم همرای شما می روم اما برمی گردم بخاطرکارهای فامیلم. با هم آمدیم در پیشاور شب دریک هتل بودیم و فردای آن من به مدرسه عارف حسین رفتم و بعد برگشتم به هتل به نصیر گفتم به بی بی سی یک تماس بگیر. شماره تلفن باقر معین را برایش دادم. جرج آرنی تلفن خاص باقر معین را به من داده بود. نصیر تماس گرفت و گفت استاد محمد ناطقی عضو شورای رهبری سازمان نصر تازه ازداخل کشور به پاکستان آمده و می خواهد با شما مصاحبه داشته باشد باقر معین گفت : با کمال میل با ایشان مصاحبه می کنم و همین حالا هم آماده ام من گفتم برای فردا ساعت دو به وقت پاکستان وقت بگذار. باقرمعین گفت: من یک شماره تلفن از ایشان می خواهم. شماره تلفن مدرسه جعفریه عارف حسین را برای شان دادم. بعد رفتم هتل. نصیر برگشت اسلام آباد من شب تنها درهتل بودم با خانواده هم تماس مستقیم نداشتم زیرا درخانه تلفن نداشتم. خبرهای عجیب غریبی را می شنیدم. برنامه ریزی کردم که رهبران پیشاور را ببینم استاد ربانی را می شناختم. درسال 1362 در پاکستان برای گرفتن سلاحهای مان آمده بودم و با ایشان  بارها و بارها صحبت داشتم و با گذشت سه ما یک مقدار اسلحه را باچه مکافاتی گرفتم و درهمان سال استاد مزاری با ایشان ملاقات داشت و جلسه شان به جنگ و دعوا منجر شد. من در آن نشست نبودم اما آقای قرین صحبت کرد که جنگ لفظی بسیار سختی بین استاد مزاری با پروفیسر ربانی درباره همین سلاحها صورت گرفت و جزییات این گفتگوی تلخ را درموقعش شرح می دهم. درهمان سال با انجنیر صاحب حکمتیار صحبت داشتیم و شب همراه استاد مزاری درخانه شان مهمان بودیم. برنامه من این بود که آنها را ببینم اما به دلیل امور امنیتی و تهدید نتوانستم با آنها صحبتی داشته باشم این تهدید بعد از مصاحبه که با بی بی سی داشتم ایجاد شد گروه ها و آدمهای را که می شناختم تازه به گروه های پیشاور وصل شده بودند و امکانات می گرفتند و با سازمان نصردشمنی داشتند، به دنبال من راه افتاده بودند. فردا حوالی ساعت دو بعد ازظهر به مدرسه عارف حسین رفتم و قضیه مصاحبه با بی بی سی را به ایشان درمیان گذاشتم آقای حسینی به خادم مدرسه گفت یک اطاق برای شان درنظر بگیر و کسی تردد نکند تا ایشان مصاحبه شان را داشته باشد. واقعا عارف حسین سید بزرگواری بود یک وقت با آقای سید مرتضوی رییس شورای نمایندگی حرفم شد و باخود گفتم کاش سادات ما مثل سید عارف حسین می بود. ساعت دو تلفن زنگ زد. گوشی را بر داشتم باقر معین گفت: من با جناب محمد ناطقی عضو شورای رهبری سازمان نصر دیروز وقت مصاحبه گذاشته ام و حالا می خواهم با ایشان مصاحبه داشته باشم. گفتم من خودم ناطقی هستم باقر معین پس ازیک احوال پرسی گرم گفت شما تازه ازداخل افغانستان برگشته اید گفتم بله. وی ابتدا از ساختار تشکیلاتی سازمان نصر ازمن پرسید و گفتم که ساختار تشکیلاتی ما این است و درعرصه های سیاسی و نظامی و فرهنگی فعالیت داریم و چندین کمتیه داریم و اعضای رهبری سازمان نصر ده نفر هستند. معین گفت: ممکن است نامهای ازعضای رهبری سازمان را برای من بگویید گفتم نه معذرت می خواهم. باقر معین گفت درست است دلایل امنیتی دارد و بعد حوزه فعالیتهای سازمان نصر را از من پرسید و گفت درکجاهای کشور فعالیت دارید. گفتم: در همه ولایات مرکزی مثل بهسود، غزنی ، جاغوری، بامیان و تمامی ولسوالیهای بامیان مثل پنجاب ، ورس، یکاولنگ ، و لسوالیهای لعل سرجنگل و همین طور در دایکندی و در ولسوالی شهرستان. درشمال کشور مثل ولایت سمنگان ولسوالی دره صوف و بلخاب در ولایت بغلان درپشت بند و پیش بند در ولایتهای غور مثل دره تخت و طی بره با مولوی عثمان و همکاران شان و همین گونه درولایت بادغیس و از مولوی ملهم و قو م سینی نام بردم  همین گونه ولایت هرات جبهات کاکری و اطراف آن را نام گرفتم. باقرمعین به دقت گو ش می داد و بعد پرسید درآینده چه می خواهید و نظرتان درمورد ظاهرشاه پادشاه افغانستان چیست؟ گفتم نظرما در مورد فعالیت و نقش شاه سابق افغانستان مثبت است ایشان درعرصه نظامی و جنگ نقشی ندارد ولی برای حل جنگ افغانستان می تواند نقش داشته باشد و ما حمایت می کنیم. اما درمورد آینده که چه می خواهیم گفتم: درحال حاضرهدف ما آزادی افغانستان هست و بعد از آزادی خواهان یک حکومت با ترکیب  درست و مشارکت عادلانه هستیم که درموقعش سازمان نصر موضع خود را اعلام خواهد کرد. گفتگوی ما بسیار طولانی شد باقر معین تشکر و خدا حافظی کرد. شب منتظربودم که چه گونه پخش می کند. باقر معین یک گزارش جانانه و جامعی را از صحبتهای من تهیه کرده و در صدر خبرها و تحیلیلهای خود جای داده بود آن شب خیلی خوشحال بودم زیرا اولین باری بود که صدای سازمان نصر از رادیو بی بی سی با میلیونها شنونده پخش می شد. ذهنم طرف داخل کشیده شد و گفتم استادمزاری امشب با شنیدن این خبر بی نهایت خوشحال شده است چو همین را می خواست و به من گفته بود که درپاکستان این کار را بکنم. فردا از گوشه و کنار شنیدم که افرادی پس از شنیدن مصاحبه به دنبال من راه افتاده که مرا پیدا کنند. نصیر هم دراسلام آباد نگران وضع امنیتی من بود با این وضع تمامی بر نامه های خود را کنسیل کردم و تصمیم گرفتم که هتل را ترک کنم چون یکی دو نفر به سراغ من در همان هتل آمده بودند. و بعد شنیدم که همین دسته آدمها شایعه مرگ مارا درکمین آبشاره در بین مردم پخش کرده اند و گفته بودند که درکمین آبشاره مزاری و رفقایش را روسها گرفته و سرهای شان را بریده و به کابل منتقل کرده اند و این شایعه را حتا در درون خانه های ما رسانده بود. خانم من که درواقع مایه عزت سربلندی و افتخار من در زندگی هست همراه با مادر محمد خانم استاد عرفانی به حرم حضرت معصومه پناه می برد و یک ماتم بزرگ را برای خود شان برپا می کنند. این حرفها و شایعات را درپاکستان جسته و گریخت شنیده بودم. هتل را ترک کردم و به مدرسه عارف حسین آمدم و با کمک آنها یک بلیط قطار طرف کویته تهیه کردم و به طرف کویته حرکت کردم.....

پ. ن . عارف حسین" 1325-1367 رهبر حزب انفاذ فقه جعفری پاکستان. مدرسه جعفریه درواقع مدرسه دینی بود که درپیشاور و پاره چنار ساخته بود. باقرمعین سردبیر بخش فارسی بی بی سی. شایعه بریدن سرهای ما پس از کمین آبشاره پخش شده بود. پشاور مقر اصلی رهبران جهادی هفت گانه درطی سالهای جهاد و اشغال روسها.    




عبور از مرز-53-

 

درقطار هستیم و طرف کویته درحرکت نمی دانم چند ساعت در راه می مانیم احتمالا همان 24 ساعت خواهد بود. واه واه چه قطاری در هر ایستگاه صدها نفر سوار می شوند و پیاده. من یک سیت مستقل گرفته بودم و کرایه یک سیت مستقل را داده بودم و اما کجا رعایت می شد هرکسی می یامد و می نشست خلاصه اولین تجربه قطار سواری من درپاکستان بود. عجب کشوری و چه گونه اداره می شود قانون که نبود یک کسی گفت خدا این کشور را اداره می کند شبیه حرفی که در ایران شنیده بودم که کشور مال آقا امام زمان هست و او اداره می کند. عجب گرفتاری دراین قطار داشتم رنگا رنگ آدمها می یا مدند و می رفتند شب اطاقهای کمی خلوت شد و یک مجله گرفته بودم و می خواندم در مجله خوب موضوعا مختلف نوشته می شود. یک ریش بلند در اطاقک قطار کنارم نشسته بود و گاه گاهی باخو پیچ پیچ می کرد اما من حرف وی را نمی فهمیدم و اما می دانستم که پیچ پیچ وی مربوط به من می شود و همین مجله. آخرالامر با دستش اشاره کرد که مقاله مرتبط به انقلاب اسلامی ایران را نخوانم و خلاصه نشان داد که چیزی درباره ایران نخوانم. استدلال نمی توانستم مشکل زبان بود او انگلیسی گپ نمی زد و منم اردوی وی را بلد نبودم و خلاصه من برایش فهماندم که این مجله درکشور پاکستان چاپ شده و مربوط خود شما هست و دیگر اینکه موضوعات گوناگون دارد و یکی هم درباره ایران. وی بی نهایت متعصب دیده می شد و حالا می فهمم که لشکر جهنگوی یعنی چه ؟ سپاه صحابه، القاعده لشکرطیبه، جندالاسلام جیش الاسلام و جیش المجاهدین یعنی چه ؟ این آدم یعنی نماینده همه آنها و پاکستان واقعا جای پرورش و آموزش و تربیت آنها شده بود و استخبارات با آنها کمک و همکاری داشت. دراین سالها یعنی 1366 و بعد از آن گروهای افراطی درپاکستان دست باز داشتند و بنام جهاد درافغانستان هرکاره و همه کارها را می کردند. به این ترتیب شب تا به صبح راه رفتیم و از اینکه موفق نشدم که برای مدتی در پیشاور مرکز کمکهای جهانی برای مقابله باروسها بمانم خیلی متاثر بودم. افغانستان گاو شیرده برای همه تروریستها شده و غرب هم تنها به یک هدف استراتژیک که افغانستان را ویتنام  شورویها نماید، کمکهای شان را سیل آسا به پاکستان سرازیر می کرد. یکی به من تصویر زندگی سربازان پاکستانی و نوع سلاحهای که پیش از جهاد افغانستان در دست داشتند و نوع تجهیزات که حالا دراختیار دارند را شرح داده بود و واقعا یک تغییرحیرت انگیز و باور نکردنی در وضع اردوی پاکستان پیش آمده بود و همه اینها بنام جهاد افغانستان به پاکستان رسیده بود. دولت پاکستان از تمامی کشورهای ضد اتحاد جماهیرشوروی باج می گرفت و همه هم این باج را می دادند و چندان حساب و کتابی هم درکار نبود. خیلی آدمهای مطلع مثل عباس کریمی مثل ورسجی و ده ها روشنفکر دیگر که درسفرهای قبلی درپاکستان دیده بودم به من گفتند آن قدر پول و امکانات به پاکستان ریخته است که هیچ حساب و کتابش معلوم نیست برخی ازآنها مرا ملامت می کرد که چه درایران نشسته اید و خودرا حافظ و پاسبان دین و دیانت از نوع شیعی و ولایت فقیه کرده اید. خدا خود حافظ دین خود هست و بیایید از کمکهای بین  المللی برای مردم خود بهره بگیرید. احزاب شیعی درطی یک دهه جنگ و جهاد در افغانستان ازهمه کمکهای دنیا محروم ماندند. آقای مجددی می گفت از این همه کمکها 60 درصد آن را حزب اسلامی حکمتیار صاحب می گیرد و 40 درصدش مربوط دیگران هست. خوب این طبیعی بود که حکمتیار با تشکیلات منظم و دوست مثل حمید گل رییس استخبارات پاکستان این همه کمکها را می گرفت. اینها موضوعاتی بود که درقطار پیشاور کویته درذهنم چرخید. حوالی ساعتهای ده صبح روز دوم از سفر من به قطار بود که به کویته رسیدم و در این سفر تک و تنها بودم. رفتم به نمایندگی سازمان نصر. آقای رحیمی مسوول دفتر ازکارهای رسانه ای که در اسلام آباد کرده بودم بی نهایت خو شحال بود. این باور نکردنی برایش بود که یک نفر ازعمق گرفتاریهای هزارجات به پاکستان وارد شود و بعد بتواند دریک مدت زمان اندک این گونه ارتباظ رسانه ای خوب با معتبرین رسانه های دنیا برقرارنماید. و من این کار را کرده بودم. مدت زیادی درکویته نماندم و فکر می کنم برای یک هفته بخاطر رفتن به ایران ماندم بحث این بود که چگونه بروم امکان گرفتن پاسپورت افغانی برای من و جود نداشت فکر می کنم اصلا حکومت کابل نمایندگی در پاکستان نداشت. مجاهدین و حکومت پاکستان درحال جنگ با حکومت کابل اجازه نمی داد که دولت کابل در پاکستان نمایندگی داشته باشد اما در ایران چنین نبود. حکومت افغانستان در تهران سفارت فعالی داشت. همان حرف آقای بروجردی بود که هرکی درکابل و درارگ باشد حکومت ایران با آنها روابط سیاسی و دیپلماتیک دارد. بحث گرفتن پاسپورت پاکستانی مطرح شد بازهم مطالعه کردم که این کار هم غیر عملی است اول اینکه من پول نداشتم گرفتن شناخت کارت و گرفتن پاسپورت پاکستانی با پول آسان بود ولی کجا آن پولی که من شناخت کارت و پاسپورت بگیرم. واقعا عجب گرفتاری و عجب مظلو میتی جهاد قربتا الی الله یعنی همین. حالا درکویته بند مانده ام که چگونه وارد ایران شوم. در یک مقایسه شرایط زندگی و تسهیلات مجاهدین در پاکستان و ایران بسیار متفاوت بود. مجاهدین درپاکستان تماما اسناد مسافرتی پاکستانی داشتند و رهبران جهادی در پاکستان پاسپورتهای دیپلماتیک در جیب شان بود و به شرق و غرب عالم سفر می کردند اما در ایران هرگز چنین شرایط و امکاناتی برای مجاهدین مستقر در ایران و جود نداشت. مرزهای افغانستان و پاکستان باز و کسی نمی پرسید که کجا می روی؟ و لی مرزهای ایران و افغانستان با محدودیتهای زیاد و تردد با و یزه و پاسپورت امکان داشت. من واقعا مانده بودم که چه کنم؟ به این صورت تصمیم گرفتم خپ چوب قوچاقی وارد ایران شوم در سفر پیشاور و کویته تمام شب گرفتار تخیلات و مقایسه نیروها درگیرجهاد افغانستان بودم  و اینکه دنیا و حکومت پاکستان چه می کنند؟ و حالا درسفر به ایران در این فکرم که چه گونه به ایران بروم و تقریبا تمامی ذهنم را سفر و تبعات و خطرات آن اشغال کرده بود و گاهی به مظلومیت خود گریه های بدون اشک داشتم و تقصیر این همه مر تبط به تاریخ است مرتبط به بی سیاستی و کم تجربه گی هست و یا سرنوشت محتوم و مقدر. یک روز حوالی ساعت هفت شب بدون اینکه باکسی درمیان بگذارم حتا با جناب رحیمی رییس دفتر سازمان نصر، ازدفتر بیرون شدم و رفتم طرف "اده تفتان" به ریگشه وا لا گفتم به "اده تفتان" مرا برسان. موترها طرف تفتان آماده بود و ده ها مسافر عازم سفر به تفتان. سوار موتر شدم و تمام شب را در راه بودم خواب که نداشتم چون از قدیم در موتر خواب نمی رفتم  خصوصا بعد از چند تصادف مرگبار ازجمله تصادف تربت جام که حسینی دره صوفی به رحمت خدا رفت و همینگونه چند تصادف دیگر. حالا ذهنم کشیده شد به طرف داخل و احساس می کردم که ازفضای پیشاور و پاکستان خارج شده ام . برای داخل این گونه فکر می کردم که آخر کار چه می شود؟ جنگ صادقی و افکاری و امینی اشترلی با سازمان نصر چه خواهد شد؟ و این جنگ راه حل دارد و یانه ؟ از سوی دیگر به شدت به فکر دوستانم آیه الله پروانی و استاد مزاری و استاد عرفانی و استاد شفق و دیگرمجاهدان سازمان افتادم. اصلا ازوقتی که جدا شدم و حالا بیش از یک ماه می شد که هیچ خبری از سرنوشت شان نداشتم رابطه ها با مناطق مرکزی بکلی قطع و کسی را هم ندیدم که جویای احوال دوستان شوم این برای من واقعا سخت بود که ازپشت سرخود خبر نداشته باشم و آن رنجی که درتمام سال 65 کشیدیم و نمی دانستم که چه شد؟. بخش دیگری ازتصوراتم متوجه برنامه های پیش رو بود که در ایران چه کنم؟ و چه برنامه های عملی است؟ . تا به صبح روی همین موضوعات فکر می کردم تا اینکه صبح نزدیکهای ظهر به تفتان مرز مشترک پاکستان و ایران رسیدیم. هتلها پراز مسافرین عازم طرف ایران بالای نود پنج درصد قوچاقی عزم سفر به ایران را داشتند و من هم جز این گروه بزرگ بودم قاچاقبران فت فراوان و همه درکشاکش جمع کردن مسافر.و تمامی قاچا قبران اهل بلو چ و از قوم بلوچ . واضح بود که قا چاقبران بلوچ ایرانی و پاکستانی باهم همکاری تنگاتنگی داشتند و محوراین و فاق و همکاری را منافع مشترک تشکیل می داد. فکر می کنم یکی از عظیم ترین درامدها را همین قاچاقبران دارند این نوعش همان قاچاق بری آدمها بود که این همه عواید داشت اما انواع دیگرش مثل مواد مخدر که خوب پناه به خدا است. همان روز ما را  به زمین نگذاشتند و قرارشد که نزدیکهای غروب به طرف داخل ایران حرکت نماییم. حرکت کردیم واقعا چه مصیبتی. زنان ، اطفال پیره مردان و جوانان همه نوع آدم در گروه ما بود. قاچابر فرمان می داد که در کجا پیاده راه برویم؟ و درکجا سوار موتر شویم؟ و درکجا مخفی و پنها شویم؟ تمام شب به این صورت تمام می شد حوالی ساعت چهار نصف شد بود که قا چاقبر همه را ازموترها پیاده و همه مارا درجای مخفی کرد و چراغهای موترشان را خاموش و گفتند که به کمین نیروهای امنیتی افتاده ایم همه در یک گودالی و ازترس نفس کشیده نمی توانیم. غالماغال نزدیک و نزدیک تر می شد و معلوم بود که به دام نیروهای امنیتی ایران افتاده ایم به این صورت پولیس با چراغهای نور افکن بالای سرمان رسید و همه ما ازگودال بیرون کرد و با چراغ دانه دانه صورت ما را دید می زد و گاهی هم پرسان می کرد و حالا نمی دانستیم که به چه سرنوشتی گرفتار می شویم ......

قاچاقبران دو طرف مرز همه ازقوم بلوچ. پولیس مرزی ما را به دام انداخت. راه کویته و تفتان شلوغ ترین راه مسافران بی پاسپورت و به قول ایرانیها غیرمجاز. اکثریت مردمی که قاچا قی می رفتند ازمردم هزاره. قاچاقبران هزاره ، بلوچ و ایرانی و پاکستانی به صورت مشترک کارمی کردند و خیلی هم منظم و دقیق. پولیس ایران همه ما را دربرابرپول آزاد کرد. واقعا تفاوت بنیادی ایران و پاکستان داشتن و نداشتن مرز برای افغانها است.




 

و رسیدن به خانه –54-

 

پس از چک کامل تو سط پولیس در شب تار نمی دانستم که با ما چه معامله می کند؟ گوش کردم که صحبت پولیس مرزی ایران با قاچاقبران روی تعداد نفرها و خرجش بود. ایرانیها گاهی می گویند حاجی آقا زندگی خرج دارد و حالا برای ما معلوم شد که پولیس خرج زندگی خود را ازقاچاقبران می خواهد کمی خیالم راحت شد که بحث رد مرز شدن درکارنیست کمی در دلم هم پولیس خرج بگیر و هم قاچاقبران همراه خود را ، دعا کردم و با خود گفتم کار پولیس و لو توام با رشوه اما کمی نزدیک به این حقیقت است که مرز نباشد بهتر است و امام خمینی فرموده بود که "اسلام مرز ندارد". پولیس رفت و قرارشان با قاچاقبران این شد که بخیر در خود زاهدان تسویه حساب می شود. پولیس نقد و فی المجلس در دل تاریکی شب می خواست اما استدلال قاچاقبران ما این بود که خوب نداریم یعنی اینکه هنوز ازمسافران نگرفته ایم. اصول ما این است که مسافران را به مقصد می رسانیم و بعد کرایه خود را می گریم. خوب با این کارها نشان می داد که درعالم قاچاقبری نیز قاعده و قانون و مردانگی هست. من یکی این اصول را نسبت به مرزهای آهنین ترجیح می دادم. پولیس رفت و قاچاقبران فرمان سوار بر ماشینها را صادرکرد با یکی از قو چاقبران که خیلی نزدیک شده بودم ازش پرسیدم دیگر تمام شد بخیر بی خیال می رویم گفت داداش می زنیم به چاک و بی خیال می رویم اما خوب پولیس تنها یکی نیست ممکن به گشتیهای دیگری غیر از اینها بر بخوریم اما به من اطمینان داد که ما بکار خود می فهمیم و پولیسها نان نمک مارا زیاد خورده هرقسمش که باشد چاره شان را می کنم. قاچاقبر ازمن کمک خواست و گفت داداشی تو یک قسم چیز فهم معلوم می شوی و ما قربان آدمهای چیز هستیم و مه نو کرتانم با من کمک کن گفتم چه کمکی منم که مثل دیگران هستم گفت: نه کمک این است که به همی مسافران بگویید که همان کرایه ما را در وقت و زمانش رد کنند اگر نه درخانه ها می مانند. شما خوب می دانید ما هم باید خرج کنیم زندگی سخت است و خرج دارد دیدی که پولیس پول می خواست و من باید پول شان را رد کنم و داداش کار ما یک روز دو روز هم نیست این کسب پدری ماست نسل اندر نسل. و بعد گفت گاهی شده مسافر چند ماه گروگان ما می ماند و ما هم با آنها بدی نمی کنیم ولی خوب ما پول خود را می خواهیم و در این مورد دگر چون چرایی نست ما طبق قرارداد عمل می کنیم نه کم و نه زیاد شما به این مردم بگویید که پول مارا زود بدهد. گفتم خوب است. صبح در زاهدان رسیدیم. قاچاقبر همه کسانیکه تسویه حساب نکرده بود را به خانه های تیمی شان تقسیم کرد و آنهای که پول شان را داده بود خوب مرخص بودند. قاچاقبر مرا دریک خانه برد که تعداد بیست نفر از مسافران را جای بجای کرده بود خانه تنگ و همه چسپیده با هم نشسته بودند و منم کمی با آنها صحبت کردم و گفتم کوشش کنید پیسه قاچاقبر را به پردازید و هیچ چاره ای هم نیست و این جزء از سر نوشت ما شده است و خود را خلاص کنید. همه گفتند که می دهیم اما کمی تال می خورد چون قو ما و اقارب ما برای ما پول می فرستند.

قاچاقبر همین مقدار کمک را از من خواسته بود و بعد ازش جدا شدم و آمدم به دفتر سازمان نصر. بچه ها خیلی خوشحال بود و از اینکه من با گذشت یک سال نیم دو باره پیدا شده ام. من در طی یکی دو روز تا گرفتن نامه تردد به طرف تهران و قم، در زاهدان  ماندم و خبر رسیدنم را هم به خانه توسط دوستان رساندم خیالم راحت شده بود. بچه های سازمان گزارش داخل را می خواستند که بشنوند و می خواست بدانند که استاد مزاری درچه حال بود از استاد عرفانی آیه الله پروانی و از استاد شفق و همه مسوولین سازمان نصر درهمه ولایات که رفته بودیم گزارش و معلومات می خواستند و این حق شان بود منم همه گزارشها را از کاکری تا هزارجات و تا شمال و تا جنوب و رویدادهای هول انگیز سفر و کمین آبشاره و افتادن استاد مزاری از اسب و شکسته شدن دست شان و از استقبال مولوی ملهم دربالا مرغاب را برای شان صحبت کردم و همین گونه از اوضاع هزارجات از شرایط سختی که گذرانده بودم و از اینکه اولین نشانه های جنگ نصر و سپاه را در سیاه چو ب بندر شاهد بودیم برای شان تو ضیح دادم همه گوش بودند که می شنیدند و همه چشم بودند که نگاه می کردند. از ملاقات با حاجی آقای صادقی و ازجنگ و بیرحمیهای افکاری و ازشکست سازمان نصر درشهرستان و از اینکه موفق نشدم که صلحی در شهرستان برقرار نمایم برای شان توضیح دادم و دلایل را هم برای شان می گفتم از گفتگوهای خطرناک در اولین ملاقات صادقی نیلی و استاد مزاری برای شان در" خارقول " گفتم و بعد از توافقات " دهن گودر" پنجاب برای شان صحبت کردم. و همین گونه ازسفر شمال و گزارشهای دره صوف و پشت بند را برای شان شرح دادم. در دفتر سازمان نصر ازهمه مناطق حضور داشت و همه می خواستند وضع مناطق شان را بدانند مساله سرنوشت شان بود. و بعد از سفر لعل و سه شرط آقای صابری برای شان صحبت کردم و چه خنده های که بچه ها در باره شروط آقای صابری داشتند. و همین طور از روزهای زمستان که درپنجاب داشتیم و کشف قومای استادمزاری در پنجاب و مساله ارباب جمشید را برای شان صحبت کردم همه متحیر مانده بودند که استاد مزاری خیر از پنجاب و ورس بوده است. و درباره پیش نویس یک وحدت سراسری که در زمستان پنجاب تهیه کرده بودم را برای شان تو ضیح دادم و همینطو ازخاطرات سفر به
"قل خویش" به دره ترکمن و به شیخ علی و بهسود و قصه حزب " گنگو " را در باره اش صحبت کردم. قصه " گنگوشها" درهرجا و برای همه جالب بود بچه های سازمان نصر در دفتر زاهدان به وجد آمده بودند و بعد از سفر بازگشتم به خارج و رویدادهای در اشترلی ، چارقول و از قمبر چرسی در سیاه دره و ازجنگهای خدیر و بعد از هلمند و داستان افضل خان دزد را که ما را لوچ کرد را نیز با ایشان درمیان گذاشتم صحبتها نشسته و در قالب سوالات و چای خورده و خودی مانی بدون تشریفات صورت می گرفت و بعد از سفر به پاکستان و مصاحبه های که داشتم برای شان صحبت کردم و همه مصاحبه های من را شنیده بودند و بی نهایت خرسند بودند و گفتند که ما در میان احزاب رقیب در زاهدان یک سرگردن بلند راه می رفتیم و افتخار می کردیم که ما کسانی داریم که صدای ما را به تمام جهان می رساند و بعد از خطر و تهدید که در پشاور برایم پیش آمد و ازسفر به طرف ایران و مساله قاچاقبران و مردم بیچاره مان گپ زدمک یکی از بچه ها گفت: ما شایعات و حشتناکی را هم شنیدیم که روسها شمارا دستگیر و سرهای شما را بریده و به کابل فرستاده اند. خلاصه در جمع مجاهدین و مسوولین سازمان نصر در زاهدان همه گزارشها و عقده های دل تنگ خود را بیرون دادم و بعد نامه تردد من تهیه شد و حرکت طرف تهران و به این صورت به خانه رسیدم.....

پ.ن. دفتر زاهدان سازمان نصر به دلیل مشکلات و گرفتاریهای مردم و مجاهدین مهم ترین نمایندگی پس از تهران و مشهد بود. گزارشهای من برای بچه ها بسیار سازنده و آموزنده بود و مسوول نمایندگی ما دراین سالها فکر می کنم انجنیرجواد بود. قاچاقبران رفتارش با مردم براساس قوانین نا نوشته خود شان اعمال می شد که درمواردی زیادی خوب بود. قاچاقبر جماعت با همه درتماس است و خرج خود و نیروهای امنیتی و سرحدی را تامین می کند که ما با چشم خود دیدیم. مشکل اساسی ما در آن زمان مساله گذرنامه و تردد بود که امکان تهیه کرد نش برای ما ها نبود. قاچاق یگانه راه رفت آمد برای ما بود.  و اما در پاکستان مجاهدین و رهبران شان همه تسهیلات تردد را درهمه جا داشتند.

 




  

نشست با طلاب و فضلای حوزه علمیه -55-

 

چیزی درحدود یک هفته درخانه بخاطر پذیرایی دوستان ماندم. می دانید که برای مهاجرین رویدادهای کشور اهمیت زیادی دارد بلا استثنا هریک ازمسوولان احزاب که از داخل کشور به بیرون آمده است مورد استقبال گرم مهاجرین قرار گرفته است. یک وقت یادم هست که درسالهای 61 و یا سال 62 بود که استاد اکبری از داخل کشور به خارج می آمد و ازما دعوت شده بود که درمیدان هوایی مهرآباد به استقبال استاد اکبری برویم و رفتیم. تقریبا دو ساعت در میدان هوایی منتظر ماندیم اما خبری نشد. شیخ حیدر محقق ورسی رفت در پشت میکروفون میدان هوایی تا به مردم و مستقبلین اعلام نماید که هوا پیما پروازش از زاهدان به تاخیر افتاده است. آقای محقق ورسی شیخ و روحانی خوب و با سواد اما کمی ورخطا بدانم و ندانم عجول تشریف دارد. درسفری که برای صلح دایکندی داشتیم هم در سینه خود کفته بود که اینه آوردن صلح با من. و حالا شیخ ورخطای ما رفت که به آن همه مردم اعلام نماید که هوا پیما به علت نقص فنی از زاهدان به تهران پرواز ندارد. وی رفت که اعلام کند اما به علت هیجانات و کثرت مردم ورخطا شد و قاطی کرد و اعلام کرد: برادران و خواهران توجه توجه هوا پیمایی اکبری به علت فن نقصی پروازش به تاخیر افتاده است لطفا فردا تشریف بیاورید و بازهم همان جملات "نقص فنی" را چپه کی کرده و چند بار "فن نقصی" گفته تکرار کرد. من گفتم او برادران سپاهی بروید این حاجی آقا را متوجه کنید که رسوایی ببار می آورد. آنهای که متوجه بودند می خندیدند که حاجی آقا خوب قاطی کرده است. و اما من در منزل خود برای یک هفته از دوستان خود استقبال  کردم. بشترین مراجعه کنندگان دوستان طلبه و دانشجو بودند. شب باخود فکر کردم که اگر بنا باشد که از صبح تا به شب و قایع و رویدادها را شرح دهم چیزی برایم نمی ماند. با دو نفر از دوستانم مشوره کردم که نحوه برگزاری جلسه چه گونه باشد؟ آنها نمی دانستند و می گفتند که در یک مسجد به مردم و طلاب صحبت شود برخی می گفتند مثل استاد عرفانی که دیگر دوستان که از داخل برگشتند برنامه گرفته شود. اما البته یک چیز در ذهنم بود و آن شیوه رفتار استاد مزاری بود ایشان هرگز دنبال کش فش و گرفتن جلسات عریض و طویل نبود در دفتر سازمان نصر می رفت و دوستان که به دیدن شان می یامدند با انها صحبت می کرد و شیوه صحبت شان موردی بود همه قضایارا شرح نمی داد تنها به مواردی که سوال می شد می پرداخت. این شیوه رفتاری مزاری برای من قابل قبول بود و من همیشه با ایشان در همه جلسات شرکت می کردم و بعد ازسالهای 62 به بعد خیلی با هم صمیمی شده بودیم و پیش از آن اختلاف نظر و بحث داشتیم بخصوص زمان اخراج میثم اخگر، انصاری بلوچ افتخاری و مهدوی قحور. درسال 60 بود که چهار نفر را بعنوان عناصر نا مطلوب از سازمان اخراج کردیم اما حالا خیلی باهم رفیق بودیم.

من بدون تعارف سادگی و پرهیز  از طمطراق را از استاد مزاری یادگرفته بودم و سفر داخل 65 و 66 درسهای زیادی بود که ازهم دیگر آموخته بودیم و مزاری الگو و پیشگام بود. دوستان زیادی درطی یک هفته برای دیدن ما درخانه آمدند و من به صورت موردی به قضایا می پرداختم مثلا چندین پرسش از کمین آبشاره بود و من برای شان داستان هول انگیز کمین آبشاره را شرح می دادم و برخی هم داستان چپه شدن اسب سیاه درشب تار را می پرسید و اینکه مزاری ازپشت به زمین خورد و همراه با اسب تا عمق دره لول خورده بود و دستش به صور ترسناکی شکسته بود را شرح می دادم البته با همه جزییات و حالات روحی و روانی که داشتیم. برخی ملاقات " خارقول" مزاری و صادقی را ازمن پرسید و روایتهای مختلف و متضادی بیرون داده شده را می پرسید که می خواست بداند که من بعنوان راوی مستقیم این صحنه چه دیدیم و چه گونه این قضیه روی داد. البته گفتم درطی این یک سال نیم که در داخل بودیم قضایا به بیرو درز کرده بود اما به گونه های مختلف و متفاوت و حتا متضاد. بشترین بخش سوالات همین ملاقات "خارقول" بود. برخی می گفت استاد مزاری تفنگ روی صادقی کشید و برخی می گفت که نه اول صادقی پیش دستی کرد و تفنگش را بیرون کرد درحالیکه بحث تفنگ کشی اصلا مطرح نبود و کسی با خود تفنگ نبرده بود جز استاد مزاری. بحثهای دیگری مثل ملاقاتهای بعدی "دهن گودر" عده ای زیادی ازطلبها درمورد استاد اکبری می پرسیدند که ایشان در این منازعات چه نقشی دارد مثبت و یا منفی و برخی هم می گفتند آیند جامعه تشیع چه می شود؟ ما به وحدت می رسیم و یانه. من دراین نشستها دیدگاه خود را برای دوستان  شرح می دادم و برداشتهای خود را می گفتم و موضع سازمان نصر را برای شان شرح می دادم. دراین نشستها برای همه واضح ساختم که هدف ازاین مسافرت آوردن وحد سراسری در جامعه هزاره و شیعه بود و نقش آقای اکبری را مثبت بررسی می کردم و ازهمکاریهای ایشان راضی بودم و گفتم علیرغم اینکه در دو سازمان هستیم ولی آقای اکبری همکاریهای بیش از انتظار را با سازمان نصر داشته است. درمورد وحدت سراسری که هدف اساسی و بنیادی و استراتژیک ما بود گامهای برداشته شده است و سازمان در زمستان 65 اساسنامه و حدت سراسری را تهیه کرده است و یک نسخه آن را به خارج فرستادیم که استاد خلیلی خوانده است به آقای دانش وظیفه داده است که روی طرح کار کند و به یک نحوی دیگری مطابق با شرایط سیاسی و اوضاع منطقه ای و جهانی طرح تهیه شود.

سوالات دیگری هم درطی یک هفته از نشست با طلاب و روحانیون مساله وضعیت حزب درشمال کشور بود و برخی دوستان از موقعیت شیخ دولت رفیعی و حاجی مخمد محقق سوال می کرد یادم هست که آقای صفر زاده پرسید که من آنها را دیده ام و یانه گفتم بله من برای اولین بار آقای محقق را دیدم و با هم در دره صوف صحبت کردیم و گفتم که حاجی آقا چهره شما به قومندان جنگی نمی خورد بشتر چهره شما به بوعلی سینایی بلخی می خورد که درجوابم گفت: اگری روز گار می گذاشت خوب منم بوعلی سینا می شدم. از شیخ دولت رفیعی صحبت می کردم چون طلاب زیادی از آن ساحات در حوزه درس می خواندند و همینگونه ازخاطرات که دربهسود داشتم برای شان صحبت کردم. فکر می کنم آقای سید غلامحسین موسوی یک روز همراه رضایی بغل کندو درخانه آمد و با دیدن ایشان بسیار خندیدم و گفتم که حزب تان درسراسر افغانستان پرچمش بالا هست. جزب " گنگو " درهمه مناطق به خصوص در یکاولنگ اعضا و هواداران بی شماری دارد. آقای موسوی خیلی زیاد خندید و گفت این حزب بین المللی هست و حتا بزرگترین رهبران دنیا می تواند عضو حزب باشد و بعد یک عکس از امام خمینی را نشان داد که وسکت را روی قبای خودپوشیده و سینی چای در دشتش هست. موسوی گفت: حضرت امام هم چنین عکسهای را بیرون داده است خلاصه آن روز درخانه بسیار خندیدم وا قعا سید غلامحسین موسوی استعداد فوق العاده است. دو مساله دیگر را هم دوستان از من می پرسید یکی اینکه چه گونه با خبرگزاریهای خارجی ارتباط برقرارکردم و چه گونه ترتیب مضاحبه را داده ام  من برای شان توضیح دادم که چنین شد و استاد مزاری تاکید زیادی داشت که من این کار را بکنم و کردم و با تمام جزییات که در همین خاطرات  نوشته ام برای شان شرح دادم.استاد خلیلی این موضوع را از من پرسید که چطور با آنها ارتباط بر قرارکردید؟ و بی بی سی بصورت بسیارعالی مصاحبه تان را پخش کرد و همین طور صدای آمریکا با این تفاوت که صدای آمریکا صدای تان را پخش کرد اما بی بی سی یک گزارش بسیار خو ب مستند به گفته های شما منتشر کرد. فکر می کنم همه هواداران سازمان نصر ازاین رویداد بی نهایت خرسند بودند و واقعا یک کاری بود که تاکنون انجام نشده بود و بعدش که قضایا عادی شد و من بشترین مصاحبه را با بی بی سی و صدای امریکا درسالهای بعدی داشتم و هیچ کسی به پیمانه من ارتباط با رسانه ها نداشت. در بن 2001 باقر معین و ظاهر طنین سر دبیران بی بی سی را دیدم آنها اعتراف داشتند که بشترین مصاحبه را شما با رادیوی ما داشته اید. در نشست منزل ازشابعات اینکه که روسها سرهای ما بریده و به کابل فرستاده نیز پرسیده شد. این خلاصه برنامه و بحث یک هفته ای من با مراجعین و مهمانان در نشست منزل بود و بعد موضوعات دیگری که شرح می دهم ......

پ. ن . حوزه علمیه قم یکی ازمراکز عمده اهل تشیع بعد از نجف است. دراین حوزه هزاران طلبه خارجی از جمله طلاب افغانی شامل درس هستند. طلاب افغانی در حوزه قم موفق ترین طلاب خارجی می باشند و بشترین نخبگان سیاسی را بیرون داده است. استاد دانش تحصیل کرده عراق است و لی کارهای فرهنگی و سیاسی و تشکیلاتی را درحوزه قم داشته است و درسهای دانشگاهی شان را در قم خوانده است. بخث موردی و پرداختن به موارد طرح شده بهترین شیوه بحث در چنین جلسات است و این شیوه را استاد مزاری داشت. بشترین حضور را در آن زمان و در این زمان من با رسانه های خارجی داشتم و دارم و اولین مضاحبه درمورد سازمان نصر را من راه انداختم.  




  

 سهم با نو – 56 –

 

من درسال 1352 در عراق از دواج کردم. خانم من  ازهمان زمان نقش سازنده در زندگی من پیدا کرد. درسالهای 50 تا 54  هشت نفر کتابخانه سیار را درنجف ایجاد کردیم. مهدوی و سید عبد الحمید سجادی نقش بارزی در توسعه کتابخانه داشتند. خانم من نیز کتاب می خواند و بشدت مذهبی و اهل حرم  و نماز روزه و عبادت. آدمی در سنین نوجوانی بشتر شعله های درونی و دینی دارد. وقتی که رژیم بعث عراق در سال 1355 من را اخراج کرد یکی از مسایل مهم برای من کتابهایم بود. به من گفته شده بود که در مرز ایران مامورین ساواک شاه کتابها و مجلات را چک می کند و اگر آثار انقلابی و ضد شاه پیدا شود دستگیر و زندان می شوید. استاد مزاری هم درسال 1355 به اتهام داشتن کتابهای انقلابی دستگیر و شکنجه شد. من همه کتابهایم را تصفیه کرده بودم تنها کتب درسی را داشتم. اما بانو فاطمه چه کار کرده بود وی یک رساله عملیه داشت و همیشه می خواند و قتی خطرات کتابها را برایش شرح دادم وی مخفیانه ازمن جلد رساله آیه الله شاهرودی را که مجتهد طرف دار شاه بود را کنده و برای رساله  آیه الله خمینی جلد درست کرده بود و با مهارت و ظرافت زنانه گی بگونه چسپانده بود که ساواک شاه پدرش تشخیص نمی داد. من از این کار بانو فاطمه خبر نداشتم یعنی اینکه به من نگفته بود وقتی که درمشهد آمدیم و بعد کتابخانه درست می کردیم و خودش هم سهم فعالی گرفته بود این داستان را برایم شرح داد. من چیزی برایش نگفتم. دلیلش حمله به اعتقاداتش بود. بانو فاطمه خانم مورد احترام و اعتماد همه زنان فامیل و زنان اعضای سازمان نصر درمشهد بود. یک وقت پیشنهاد شد که درکتابخانه " رسالت" در گلشهر برای زنان برنامه داشته باشیم. این موضوع را درجمع اعضای کتابخانه رسالت فیصله کردیم و بعد قرارشد که دوستان این موضوع را به زنان دختران خود شان و هواداران سازمان نصرابلاغ نمایند که جلسه برای زنان اولین اقدامات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای زنان هست و در آن زمان کمترکسی اجازه می داد که زنان و دخترانش فعالیتهای سیاسی و فرهنگی داشته باشد. من این  موضوع را به بانو فاطمه گفتم ایشان گفت: اشکال ندارد من این کار را می کنم اما تربیت جواد ، علی و بتول نیز کاری سختی هست همه کوچک هستند. گفتم خانم تو ازهمان اول انقلابی و رساله بردوش بودی و حالا فیصله این شده است که شما با زنان و دختران این گونه جلسات را در کتابخانه رسالت داشته باشید. خلاصه درجلسه بعدی اعضای کتابخانه فیصله قبلی را دنبال کردیم که زنان هم سهیم درامور جامعه و سیاست باشند و اولین نشست موفقیت آمیز بانوان تشکیل شد و بانو فاطمه را بعنوان مسوول عمومی انتخاب کردند. بانو شب با من گفت که این طوری شده ما یک استاد می خواهیم که تاریخ افغانستان را برای ما تدریس کند و گفتم آن با من. آقای معصومی را بعنوان استاد تاریخ برای شان تغیین کردم . من به معصومی شوخی  کردم که شما مناسب هستید زیرا دید چشمانت ضعیف است کدام اشکالی پیش نمی آید. بانو جلساتش را بخوبی درسالهای 60 و 61 پیش می برد و یک روز قصه جالبی بانو فاطمه داشت  و می گفت: امروز درجلسه عمومی زنان درکتابخانه رسالت آقای خروش سخنرانی داشت و بعد از سخنرانی می خواست به پرسشها پاسخ بگوید خوب هرخانمی سوال داشت و نام آقای خروش را می گرفت یک خاله میان سال که سواد نداشت و در جلسات عمومی شرکت می کرد گفت آقای خروس شما امروز زیاد گپ زدید و مه موروم خانه که بابه اولادها ازسرکارمیه و من باید خانه باشم آقای خروس اجازه هست؟ که من خانه بروم. خانمها گفتند او خاله  حاجی آقا استاد خروش نام دارد. خاله گفت: برگو به من شخ نگیرید من سواد ندارم خدا و امام رضا به آقای خروس اجر دهد امروز خوب روضه خواند. قصه بانو فاطمه مرا زیاد خندان.

 یک وقت آقای واعظی که با آقای عالی پیام مسوول ستاد پشتبانی افغانستان رابطه خوبی داشت از وی خواسته بود که کدام خانم با سواد و داکتر را معرفی کند که به زنان و دختران مهاجر درکتابخانه رسالت کمکهای اولیه پزشکی را یاد دهد و این خیلی ضروری است. عالی پیام یک خانمی را که دختر بود اما با سن سال گذشته برای کمکهای اولیه معرفی کرد. بانو فاطمه باوی همکاری می کرد و بانو فاطمه از وی خیلی راضی بود و می گفت: که کمکهای اولیه را خوب آموزش می دهد و زنان دختران آمپول زدن را خوب یاد گرفت اند کلاسهای خانم غضنفری بسیار خوب و مفید است. بانو همراه با خانمهای دیگر سه نوع برنامه درکتابخانه رسالت راه انداخته بود جلسات عمومی به مناسبتهای مذهبی و سیاسی و اجتماعی که همه شرکت می کردند مثل آن خاله که استاد خروش را آقای خروس صدا می کرد و اجازه می خواست و یک نوع جلسات بهداشتی و طبی و کمکهای اولیه بود که خانم ایرانی بنام بانو غضنفری راه اندازی کرده بود و نوع سوم از جلسات حکم کلاس درس را داشت که آقای معصومی راه می برد. بانو از کارهایش درمشهد درسالهای 61 و 62 راضی بود و بعد ما از مشهد به قم منتقل شدیم و یک نوع برنامه های دیگری را روی دست گرفت اما نه به آن گسترده گی و زیبایی مشهد و کتابخانه رسالت. من برای مدتی درتهران ماندیم و چیزی درحدود یک ما گذشت و همراه استاد مزاری گرفتار کارهای سید مهدی شده بودیم و استاد مزاری به این نتیجه رسیده بود که این سید مساله افغانستان را خراب می کند از تهران برگشتم از بانو وضع برنامه هایش را پرسیدم وی گفت: خانم غضنفری حالا به کارهای اصلیش که کمکهای اولیه باشد کم تر توجه دارد وی کارهای سیاسی می کند و برخلاف سازمان نصر تبلیغات دارد و  همه شما ازجمله استاد مزاری را خیلی مورد حمله قرارمی دهد. به یک باره ذهنم جرینگ صدا کرد و گفتم: سید مهدی هاشمی. بانو پرسید سید مهدی هاشمی کیست؟ برایش گفتم که وی کیست؟ و با ما بسیار مخالف شده است. خانم گفت خیر بانو غضنفری در همان خط و راه است. یک روز بانو گفت: که خانم غضنفری می خواهد باشما صحبت نماید و ما امروز درجلسه مان فیصله کردیم که خانم غضنفری را جواب دهیم و جواب هم دادم که دیگر حق ندارد برای ما کلاس بگذارد و به غضنفری گفتم که  شما کار سیاسی دارید و ضد سازمان نصر. و ما اصلا نمی خواهیم حتا یک کلمه در این مورد گوش کنیم و حالا می خواهد با شما صحبت داشته باشد و طبعا خو استش این است که شما از وی حمایت کنید. بانو به صورت آمرانه و قاطع گفت: شما حق ندارید از وی حمایت کنید و امروز خواهرا فیصله کرده که وی را جواب دهند که من از طرف خواهرا جوابش کرده ام. گفتم : بانو  من درکار خانمها دخالت نمی کنم و شما می دانید و کار تان. شب بانو غضنفری درخانه آمد. بانو فاطمه احترامی زیادی از وی کرد و بعد بحثها شروع شد خانم غضنفری گفت: حاجی آقا خانم ناطقی مرا جواب داده است و نمی دانم چه سوء تفاهمی پیش آمده و من مدتی زیادی است که باخانمهای مهاجر کار کرده ام و حالا خدمت شما آمده ام که خانم ناطقی را بگویید که با من همکاری نماید. بعد بانو فاطمه گفت: خانم غضنفری خانمها اول از شما خیلی راضی و خوشحال بود و شما هم خوب کار می کردید ولی شما حالا کارهای اصلی تان را کنار گذاشته اید و کار سیاسی می کنید و علیه سازمان نصر موضع دارید و این برای ما قابل قبول نیست به همی خاطر خانمها و دخترها همه شان فیصله کرده اند که دیگر شما رابطه تان را قطع کنید و دیگر کلاس لازم نیست. خانم غضنفری گفت : مساله فیصله خانمها مطرح نیست و شما همه کاره آنها هستید و آنها مرا به خاطر مخالفت خودت جواب داده است و من به همین خاطر خدمت حاجی آقا آمدم که ازشما خانم بزرگوار بخواهد که با من مخالفت نداشته باشید. من زیاد چیزی نگفتم فقط گفتم من درکار خانمها و برنامه های شان دخالتی ندارم و شما اگر می توانید که با یک نشست دیگر سوء تفاهمات را برطرف نمایید و باهم کار نمایید. با نو فاطمه گفت: مساله سوء تفاهم نیست ما بچه نستیم که نفهمیم. ما دیگر نمی خواهیم با ایشان کار نماییم زور که نیست. خانم غضنفری از این نشست مایوس شد و دید که بانو فاطمه کنار آمدی نیست و حتا حاضر نیست که دیگر جلسه ای دایر شود و این شد که شب ساعت 11 شب خانم غضنفری رفت. بانو فاطمه درکارهایش مظهر صداقت و اخلاص و وفا داری است و به همین دلیل جاذبه های زیادی خلق کرده بود. بانو فاطمه درحدی دیپلم سواد داشت اما زبان عربی را به دلیل اینکه متولد عراق است خوب بلد هست. بهر حال بانو فاطمه خانم غضنفری را شکست داد یک روز گفت: خانم غضنفری می خواهد درجمع خواهران انشعاب بوجو آورد و یک تعدادی را دور خود، جمع کرده که ازش حمایت کند و لی اکثریت قریب به اتفاق وی را دوست ندارد و  خانم غضنفری را نمی گذاریم که انشعاب ایجاد کند. گفتم سعی کنید که هم بستگی تان را حفظ کنید. منم تقریبا متیقین شده ام که این خانم درتشکیلات سید مهدی هاشمی است زیرا سید مهدی هاشمی می خواهد نصر را درهم بشکند و  شورای اتفاق را در بدر کرد. از وقتی که به قم منتقل شدیم دیگر برنامه تماما تغییرکرد و بانو فاطمه درسالهای 74 پس ازشهادت استاد مزاری با بنیاد فرهنگی استاد مزاری کار می کرد اما آقای علم جویا که مسوول بنیاد شهید مزاری بعد از شهادت بود، نتوانیست خانمها را جمع نماید و بانو ناطقی طرحهای داشت که بخش خواهران بنیاد باید مستقل باشد و آقای دانش به خانمها درس دهد و اما آقای دانش به خانمها درس نداد و تاثیرخوبی روی روحیه زنان نگذاشت و بانو می گفت: آقای جویا زیاد درکارهای زنان دخالت نکند که ما خوش نداریم بگذارد که زنان مطابق ذوق و سلیقه خود شان کار نمایند بله درست است گزارش کارهای شان را درجلسه مشترک گزارش دهد ولی نمی گذاریم درهمه کارها بالای سر ما باشد.

بانو در ایجاد کمیسیون امور زنان درتهران با من خیلی همکاری داشت و یک روز سیصد زن و دختر را به دفتر تهران آورد و به این صورت کمیسیون امور زنان را ایجاد کردیم. بانو در همه مناسبات سهم می گرفت اما دیگر اینکه خودش مسوولیت را در تشکیلات قبول کند، و مثل کتابخانه رسالت درمشهد دربخشهای مختلف زنان را بسیج نماید، دیگر این کار را نکرد. وی خیلی خوب استدلال داشت که دخالت مردها درامور و کارهای زنان سبب شکست می شود. زن و مرد تفاوتهای خاصی خود را دارد و دیگر اینکه خانواده ها باید اعتماد کنند که دخترها و زنان شان برنامه خاصی خود را پیش می برد. خلاصه اینکه بانو فاطمه ما این خصوصیات را دارد و خیلی درکارهای جمعی موضع دار و قاطع هم است.....

پ. ن. بانو فاطمه همسر من که درسال 1352 در عراق ازدواج کردیم ثمره این ازدواج شش اولاد  چهار پسر و دو دختر است. بنیاد فرهنگی استاد مزاری بعد ازشهادتش ایجاد و مسوول آن اقای علم جو یا بود. کتابخانه رسالت درمشهد ادامه کار همان کتابخانه سیار ما در عراق بود. جلسات زنان درکتابخانه با اختیارات کامل شان درسه بخش اجتماعی فرهنگی ، سیاسی و تدریس دایر می شد و مسوول عمومی بانو فاطمه بود. خانم غضنفری را استاد واعظی آورده بودکه کمکهای اولیه تدریس کند و آقای عالی پیام وی را معرفی کرده بود اما وی مخالف سازمان نصر و عضو تشکیلا سید مهدی هاشمی بود. 





 

  

ایتلاف و لونگی – 57-

 

شورای ایتلاف هشتگانه در تاریخ 26-4 – 1366 در تهران اعلام موجودیت کرد و پیش از آن اتحاد هفتگانه در پیشاور. دلیل این نامها بر می گردد به عدد احزاب شامل در اتحاد و ایتلاف. هفت حزب در پیشاور اتحادیه تشکیل داده بودند و ریاست آن به صورت دوره ای برای مدت هرسه ماه انتخاب می شد. و حالا شبیه آن در تهران تشکیل شده است و عدد احزاب شامل در ایتلاف تهران هشت حزب و سازمان سیاسی بود و به همین دلیل نامش را گذاشته بود ایتلاف هشتگانه. من یک وقت گفتم این هردو " اتحاد 7 و ایتلاف 8" اصالت ندارد زیرا که در خارج تشکیل شده است. این حرف اشاره داشت به یک تلاش و وحدت سراسری که در داخل طرح آن را در زمستان 65 ریخته شد. وقتیکه من در ایران آمدم فکرمی کنم ماه اسد 1366 بود یعنی ایتلاف هشتگانه نزدیک به یک ماه پیش از آمدنم تشکیل شده بود ولی خوب تشکیلات نو پا بود هنوز حرف حدیث در باره ساختار آن زیاد بود. ایتلاف هشتگانه بشتر تو سط نماینده مقام معظم رهبری ایران نظارت کنترل و  تمویل می شد. وزارت خارجه بشتر امور هماهنگی ایتلاف را با سازمانهای بین المللی و کشورهای خارجی هماهنگ می کرد. وزارت خارجه دراین بخش تلاشهای زیادی کرد که نشان دهد که اگر پاکستان اتحاد هفتگانه را در محافل بین المللی دارد و ایران ایتلاف هشتگانه را . این واقعیت دارد که جمهوری اسلامی ایران تاثیرات خود را روی ایتلاف داشت اما تفاوت بنیادی دراین بود که ایتلاف هشتگانه یک تشکیلات فرعی و جانبی نسبت به تشکیلات و حدت سراسری گفته می شد زیرا رهبران اصلی ایتلاف هشتگانه اغلبا  در داخل کشور بود. آیه الله بهشتی رهبر شورای اتفاق انقلاب اسلامی افغانستان و استاد مزاری و دیگر رهبران سازمان نصر در داخل بودند و درفکر ایجاد یک وحدت سراسری. استاد محمد اکبری و حاجی آقای صادقی نیلی نیز در داخل کشور بودند و حرف اصلی و اساسی را آنها در باره تشکیلات شان می گفتند. تنها از رهبران احزاب آیه الله محسنی درخارج بود که ایشان در طول دوره اشغال به داخل سفر نداشت و هرگز هم نمی خواست که وحدت با سازمان نصر داشته باشد. اما اتحاد هفتگانه تماما از سوی رهبران اصلی هفت حزب تشکیل یافته بود و حرف اول و آخر احزاب شان را می ز دند.  استاد سیاف ،گلبدین حکمتیار، استاد ربانی، مولوی محمد نبی، مولوی خالص، پیر سید احمد گیلانی و حضرت صبغت الله مجددی رهبرانی بودند مستقر در پاکستان و این اتحاد را تاسیس کرده بودند . احزاب پیشاور مشکلی نداشتند اما ما واقعا مشکل داشتیم نمی دانستیم که چه کنیم؟ و تصمیم گیرنده اصلی نمی توانیست ایتلاف هشتگانه در تهران باشد. نقش ایتلاف هشتگانه نقش اصلی در تصمیم گیریها نمی توانیست باشد. نقش نماینده و نقش فرعی و نقش جانبی داشت. من یک وقت با یک سیاست مدار دریک کنفرانس بحث کردم و با خبرنگاران هم می گفتم که تفاوت اتحاد هفتگانه و ایتلاف هشتگانه در همین اصلی و فرعی بودنش هست. اتحاد هفتگانه یک اتحاد اصلی و مرکزی و توسط رهبران سطح یک ایجاد شده است اما ایتلاف هشتگانه تو سط رهبران سطح دو ساخته شده اند و نمی تواند مرجع اصلی تصمیم گیری بلحاظ حقوقی و سیاسی باشد و من می دانستم که استاد مزاری و حاجی آقای صادقی نیلی و استاد اکبری و آیه الله بهشتی و .. هرکدام با تفاوتهای تاکید داشتند که وحدت سراسری باید از داخل کشور شروع شود و بعد به خارج و فرعیات تسری نماید و تجربه حزب وحدت و ادغام دفاتر این حزب برمبنای تجربه و حدت سراسری صورت گرفت. مسوولین ایران هم گاه گاهی اظهار نگرانی می کردند که این همه کار با ایتلاف هشتگانه انجام شود اما اگر هماهنگی با داخل افغانستان نباشد ممکن آنها کارهای ایتلاف را تخطیه و بعد همه چیز خراب شود.

 نقطه ضعف ایتلاف هشتگانه در همین بود که بنیادی و محوری و اصلی نبود. ایتلافی با تشکیل از مسوولان سطح دو. تفاوت با اتحاد هفتگانه در همین سطح یک و دو داشت. همانگونه که اشاره کردم اتحاد آنها متشکل از رهبران سطح یک بود. اتحاد هفتگانه یک بار در آغاز مقاومت امتحان خوبی نداد رفته بودند مکه و تعهد کرده بودند که باهم اتحاد نمایند من دراین سال در پاکستان بودم رهبران پشاور وقتی که ازمکه برگشتند هرکدام رفتند دنبال تشکیلات خود و اتحاد اسلامی ماند به دست استاد سیاف. نام تشکیلات آقای سیاف در واقع ازهمان اتحاد اسلامی مکه است که درسال 61 صورت گرفت. همان گونه که اشاره کردم ما در سال 65 طرح یک اتحاد سراسری را تهیه کرده بودیم و این یک نقشه راه خوبی برای و حدت سراسری بود. در زمستان 1365 نقشه راه مان را بنام و حدت سراسری درنظرگرفته بودیم و آن زمان بحث تشکیلات واحد یک رویای سیاسی برای ما بود و برای این رویا یک اساسنامه و یک نقشه راه تهیه کرده بودیم. استاد مزاری این سند را به خارج فرستاده بود که دوستان درخارج روی آن کار نمایند. من از استاد خلیلی پرسیدم که اساسنامه وحدت سراسری به دست شما رسید. ایشان گفت بله رسید و من به آقای دانش دادم که روی آن مطابق با وضعیت که داریم کار نماید و تغییرات ایجاد کند. در صحبت با آقای دانش مساله اساسنامه را پرسیدم که چه کردید؟. آقای دانش به من گفت: این اساسنامه را شما نوشته بودید که خیلی خوب نوشته شده بود و من به دقت خواندم و بعد به استاد خلیلی دادم و ایشان گفت تغییرات مطابق با وضع سیاسی که جریان دارد، آورده شود و من تغییرات زیادی را آورده ام گفتم چرا؟ حرف دانش این بود که درخارج شورای ایتلاف احزاب اسلامی افغانستان ایجاد شده و نظر استاد خلیلی این هست که مطابق با همین تشکیلات اساسنامه ساخته شود و لذا من تغییر دادم. آقای دانش گفت: این کار را شما کرده اید گفتم شما ازکجا می دانید که این متن را من تهیه کرده ام ایشان گفت: یکی اینکه غیر از شما کسی دیگری این همه اطلاعات را نداشت و شما آشنایی با اساسنامه های احزاب و سازمانها دارید و دیگر اینکه سبک نگارش از شما هست. خوب آقای دانش درست مطلب را گرفته بود اساسنامه وحدت سراسری را من نوشته بودم با کمک اسناد آقای شیوا و با نظرات استاد عرفانی و آیه الله پروانی و استاد شفق و بخصوص با نظرات بسیار دقیق استاد مزاری. آقای دانش تغییرات زیادی را آورده بود و من آن را دیدم و گفتم خوب این به درد ایده وحدت سراسری که ما در داخل دنبال آن بودیم نمی خورد و دقیقا مطابق با شرایط ایتلاف هشتگانه نوشته شده است. من در تهران مسوولیت مشخص دفتری نداشتم مسوول دفترسازمان نصر استاد خلیلی بود و محل دفتر هم چهار راه ولی عصر و مقابل پارک ملی و ساختمان تیاتر مرکزی. استاد واعظی پس از تغییرات که درسازمان نصر پیش آمد و چهار نفر بعنوان عناصر نامطلو ب درسال 60 اخراج گردید و منم درقم منتقل شده بودم، و آقای و اعظی مسوول نمایندگی سازمان نصر درمشهد ولی حالا به دلیل اختلافات که بین پرسنل و مسولین سازمان در مشهد پیش آمد و یک مخالفت عمومی با استاد واعظی صورت گرفت ایشان هم کوچ کشی کرد درتهران. حاجی توفیق همکاری بسیار زیادی با همه بخصوص با استاد واعظی داشت و بحث این بود که کی عضو شورای ایتلاف شود یکی استاد خلیلی و دیگری من و سومی هم استاد واعظی داو طلب بودیم و اما فیصله و یا نظر اکثریت این شد که استاد خلیلی و من نمایندگان سازمان نصر در شورای ایتلاف باشیم. استاد واعظی با این مساله مخالفتی نداشت ولی می گفت: که آقای خلیلی و ناطقی در اینجا چابک دستی کرده اند و بدون اینکه رای زنی کافی صورت بگیرد خود شان را نمایندگان سازمان نصر در شورای ایتلاف معرفی کرده اند. من واقعا نمی دانستم که چرا چنین شده است؟ یک روز حاجی توفیق گفت خوب لنگی داده شود  و بعد به شوخی می گفت: این حق استاد واعظی هست که لنگی یعنی شیرنی ایتلاف را بگیرد و به من یک روز گفت که لنگی یعنی شیرنی سر ما گشته است و قصه های بعدی...

پ. ن . لنگی در واقع همان شیرنی است که بخاطر یک مساله مهم، روی افراد گذاشته می شود و حالا لنگی سر استاد خلیلی گشته بود. تعریف ایتلاف هشتگانه و اتحاد هفتگانه براساس عدد احزاب و سازمانهای مستقر در پاکستان و ایران گذاشته شده بود. اتحاد هفتگانه درسطح رهبران سطح اول ایجاد شد و اتیلاف هشتگانه در سطح نمایندگان احزاب هشت گانه اغلبا ساخته شد. یک وقت گفته بودم اتحاد اصلی و  ایتلاف فرعی که این دیدگاه  موجب نارضایتی اعضای ایتلاف و نماینده مقام معظم رهبری شد. و  در واقع منتقد درون تشکیلاتی ایتلاف بودم و طرف دار وحدت سراسری. در ایتلاف هشتگانه از هر حزب و سازمان دو نماینده عضویت داشتند.

 




 ایتلاف جاه افتاده است – 58-

 از هر حزب و ساز مان  دو نفر نماینده در شورای ایتلاف هشتگانه معرفی شد.  لیست احزاب را در پاورقی می بینید. ابتداء نماینده آیه الله خامنه ای روحانی بود بنام معزی وی رو حانی روشنفکر و با مطالعات خوب منطقه ای و جهانی و آشنا با امور احزاب و جنبشهای منطقه وی در جلسات حضور داشت ولی امر نهی و دخالتی نمی کرد. آ قای مغزی می گفت: من نماینده مقام معظم رهبری درامو افغانستان هستم و درجلسات تان شرکت می کنم و سعی می کنم در امورهمانگی نهاد های جمهوری اسلامی ایران در مورد افغانستان با شما کمک و به مردم افغانستان و جهاد افغانستان کمک نمایم و کاری به فیصله های شورای ایتلاف ندارم و این مربوط خود تان می شود. دخالت درهرکاری درست نیست خصوصا دخالت درامور افغانستان چنان کاری ساده ای هم نیست روسها را می بینید که مردم افغانستان به چه روز رسانده و ازدخالت کردنش پیشمان. معزی حرفهای خوبی داشت  اما مدت کمی با شورای ایتلاف کار کرد و بعد روحانی دیگری بنام شیخ حسین ابراهیمی از سوی دفتر آیه الله خامنه ای معرفی شد. ابراهیمی یک دوره نماینده مجلس ایران بود و جای اصلی شان از بیرجند که گاهی می گفت : من افغانها را ازایرانیها بهتر می شناسم و من بیرجندی هستم و هم مرز با افغانستان. با آمدن آقای ابراهیم یک تحول عجیبی در شورای ایتلاف پیش آمد وی درهمه امور دخالت می کرد و از 23-4- 1366 تازمان اعلام حزب وحدت و ادغام دفاتر احزاب درایران ،نمایند صاحب اختیار و تام الاختیار درامور ایتلاف بود وی درحدی پیشرفته بود که مهر شورای ایتلاف را در اختیارش گرفته بود و همه نامه نگاریها را با همه نهادهای جمهوری اسلامی ایران بنام شورای ایتلاف انجام می داد. یکی ازعمده ترین اختلاف و درگیری استاد مزاری با ابراهیمی همین بود که یعنی چه؟ مهر تشکیلات افغانی را وی در اختیارش گرفته باشد و من با این قضیه برخورد می کنم و قابل قبول نیست. استاد مزاری می گفت :جمهوری اسلامی همه امکاناتش در اختیار ابراهیمی بگذارد به ما ربطی ندارد اما نه بنام شورای ایتلاف. این البته واقعیت داشت یک روز جاوید د رجلسه مطرح کرد که اعضای شورا اتیلاف ماشین ندارند خوب از همین ما شینهای  که هست در اختیار اعضا گذاشته شود. آقای ابراهیمی چرخاش گونه گفت: این ماشینها هیچ ربطی به اعضای شورای ایتلاف ندارد من برای دفترخود تهیه کرده ام. آقای ابراهیمی در این مدت طولانی حتا ادارات جمهوری اسلامی مرتبط به قضیه افغانستان را تحت تاثیرخود قرارداده بود و شکایت آنها هم بلند شده بودند. یک وقت یک مکتوب به اداره لازم بود که باید نوشته شود آقای ابراهیمی گفت: که نه نمی شود که از طرف دفتر نوشته شود چون آقایان و ادارات اشکال گرفته اند و همین مقدار سربسته و کلی و نامه را امضا نکرد.

آقای ابراهیمی بسیار زیرک و دقیق بود و می دانیست که چه کار نماید؟. در سالهای 66  و 67 می گفت که اساسنامه برای ایتلاف نوشته شود که شد و مطابق خواست و نظری خودش نوشته شد. من با سید علی جاوید می گفتم خوب این اساسنامه برای سازمان نصر زیاد سوال بر انگیز نیست و شما بارها ما را متهم کرده اید که خط امامی هستیم و پیروی ولایت فقیه و حالا شما چطور ؟ خوب در خط آمدید . جاوید می خندید و آن چنان مخالفت جدی نداشت و این دلیل داشت یکی اینکه آقای ابراهیمی در داخل شورا دسته و یا بگفته برخی دوستان باند سازی کرده بود و تعدادی ازاعضا شورا در گروپ و فراکسیون و در دسته وی قرار گرفته بود و مورد حمایت و تفقد ایشان وی در ایجاد فراکسیون مهارت تجربه داشت یک وقت گفت: ما درمجلس فراکسیون" عقلا" درست کرده بودیم و با کارها و طرحهای هاشمی رفسنجانی مخالفت می کردیم. وی رهبران احزاب و سازمانهای افغانستان را پیش خود دسته بندی کرده بود یک روز درحضور اعضای شورای ایتلاف از آیه الله محسنی تعریف زیادی کرد و گفت: ایشان واقعا یک عالم با حضور ذهن است . خوب محسنی هم خود از نمونه های روزگار است و خود را  نشان می داد که دست کم ندارد و یک کتاب در باره علم رجال بنام" بحوث علم الرجا" اگر اشتباه نکنم، نوشته بود و می گفت کسی بالاتر از حرف من و کتاب من حرفی ندارد و حالا هم چندین جلد کتاب بنام " معجم الاحادیث المعتبره" نوشته است. خوب آقای ابراهیمی که روحانی به تمام معنا غرق سیاست و دور از حوزه فقه و فقاهت را درکدام جای گیر کرده و حضور ذهنش را به وی نشان داده بود. آقای ابراهیمی در باره همه قضاوت داشت و درباره استاد مزاری منفی ترین دیدگاه را و به همین دلیل نگاه ابراهیمی با من در درون شورا دوستانه نبود و همه کارها را تنها با استاد خلیلی انجام می داد چند مشکل برای من در داخل شورای ایتلاف و جود داشت یکی اینکه من اصالتی برای شورای ایتلاف قایل نبودم و می گفتم که سطح آن " دو" هست ما "ایتلاف نماینده" هستیم و نه اصلی  من بارها می گفتم و درداخل شورا بحث می کردم که من از داخل آمده ام در آنجا امور به سمت ایتلاف درحرکت نیست آنها نقشه راه و طرح دیگری برای احزاب و سازمانهای سیاسی دارند و مشکل اساسی  در داخل کشور هست و من می دانم که در آنجا چه می گذرد؟ این حرف و موضع برای آقای ابراهیمی بسیار ناخوش آیند بود و ازمن هرگز و هرگز خوشش نمی آمد دلیل دیگر هم میزان ارتباط من با استادمزاری بود من از موضع و دید گاه استاد مزاری حمایت می کردم و دراین مورد شک و تردید به خود راه نمی دادم . من متاسفانه یا برحق و یا برباطل  به این باورم ضربه های که ابراهیمی به مزاری زد شاید کمتر از سید مهدی هاشمی نبود دلیلش هم این بود که سید مهدی توانسته بود رابطه ما را با آیه الله منتظری قطع نماید ایه الله منتظری نقشی در نظام جمهوری اسلامی ایران نداشت و بعد به عنوان قایم مقام متمرد شناخته شد و لی آقای ابراهیمی  موفق شده بود رابطه را با بیت و با دفتر و خود مقام معظم رهبری قطع نماید. سالهای پایان خروج نیروهای شوروی وشکست ارتش سرخ درافغانستان هست و پاکستان اتحاد هفتگانه را یگانه مرجع سیاست بعد از خروج شورویها را در نظر داشت اما ایران هم نمی خواست در بازی شطرنج افغانستان بدون مهره باشد. پاکستان به دلایل و شرایط و یژه و فوق العاده کمکهای دنیای ضد شوروی را بنام جهاد افغانستان جمع کرد و " نصف لی و نصف لک و الله خیر الرازقین" هزینه می کرد اما ایران به دلایل ایده لوژیک و به دلایل ضدیت با آمریکا و غرب هیچ کمکی را دریا فت نمی کرد تنها کمکهای را برای مهاجرین  از طریق سازمان ملل و بخش مهاجرین گرفته است. بار مهاجرین  تنها به دوش خود حکومت ایران بود و حال که قضیه افغانستان در مسیرقطعی  خروج روسها قرار گرفته است و میخاییل گوربا چف اعلام داشت که افغانستان زخمی چرکین شده است و صحبت ازخروج کامل نیروهای شوروی از افغانستان مطرح بود. در این شرایط حساس ایران از دیپلماسی خود کار گرفت و از شورای ایتلاف هشتگانه حمایت کرد و این درست است که  ایتلاف هسشتگانه در مقابل اتحاد هفتگانه تبدیل به یک آدرس سیاسی شده بود با تشکیل و سالهای که گذشت ما ده ها ملاقات با نمایند گان سازمان ملل متحد  و دیگر سازمانهای معتبر بین المللی داشتیم و ده ها سفر به خارج و در اروپا و به اروپا و تا مقر سازمان ملل برنامه ریزی و هیات ما با آقای خاورپریزدو کویار ملاقات و صحبت کرد و منم همراه علی جان زاهدی و آقای اخلاقی که به وی می گفتیم " شیخ السفرا" چند سفر به اروپا داشتم و مساله ایتلاف و بعدش حزب وحدت را دربین مردم و مهاجران و روزنامه های غربی تبلیغ کردیم و با دیپلماتهای غربی صحبت و دید گاه ایتلاف را پس از خروج و پس از سقوط حکومت کابل در میان گذاشتیم. ایتلاف درسالهای اخیر درجای رسیده بود که بلا استثنا نمایندگان سازمان ملل در امور افغانستان پس ازگفتگو با اتحاد هفتگانه به سراغ ایتلاف هشتگانه  می آمدند. ما با "بنین سوان "نماینده فوق العاده ملل متحد درامور افغانستان که اصالتا ترکی بود و می گفت من  سی هزار کیلو متر برای صلح افغانستان راه رفته ام چندین بار درتهران مذاکره داشتیم بنین سوان فکرمی  کنم آخرین نماینده ای بود که نشستهای صلح ژنیف درباره افغانستان را سازماندهی کرد و قبلش با سانتوز نماینده دیگری سازمان ملل هم صحبتهای داشتیم. یک روز عضو ایتلاف ما آقای روحانی  در هتل استقلال تهران مهمان کدام کنفرانسی بود و بعد دوستان آمدند و گفتند حاجی آقا امروز درهتل گل کاشت من پرسیدم چطور ؟ گفت: در حین غذا خوردن بودیم که اقای روحانی از جایش حرکت کرد و رفت یک نفررا دربغل گرفت و گفت : خوش آمدید باز برای صلح و مذاکره آمده اید. بغل شده آقای روحانی بیچاره ذهنش خالی ازهمه چیز با زبان انگلیسی می گوید: می بخشید من شمارا نشناختم مترجم می خواهد و بعد معلوم می شود که حاجی آقا عوضی دربغل گرفته است. عضو ا یتلاف ما فکر کرده بود که وی آقای بنین سوان نماینده ملل متحد است و دو باره برای گفتگو آمده است البته حق با عضو ایتلاف ما بود زیرا وی سری کنده چهره بنین سوان را داشت و من ازروحانی پرسیدم ایشان گفت: بله فکر کردم که ایشان بنین سوان باشد و احوال پرسی کردم ولی بقیه اش ساختگی و شوخی دوستان است و باور نکنید. ایتلاف بدون شک جا افتاده بود و اما....

 پ.ن. بنین سوان نماینده فوق العاده سازمان ملل متحد در امورصلح افغانستان. سانتوز هم نماینده ملل متحد پیش از بنین سوان که برای اولین بار شهادت و عکسهای شکنجه شده استاد مزاری را به جنرال دوستم نشان داد. آقایان روحانی و اخلاقی  عضو شورای  اتیلاف بود و علی جان زاهدی عضو ایتلاف نبود و سفری مشترک دراروپا داشتیم. حجه الاسلام ابراهیمی نماینده آیه الله خامنه ای درامور افغانستان. حجه الاسلام مغزی هم نماینده درامور افغانستان. شورای ایتلاف ترکیبی از هشت حزب و سازمان سیاسی که بنام ایتلاف هشتگانه مسمی شد.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo