X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

حکا یت های فتیخان (42) بخش سوم

حکایتهای فتیخان (42) قسمت سوم

 

غلامحسین داروغه به نقل ازملا مجاهد درمنبرپای کوتل، نحوه رفتارحسن صباح با چریکهای اعزامی را به این صورت شرح می داد.حسن صباح دراین کارخود خیلی موفق شد ومانع ازسقوط چریکهای نفوذی دردام دختران وزنان هوس بازدربارشد.وی صاحب مکتب مبارز بود وبرای هدف خود کارهای خارق العاده درقلعه الموت داشت ازجمله کارهای وی همین خصی کردن مجاهدانش بود.دراین لحظه غلام فتیخان سرفه می کند ومی گوید: ای کاش قدرتی وجود می داشت که امیررا خصی می کرد تا به بلقیس گلگ نه ساله تجاوزصورت نمی گرفت اگرامیرخصی بود این جنایت هرگزاتفاق نمی افتاد واین طفل معصوم درزیرنفسهای پلید وشیطانی وی جان نمی داد.بچه ملاقربان می گوید: فرقه میشرما قصه می کرد که امیروابسته به انگریز بود وازلندن برایش دواهای تقویت جنسی فرستاده می شد .امیرمطابق با نظردکتورهای انگلیسی دوا تقویت جنسی می خورد واین بود که هرروزوهرشب به چندین دخترمعصوم تجاوزمی کرد حرمسرای وی  پرازدخترهای زیبا بنام گلگ بود این گلگ را خود ش نام گذاری کرده بود.

 

غلام فتیخان می گوید : ای برپدرانگریزرا لعنت پس درجنایت بلقیس گلگ نه ساله آنها هم شریک هستند.من دعا می کنم که پادشاهی انگریز هرچه زود تربرچیده شود ومطمئن هستم که انگریزدرهمه جا شکست می خورد وبریتانیایی کبیربه انگریزصغیروکوچک تبدیل می شود.غلام حسین داروغه حرف غلام را تایید کرد وگفت: که ملامجاهد هم گفته است  که  قدرت با ظلم دوام نمی آورد انگریز ازتمام دنیا شکست خورد ه است ازکشورهندوستان توسط یک آدم لاغرومردنی بیرون رانده شد" گفته باشم منظورازاین آدم لاغرهمان گاندی است که انگلیسها را ازکشورشان بیرون کرد".قصه غلامحسین داروغه که حسن صباح برای هدف مبارزاتی خود مجاهدانش را خصی می کرد برای غلام فتیخان خیلی جالب بود وآروزو کرد که ای کاش کدام قدرتی می بود که خایه های امیررا می کشید.فتیخان می گوید: بچیم غلام راه حل خصی کردن نیست این خصی ممکن است عوارض بدی دیگری داشته باشد اگربد بود خدا به هیچ موجودی نمی داد.غلام می گوید: اری خدا داده ولی نگفته که توسط آن جنایت کنید به زنان وناموس مردم تجاوزکنید. درا ین صورت چه فرق است بین انسان ونرخرفتیخان.مه طرف دار کارحسن صباح هستم برای رسیدن به هدف مقدس شان خوب کاری کرده که چریکهای خصی شده را درمراکزظلم می فرستاد که هرگزدردام زنان ودختران سقوط نمی کردند.

 

 همی ابن ملجم اگرخصی شده بود اسیرقطامه خوارج نمی شد همی امیراگرخصی بود به بلقیس نه ساله تجاوزنمی کرد وهمان اربابهای بچه باز که شما یگان قصه شان را می کنید اگرخصی می بودند هرگزاین فعل حرام وضد انسانی را مرتکب نمی شدند وحتی خود ارباب من اگرمی شد خیلی بهتر بود دراین لحظه غلامحسین داروغه قهقه می خندد ومی گوید فتیخان بنظرم تو هم درحدی رسیده ای که غلام خواهان خشکاندن بیضتین شما شده. فتیخان می گوید: نه این غلام من تاب شوخی را ندارد یگان وقت که ازگذشته ها قصه می کنم، ناراحت می شود.این غلام من مثل قاسم بای دردل پاک است ولی به زبان کافراست وسرمن نا راحت می شود من هم چون خیلی دوستش دارم چیزی نمی گم.غلامحسین داروغه می گوید نه فتیخان این غلام ازتو خیلی چیزها می داند تو دربرابروی چیزی گفته نمی توانی.غلام دراین لحظه با قاطعیت می گوید: زنده باد حسن صباح رهبرفرقه اسماعیلیه عجب کاری خوبی می کرده ظالمان همیشه نامرد وخصی باد.

 

فتیخان می گوید داروغه تو قراربود که قصه چریک حسن صباح را درشاه عبد العظیم داشته باشی بکلی حواست پرت شد وهمی کارد غلام مرا دسته وتیزکردی. غلامحسین داروغه می گوید یکی ازهمین چریکهای خصی شده درشاه عبد العظیم بزرگترین حوزه درسی فخررازی درس می خواند ملامجاهد می گفت: حسن صباح وی را به این خاطرآنجا فرستاده بود که شنیده بود فخررازی گروه وفرقه حسن صباح را زندیق وخارج ازدین می داند.حسن صباح وقتی که این حرف را می شنود وخیلی نگران می شود زیرا تکفیرفخررازی بسیارخطرناک بود به یکی ازچریکهایش دستورمی دهد که ازدارالحکومه برو به شاه عبد العظیم درآنجا عالم بسیارمشهوری است بنام فخررازی که صد ها طلبه درپای درس وی شرکت می کنند ووی به شاگردانش فرقه مارا زندیق وخارج ازدین اسلام گفته است.چریک به شاه عبد العظیم می یاید وچندین ماه درپای درس فخررازی حاضرمی شود وسرانجام گزارشی را به حسن صباح درقلعه الموت می فرستد ومی گوید: این حرف کاملا درست است که علامه فخررازی بارها وبارها درحضورصدها طلبه وعالم گفته که فرقه حسن صباح کافروزندیق است من این فتوا وتکفیروی را بارها وبارها شنیده ام حال تکلیف من چیست؟

 

حسن صبا ح به چریک چنین هدایت می دهد: که هوش داشته باش که بدون اتمام حجت به علامه فخررازی صدمه نزنی وی استاد توست وچند صباحی پیش وی درس خوانده ای ولی با همان خنجری که درکمر داری وی را تهدید به مرگ کن برودراطاقش ویا درجای مناسب روی سینه اش سواروخنجر را به وی نشان بده وزیرگلویش ببرولی هوش داشته باش که آسیبی به علامه فخررازی نرسد وبعد بگو اگردوباره درمورد فرقه اسماعیلیه حرف بزنی ویا تکفیرنمایی آن گاه بدان که با همین خنجرگردنت را می برم همین. چریک به دستورپیشوا حسن صباح روزی راه فخررازی رامی گیرد وازدستش گرفته داخلی باغی وجوی می برد وسپس جناب فخر را می خواباند وخنجرازکمربیرون می کشد وبعد می گوید: استاد این خنجررا می بینی اگردوباره درمورد فرقه ما چیزی بگویی ومارا زندیق بخوانی به والله العلی العظیم به فرمان پیشوا حسن صباح گردنت را خواهیم زد وسپس ازروی سینه فخر رازی پایین می شود.

 

علامه فخررازی کمی دیرتربه درس می رسد صدها طلبه وعالم منتظراستاد می باشند.فخررازی به منبرمی رود وبعد دلیل دیرامدن خودرا به شاگردانش شرح می دهد ومی گوید: من دیشب تمام شب را به منابعی دست یافتم وتحقیق کردم وبه این نتیجه رسیده ام که یکی ازفرقه های حقه مسلمین فرقه اسماعیلیه وگروه جناب مستطاب حسن صباح می باشد علامه فخررازی، تمام درس امروزش را اختصاص می دهد درفضیلت وحقانیت گروه حسن صباح. خلاصه اینکه همه شاگردانش مات ومبهوت می ماند که استاد به چه نتیجه حیرت انگیزرسیده وتمامی گفته های چندین ساله اش را پس گرفته است. چریک حسن صباح  درگوشه ای نشسته ودردل تاثیرات خنجرش را، ستایش می کند که تاب نمی آورد وبصورت غیرمنتظره ای می خندد طلبه ها می پرسد که چرا خندیدی یکی می گوید واقعا گفته های استاد خنده دارد این همه سال فرقه اسماعیلیه را تکفیروزندیق گفت وحالا آمده می گوید یکی ازفرقه های حقه، گروه اسماعیلیه است.شا گردان ازعلامه فخررازی  می پرسد: شما با چه دلایلی به این نتیجه رسیده اید.فخری رازی می گوید آنها با برهان قاطع برای من ثابت کرد که مذهب شان برحق است.برها ن قاطع ، بازهم چریک درجمع دوستانش می خندد اری با برهان قاطع به استاد ثابت شد که فرقه اسماعیلیه وگروه حسن صباح درقلعه الموت برحق است...ادامه دارد


حکایتهای فتیخان (43)

 

غلام فتیخان می گوید: واقعا حسن صباح برای اعتقادات خود وبخاطرمبارزه باظلم وبی عدالتی،چریکهای خودرا خصی می کرد وی می گوید: ای کاش حسن صباح را حالا داشتیم که همین امرا وستم کاران را یا می کشت ویا خصی می کرد. من یقین دارم اگرقصه بلقیس، گلگ نه ساله درزمان حسن صباح روی می داد آن مجاهد راستین یا امیرتبهکاررا خصی می کرد ویا بجزای اعمال ننگینش می رساند. حیف وهزارحیف که تجاوز به بلقیس نه ساله درزمان ما صورت گرفت ونه درعصرحسن صباح.غلام فتیخان می گوید: پدرم درمورد خصی کردن خوانین آسیای میانه صحبت می کرد.فتیخان می گوید: بچیم غلام جان توهم قصه کن تا غمهای دلت بیرون شود می دانیم که تاثیرات جنایت درحق بلقیس نه ساله ،روحیه ات را خورد خمیرکرده حالا ازهمان حکایتهای که ازپدرت داری نقل کن که کمی روحیه ات عوض شود.

 

تو خیلی داستانها ازمولان جلال الدین بلخی یاد داری موقعیکه نی می زدی منم درد شکم داشتم وآن حالت برایم پیش آمد خود را کنترل نتوانستم خطایی صورت گرفت وتو نی را به من دادی و گفتی که مولا نا گفته است که تواگربهترمی زنی پس بگیروبزن .غلامحسین داروغه می گوید، ها؛ گفتم که فتیخان دسته گلهای زیادی را درنزد غلامش به آب داده ودربرابرش چوپی چوب است فکرمی کنم خطا مطا کرده ای فتیخان.غلام می گوید: داروغه صاحب ارباب من نه یک باربلکه صدها بارخطا کرده گاهی تا صبح خطا می کرد.فتیخان ورخطا می شود که غلام اسراروی را فاش نکند،می گوید: غلام بچیم قصه پدرت را درمورد خصی کرد ن خوانین آسیای میانه کن دیگه این حرفهای کوچک کوچک که درعالم مسافرت پیش آمده را کناربگذار.

 

غلام می گوید: پدرم یک دوست داشت بنام گل محمد این گل محمد درسال 1919 نمی دانم چه شد که به آسیای میانه رفته بود فکرمی کنم مناسبات شاه امان الله خان با روسیه خیلی دوستانه بود وتعداد ازجوانان را به آنجان غرض تعلیمات نظامی فرستاده بود.حال ، گل محمد ازجمله جوانانی است که درروسیه رفته است .گل محمد می گفت: عجب داستانهای را شنیدم درمواردی دیدم وعملی هم کردم. غلامحسین داروغه وفتیخان که با دقت به سخنان شیرین غلام گوش می داد هردومی گویند: خو،زود باش بگو. گل محمد درآسیای میانه چه کرد.فتیخان می گوید: حتما دخترهای زیبای روسی را پیداکرده وسات خودرا به آنها تیرمی کرده درممالک خارجه دخترها، خیلی آزاد هستند وسات مردها وجوانها را تیرمی کنند. هرکی را خواستند با همان می روند. اصل رضایت طرفین است.گل محمد، حتما دخترموخترروسی داشته وبا پدرازدوران دختربازی خود صحبت کرده.

 

غلام می گوید: نمی دانم شاید ولی پدرم ازکارهای که گل محمد درآسیای میانه کرده بود قصه می کرد.گل محمد می گفت وقتیکه بلشویکها برتمام آسیای میانه مسلط شد ازبکستان،ترکمنستان، آذربایجان، تاجیکستان، قرقیزستان، قزاقستان و.. را گرفتند وشورشیان را که به آنها "بسمه چی" گفته می شد را شکست دادند.تعداد زیادی ازشورشیان به افغانستان گریختند وعده شان هم دستگیروبه زندان افتاد وجماعتی درجنگ کشته شد وخلاصه اینکه شورشیان ومجاهدان بسمه چی را ارتش سرخ تارمارکرد.گل محمد می گوید: دراین شکست، خوانین آسیای میانه خیلی نقش داشتند.گرچه بلشویکها کمونیست وضد خوانین بودند ولی بازهم ملکهای آسیای میانه به مجاهدان شان خیانت وبا ارتش سرخ کمک می کردند.

 

البته برای خوانین منافع شان واینکه بساط عیش نوش شان گرفته نشود،خیلی مهم ترازحمایت مجاهدان شان بود.ملکهای آسیای میانه یکی ازعیب های بزرگی شان این بود که بچه بازی داشتند درمجالس شبانه شان ازاول شب تا صبح بچه ها را می رقصاندن.گل محمد به پدرگفته بود که روسها با این عادت آشنایی نداشتند آنها بجای بچه بازی دختربازی می کردند.فرمانده هان ارتش سرخ ازاین کارمتحدانش، خیلی بد می بردند.گل محمد می گفت آنها نمی خواستند خوانین آسیای میانه را که متحدان شان شدند ودرسرکوبی بسمه چیها نقش مهمی داشتند ونمی خواستند خوانین را ازدست بدهند ازطرفی هم عمل بچه بازی آنها برای ارتش سرخ نا خوش آیند بود.یک وقت فرماندهان ارتش سرخ برنامه ریزی کردند که درشب نشینیهای خوانین، بهترین دختران روس را ببرند تا آنها بجای بچه ها به دختران وزنان روی بیاورند.

 

گل محمد می گوید: یک روز من خودم دوازده دختررا به فرمان قومندان ارتش سرخ به درشب نشینی خوانین بردم ملکها برای پیروزی ارتش سرخ جشن برپاکرده ومجلس شب نشینی داشتند وبچه می رقصاندن فرمانده روس بما گفته بود که همین دخترها را ببرید که تا صبح برای خان صاحبها که دوستان ما هستند برقصند.گل محمد، دوازده دخترزیبای روسی را درمجلس خوانین می برد. دخترهای که مثل پری دیده می شد ولی درهمان شب با اینکه همین دخترها تازه بود،مورد علاقه خوانین قرارنگرفت تنها ازدوازده دخترچهارتای شان با خوانین خلوت داشتند بقیه ماندن این کار درچندین مورد تکرارشد ولی هرگزخوانین منحرف وبچه باز، ازکارهای شان دست نمی کشیدند.

 

فتیخان می گوید: غلام راست می گوید بچه بازی انحراف بسیارخطرناکی است کسی به این فعل مبتلا شود محال است که دست بردارشود.غفارخان خان کوچی به همین عمل ناشایست مبتلا بود وهرگزهیچ چیزغیرازبچه اورا ارضا واشباع نمی کرد.غلام به نقل ازپدر می گوید: طرح روسها با شکست روبروشد وفرستادن دخترهای زیبا درمجالس خوانین هیچ سودی نداشت ودخترها هم هرگزنمی خواستند، درمجالس نفرت انگیزخوانین شرکت نمایند.گل محمد به پدرگفته بود که روسها طرح دیگری را روی دست گرفت وآن خصی کردن متحدان شان بود ودراین عملیات خصی کاری درچند مورد خود گل محمد شرکت داشت وچندین تن ازخوانین بچه بازرا به دستورروسها وبلشویکها خصی کرد.گل محمد... ادامه دارد

 

حکایتهای فتیخان (44)

 

گل محمد می گوید: بلشویکها نامه ویا بخشنامه به خوانین  آسیای میانه فرستاد ولنین ازمسکو رهبرپرولتاریای جهان، هدایت داد که خوانین آسیای میانه متحد ما هستند وازایشان درمورد سرکوب بسمه چیها تشکرمی کنیم ولی خوانین ومتحدان ما باید بدانند که ارتش انقلاب به پیروزی رسیده ونظام کهنه ومرتجع گذشته را نابود کرده . فصل جدید وانقلاب آغازشده است.این انقلاب بساط امپریالیزم را درهم می کوبد انقلاب کبیرخلق وپرولتاریا برجهان مسلط می شود.انقلاب کبیر، برنامه های دارد که باید دوستان مان ، آن را قبول نمایند.اولین برنامه انقلاب اصلاحات وتقسیم اراضی است به همه خوانین ومتحدان ما اعلام می داریم که سرازبهارآینده تقسیم اراضی آغازمی شود وهیچ کس نمی تواند دربرابرتقسیم اراضی مقاومت ومخالفت نماید درغیرآن به شدت سرکوب خواهد شد.

 

دومین مساله این است که درهرجا، کمیته های انقلاب تشکیل می شود وفرمانهای رهبران انقلاب کبیرروسیه را اعلام وموبه مو اجرا می کنند. وسومین مساله هم این است که با کلیه عادات ارتجاعی مبارزه بی آمان شروع می شود ومردم باید به فرهنگ انقلاب کبیر،مجهزشوند وبا خرافات وارتجاع وفرهنگ ارتجاعی مبارزه نمایند.انقلاب تنها نظامی وعسکری نیست انقلاب درتمامی ابعاد جریان دارد.انقلاب کارگری درهمه جا درحال گسترش است وبه زود ترین زمان تمام گیتی را به تسخیرخود درمی آورد.مائو رهبروپیشوای بزرگ خلق چین با تمامی مظاهرکهنه وارتجاع مبارزه کرد وانقلاب فرهنگی مائو،ثمرات بزرگی برا ی مردم چین درپی داشته است.

 

انقلاب کبیرروسیه با انقلاب فرهنگی خلق چین باوردارد وبا قاطعیت ازآن حمایت می کند واینکه عوامل ارتجاع درمسیرانقلاب سنگ اندازی کرده ،حق شان است که باید نابود شود انقلاب کارگری با عوامل ارتجاع به شدت مبارزه خواهد کرد.خوا نین آسیای میانه باید کلیه عادات ارتجاعی خود را کناربگذارند.

 

گل محمد به پدرگفته بود که یکی ازفرمان ها هم این بود که به خوانین گفته شود که دومساله را باید قبول نمایند درغیرآن صورت کشته ویا زندانی خواهند شد یکی اصلاحات اراضی ودیگری عا دات پلید بچه بازی را اینها ازمظاهررژیم ارتجاع گذشته است ورهبران انقلاب به هیچ وجه با آن سازگاری ندارند. گل محمد می گفت: درچندین گردهمایی من خودم فرمانهای رهبران کرملین را به خوانین ابلاغ کردم ومن زبان شان را بلد بودم.یک روزارباب قربان قول مرا درخانه خود برد وازمن پرسید که گل محمد جان تو با این بلشویکها خیلی رفیق هستی بگوکه گپ اصلی شان چه هست؟ من کاملا توضیح دادم که بلشویکها فرمانهای خودرا تطبیق می کنند آنها ازدومساله تیرشدنی نیست یکی تقسیم اراضی ودیگری ریشه کن کردن بچه بازی.

 

درهمین لحظه بود که دوبچه قربان قول وارد شد آنها مثل دخترلباس برتن داشتند ومثل دخترها با نازوکرشمه ازما پذیرایی می کردند.قربان قل یکی ازفاسد ترین وزوردارترین خوانین درمنطقه شناخته می شد واکثرشب نشینیها دربارگاه وی دایرمی شد آن شب که دوازده دخترروس را آورده بودم دربارگاه شاه قربان قل بود.من به ارباب قربان قل گفتم که اگرشما فرمان کرملین را قبول نکنید درغیرآن صورت ارتش بی رحم سرخ تمام شما را مثل بسمه چیها، تارمارمی کنند بهتراین است که هم تن به تقسیم اراضی بدهید وهم این عادت زشت تان را ترک نمایید.

 

 فتیخان دراین لحظه سخن غلام را قطع می کند ومی گوید: ترک فعل شنیع برای مبتلایان خیلی سخت است. خان ممکن است ازهمه چیزخود تیرشود ولی ازبچه بازی خود تیرنمی شود.غلامحسین داروغه می گوید: فتیخان تو بگونه ای حرف می زنی که گویا خودت این کارها ررا تجربه کرده باشی بخدا اگربه  فعل قوم لوط آلوده باشی همین حالا باید ازخانه ما بیرون شوی . عمل قول لوط عذاب الهی را درپی دارد. ملا مجاهد درمورد فعل قوم لوط زیاد صحبت کرده است.فتیخان می گوید: نه بخدا من خودم خدارا شکرهرگزالوده نستم ولی من این حرفها را ازغفان خان کوچی یاد گرفته ام وی می گفت: ما ازهمه چیزتیرمی شویم ولی ازبچه خود تا دمی مرگ تیرشدنی نستیم.

 

غلام فتیخان ادامه می دهد که پدرازگل محمد نقل می کرد که  شاه قربان قل بی نهایت ترسیده بود وهمیشه مرا به خانه اش دعوت می کرد ودرمورد بلشویکها حرف می زد ومی خواست که درروزمبادا من اورا نجات دهم.من هیچ چاره ای نداشتم ونمی توانستم برای نجات خوانین کاری نمایم.سرانجام خوانین، تقسیم اراضی را قبول کردند اما عمل بچه بازی شان را ترک نمی کردند.مخفیانه مراسم می گرفت وجشن پای کوبی راه می انداختند ولی خوب استخبارات روس ازهمه چیزبا خبرمی شدند.کمیته های انقلاب ازاینکه قربان قل ودیگردوستانش تقسیم ارا ضی را قبول کرده خیلی خوشحال ویک گام انقلاب را به جلو تعبیرمی کرد اما درمورد ترک عادت پلید خوانین، رهبران کمونیست این تصمیم را گرفتن که اگرخوانین ترک عادت نمی کنند پس باید خصی کردن شان را قبول نمایند.

 

یک روزشاه قربان قل مرا خواست که با برنامه خصی چه کارکنیم من گفتم این آخرین راه حل برای شما است.گل محمد می گفت: من بخوبی می دانستم که برنامه خصی کردن خوانین هرگزتوام با درد نیست آنها بخاطردوا وپیچ کاری کاری می


کنند که خصی شده هرگزهنگام عقیم سازی کوچک ترین دردی را حساس نکند این مساله را من به شاه قربان قل گفتم که هیچ دردی وزجری درکارنیست البته عشق واحساس شما را نسبت به بچه های تان ازبین نمی برد منتها شما عمل جنسی را نمی توانید داشته باشید.شاه قربان قل گفت: والله بچیم چاره نیست ما دیشب مجلس پای کوبی داشتیم ولی همین مساله خصی کردن به نشئه ای ما خارزد وهیچ نفهمیدیم که چه گذشت بهرصورت ما حالا مخیریم بین مرگ وزندگی تصمیم اکثریت این شد که عمل عقیم سازی را قبول نماییم ولی عده ای درتردید بودند وشاید قبول نکنند آنها که با ارتش سرخ نمی توانند بجنگند اما به افغانستان گریزخواهند داشت.

 

بهرصورت بروبه کمیته انقلاب بگوکه ما عمل خصی سازی را قبول کرده ایم ودیگراینکه این کاررا روسها بالای ما، تطبیق نکنند اگرممکن باشد شما ها این کاررا نمایید.گل محمد می گوید من پیشنهاد شاه قربان قل را به کمیته انقلاب منتقل کردم آنها خیلی ازمن خوشحال شد که من موافقت شاه قربان قل را گرفته ام وبقیه خوانین قصه شان حل می شود ودیگراینکه گفتم شاه قربان قل ورفقایش ترجیح می دهند که من خودم آنها را عقیم نمایم.رییس کمیته انقلاب گفت: هیچ مانعی ندارد این کاررا گل محمد انجام دهد واین شد که مرا یگ هفته آموزش داد وبعد همراه با چند دکترعملیات عقیم سازی را آغازکردیم....ادامه دارد

 

حکایتهای فتیخان (45)

 

گل محمد حالا یک دوره عقیم سازی را آموزش دیده وازسوی هم شاه قربان قل پذیرفته که عملیات عقیم سازی روی خود شان انجام شود وچاره غیرازاین وجود ندارد.گل محمد می گوید: پس ازتکمیل آموزش، همراه یک داکترویگ نرس که دخترخانم بسیارزیبایی بود،عازم سرای شاه قربان قل شدم.قرارمان این شد که لیست کامل انحرافات جنسی وبچه بازها را ازشاه قربان قل بگیریم وتیم عملا وارد عملیات عقیم سازی منحرفان شود.شاه قربان قل خیلی به گرمی، توام با ترس ازما استقبال کرد وما هم بصور بسیارمودبانه وبا احترام زیادی برنامه های خود را به وی شرح دادیم وسعی کردیم که این خصی کاری را یک عمل عادی نشان دهیم وازجمله ا ینکه اصلا وابدا دردی درکارنیست.

 

دکترشرح داد که من مریض مورد نظرم را پیچ کاری می کنم وخانم نرس هم شرایط بهداشتی عملیات را فراهم می کند ود وا را بسته بندی کرده دراختیارمریض مان می گذاریم وگل محمد هم پس ازتزریقات آمپول وبی حس شدن کامل موضع با انبوری که دهانه آن با پلاستیکی ملایمی ساخته شده که موقع فشا ر، وارد کرد روی نخ های متصل به بیضه، هیچ زخمی وخراشیدگی ایجاد نمی کند.گل محمد می گوید: من درمنطقه نرخرونرگاو خود را خصی کردم ولی آموزش ندیده بودم وخیلی بیرحمانه عملیات خصی کردن روی نرخرونرگاو انجام می شد ما به دستورپدر، نرگاو ویا نرخررا می خواباندیم وهرچهار پای حیوان زبان بسته را با ریسمان محکم می بستیم وآنگاه کمی پدرروغن زرد را گرفته روی مایه ها وتارهای منتهی به خایه های حیوانات می مالید وآنگاه ما با انبوربصورت بیرحمانه ای روی تارها بیضتین حیوانات مان فشاروارد می کردیم درمواردی تارها قطع می شد ودرمواردی هم بکلی آسیب می دید ودرمرور زمان بیضتین حیوانات کنده می شد.

 

 وبه این صورت با درد وبیرحمی زیادی عملیات خصی کاری نرخرونرگاوما صورت می گرفت ولی حالا درمورد خوانین عملیات عقیم سازی بصورت علمی انجام می شد که کم ترین دردی را تحمل می کردند. غلام فتیخان می گوید: که  گل محمد به پدرگفته بود که تیم ما پیش ازاینکه عملیات روی شاه قربان را قل انجام دهد، ابتدا ازایشان نامهای کسانیکه درمنطقه به فعل شنیع بچه بازی مبتلا بود را گرفتیم .شاه قربان قل هجده نفرازرفقای خود را لیست کرد وبه ما داد وما دقیقا نامهای شان را گرفتیم ومحل اقامت شان را یاد داشت کردیم.گل محمد می گفت ازهرخانی که بسراغش می رفتیم ازآنها لیست می گرفتیم وبه این صورت یک لیست کاملی ازتمام منحرفان تهیه کردیم ودرنهایت برای مد ت ششماه بیش ازچهل هفت نفررا عقیم کردیم.

 

کمیته های انقلاب افراد دیگری را نیزآموزش داده که آنها را هم به جاهای دیگری اعزام کرده بودند ولی بشترین کاروحجم بالای ازکارروی دوش تیم ما قرارداشت ما درواقع تیم مرکزی واصلی عقیم سازان شناخته شده بودیم.شاه مردان  قل هم بعد ازعملیات عقیم سازی خودش ازما زیاد تمجید وتبلیغ می کرد وبه همین صورت تیم ما طرف داران زیادی داشت.غلام فتیخان می گوید: گل محمد ازشاه قربان قل اجازه می گیرد که روی بستربخوابد وابتدا داکترونرس محل مورد نظررا بخوبی شستشوی وضد عفونی می کردند ودخترخانم نرس، کارش همین بود که بخوبی موضع را با الکول شستشو نماید که می کرد وی هیچ باکی ازتماشای مناطق محرمه خوانین نداشت دخترروس مامورکمیته انقلاب وکمونیست بود وی کارش را بمراتب ازرفتارخوانین بچه باز، قرین به انسانیت می دانیست.دخترخانم نرس پس ازتکمیل کارهایش ازاطاق مریض بیرون وبه دکترخبرمی داد که مریض برای تزریق آمپول آماده شده است.

 

 انگاه دکتربالای مریض می رفت وکارش که تزریق امپوربی حسی بود را می کرد ودیگر اقدامات ازاین دست را انجام می داد وازاطاق بیرون می یامد و با گذشت ده دقیقه به گل محمد گفته می شد که با انبورعقیم سازی، وارد اطاق شاه قربان قل شود.گل محمد می گفت: من دست بکارشدم وبا انبوری که دردست داشتم ابتدا خط راست را گرفتم البته دستانم با دستکش مخصوص پوشانده شده بود وتماس مستقیم با پوست نداشت خط راست را هدف گرفتم وقتیکه انبوررا روی ان گذاشتم کمی ترس خوردم ویا دم ازنرخربیچاره آمد که اورا چنین ظالمانه وبیرحمانه خصی کردم. کمی دستم تکان خورد وفشارروی خط راست وارد کردم وازشاه پرسیدم که چه حسی داری وی گفت: اصلا وابدا دردی وحسی ندارم بازفشاردادم وبخوبی صدای قطع خط راست را شنیدم که "تریق" کرد بازازشاه مردان قل پرسیدم که چه حسی داری گفت: نمی دانم توکاری کرده ای ویانه. من که اصلا دردی واحساسی ندارم به این صورت مطمین شدم که هرچه فشاربا انبوروارد نمایم شاه مردان قل درد نمی کشد وموضع بصورت بسیارقوی،بی حس شده است.

 

 وبه این صورت خط دوم را هم قطع  وکارشاه قربان قل را تمام کردم. تمامی عملیات روی قربان قل چهل دقیقه طول کشید چون ازشروع کار تا ختم آن بصورت متوسط چهل دقیقه هرعمل عقیم سازی وقت دربرمی گرفت.گل محمد می گفت:  کارم را که تمام کردم وسپس خانم نرس رفت کارهای که لازم بود روی موضع انجام داد وجناب دکترهم رفت، فشارخون شاه قربان قل ودیگرکارهای لازم برای مریضش را چک کرد وبه این صورت کارما تمام شد وشاه قربان قل می توانیست که حالا لباسهایش را بپوشد ودرکنارما باشد. دکترگفته بود که شاه باید کمی دوا داشته باشد چون با گذشت شش ساعت کمی موضع درد می گیرد وباید شاه مردان قل دوای مسکین داشته باشد به این صورت به وی دوا داده شد.

 

گل محمد به پدرنقل کرده بود که درمدت ششماه ماموریت، من هجده نفر ازخوانین را عقیم کردم شاه مردان قل اولین نفر ومهم ترین آنها بود که رفتیم درسرای شان وکاروی را تمام کردیم . نفردوم نظربیگ بود وسومین نفر بنام مراد نظر وچهارمین خان که یادم هست بنام قلی خان ویاقلی یوف بود که همه شان را مطابق با تعلیمات که دیده بودم زیرنظرداکترعقیم کردیم. غلام فتیخان می گوید: گل محمد ازاین کارش خیلی خوشحال وخرسند بود ومی گفت: بزرگترین خدمت درعمرم همین خصی کاری خوانین فاسد آسیای میانه شد که آنها را ازکردارشان نجات دادیم.

 

 دراین لحظه فتیخان می گوید: بچیم غلام جان عجب قصه جالبی کردی بخدا اگربلشویکها درافغانستان می یامد،غفارخان کوچی مثل شاه قربان قل اولین نفری بود که باید خصی می شد برای اینکه عین همان کارهای شاه قربان قل را غفارخان انجام می دهد من درچند مجلس شب نشینی وبچه رقصاندن شان بودم بخدا هیچ فرقی بین کارهای شاه مردان قل که گل محمد نقل می کرد با کارهای غفارخان کوچی ندارد. فتیخان می گوید: وقتیکه تو حکایت شاه قربان قل را اززبان گل محمد می کردی فکرمی کردم عین قصه غفارخان کوچی را نقل می کنی.

 

غلامحسین داروغه می گوید: گناه کاران فعل شان یکی است هیچ فرقی بین قوم لوط درتاریخ که درقرآن مجید قصه شان آمده وملا مجاهد یک روزقصه قوم لوط را می کرد با قصه های شاه قربان قل، مراد نظر، قلی خان و.. وغفارخان  کوچی که تو نقل می کنی،نیست ماهیت کارشان یکی است منتها درزمانهای متفاوت.غلام فتیخان به نقل ازپدرش قصه گل محمد را به این صورت نقل کرد وگفت: گل محمد ششماه عملیات عقیم سازی خود را درهمه جان نقل می کرد واین کاراز خاطرات فراموش ناشدنی وی بوده است.گل محمد گفته است که با این کارتقریبا ریشه بچه بازی کنده شد .مردم غریب کم تر به این عادت مبتلا بود این عمل شنیع قوم لوط مخصوص همان خوانین فاسد ومنحرف بود. روسها بسیارسعی می کرد فحشا دخترانه وزنانه را ترویج کند وبین دخترها وبچه ها معاشرت آزاد انجام شود.

 

فتیخان می گوید: والله روسها هردوکارشان درست بوده، هم اینکه خوانین را خصی کردند وهم اینکه دخترها وزنان را آزاد گذاشتند که هرچه دل شان خواست انجام دهند. من خود چهارسال است که مادرخدا بیامرزنعیم خان بچیم مرده ، بخدا دربدرشده ام هیچ چیزگیرمن نیامده وقتی حرفهای ملوک خان را شنیدم که درهند دخترها خواستگاری بچه ها می روند،به خدا مرا شوق گرفت که به هندوستان بروم وحالا که قصه گل محمد را، غلام جانم نقل کرده بخدا آدم به شوروی برود خیلی بهتراست.غلامحسین داروغه ازملامجاهد می خواست قصه قوم لوط را به این صورت .....ادامه دارد.

 

حکایتهای فتیخان (46)

 

غلامحسین داروغه می گوید: این انحرافات جنسی واقعیت زندگی انسان باید باشد زیرا درقرآن مجید به آن اشاره شده یک روزملامجاهد خیلی زیاد درمورد قوم لوط صحبت داشت واین قوم به علت رفتارهای جنسی نامناسب به عذاب خداوند گرفتارمی شود.لوط نبی پسرعموی حضرت ابراهیم(ع) بود وی وظیفه داشت که قوم خود را هدایت نماید اما قوم وی که بنام عاد وثمود نام گرفته می شد، هرگزوهرگزقابل هدایت نبود.لوط نبی چندین باربه حضرت ابراهیم ازرفتارمردمش شکایت می کند وازحضرت ابراهیم اجازه می خواهد که دست ازارشاد این مردم بردارد چون واقعا قابل هدایت نیست اما عمویش حضرت ابراهیم به وی اجازه نمی دهد ومی گوید: تو وظیفه داری تا زنده هستی دست ازارشاد مردم تان برنداری اصلا برای همین نبی برگزیده شده ای. لوط نبی با رنجهای زیادی دربین قومش زندگی می کرد این قوم به فعل شنیع لواط گرفتاروتماما هم جنس بازشده بودند.این تبهکاری جنسی درحدی تاثیرگذاشت که همسرلوط نیزازرفتارمردمش حمایت می کرد.

 

 لوط نبی تنها توانسته بود دو دخترویک پسرش را درراه ورسم خود نگهدارد خانمش متزلزل وازکردارقومش حمایت می کرد.غلامحسین داروغه به نقل ازملامجاهد می گوید: حضرت ابراهیم ابول انبیاء یعنی پدررسولان توحیدی، روزی درمیان خیمه خود درصحرایی نشسته وهوا بسیارگرم شده بود.حضرت ابراهیم بزها وگوسفندهای زیادی داشت که درصحرا آنها را با خود داشت.وی درهاله ازاندوه ازرفتارشنیع قوم لوط فرورفته بود واینکه لوط نبی ازدست این مردم هم جنس باز، تا چه حد بستوه آمده که حتی حاضرشده ماموریت نبوتش را ترک نماید.حضرت ابراهیم رنجهای زیادی را دیده ازجمله بالاترین رنجش دراین لحظه، همین انحرافات جنسی دوقبیله عموده وثموده است.ابراهیم درجلو خیمه نشسته وبه افقهای نجات فکرمی کند همان گونه که ذهنش به وسیع ترین قلمرودرحرکت است چشمانش نیزدرتا منتهای الیه دشت وصحرا را، دید می زد. گرمای روزبه اوج خود رسیده ومعمولا درهنگامه شدت گرما حالتی از سراب درصحرا نمایان می شود.

 

 ابراهیم(ع) به آخرین نقطه ازدشت که بزها وگوسفندانش رامی چراند نگاه می کند.یک مرتبه درمیانه سراب وواقعیت می بیند که دو انسان ازمنتهی الیه دشت به طرف خیمه ابراهیم درحرکت هستند.حضرت ابراهیم متیقن می شود که مهمانان به خانه اش می یاید بلا فاصله دستورمی دهد که یک بزغاله را باید ذبح کرد ودیگراینکه آب برای نوشیدن مهمانان درمشکی ازپست گوسفند، درمعرض باد گذاشته شود تاکمی خنگ شود.مهمانانی که ازراه دورمی یایند باید فوق العاده تشنه باشند وهمینطورگرسنه به این صورت فرمان حضرت ابراهیم عملی و تهیه وتدارک غذا وآب برای مهمانان گرفته می شود.مهمانان لحظه به لحظه بسمت خیمه وخرگاه حضرت ابراهیم نزدیک ونزدیک ترمی شوند تا اینکه دوجوان بی نهایت زیبا  ورشید بدون اینکه سروصورتش شان را، ازشدت گرماه پوشانده باشند،به خیمه حضرت ابراهیم وارد می شوند.ابراهیم پیام مبر، به استقبال مهمانان تازه وارد می شتابد وبا عزت واحترام زیادی ازمهمانش دردل صحرا ودرمیان خیمه پذیرایی می کند.

 

غلامحسین داروغه به نقل ازملامجاهد ادامه می دهد که حضرت ابراهیم به محض نشستن مهمانان دستورمی دهد که آب برای مهمانان حاضرنمایند آب گوارا جلو مهمانان گذاشته می شود اما آنها می گویند ما تشنه نستیم وآب نمی خوریم تشکرآب را ببرید.حضرت ابراهیم تعجب می کند که این دوجوان مسافرچه گونه این همه مسافت را طی کرده ولی می گویند که تشنه نیست وآب نمی

حضرت می پرسد آب، خیلی شیرین وگوارا است.می گویند می دانیم ولی ما تشنه نستیم ونمی خوریم بعد ازدقایقی، حضرت ابراهیم غذای پخته شده ازگوشت بزغاله را سفارش می دهد وغذا با بهترین حالت برای مهمانان حاضرمی شود. دومهمان تازه وارد می گویند: نه متشکریم ما گرسنه نستیم وغذا نمی خوریم. شما غذای تان را بخورید.

 

حضرت ابراهیم می گوید: یا للعجب شما دومهمان من، مرا به تعجب ووحشت انداخته اید.دراین لحظه هردومهمان به حضرت ابراهیم نگاهی می اندازند وبصورت نا خود آگاه حضرت ابراهیم به لرزه می افتد وبا خود می گوید این دومهمان ازجنس بشرنباید باشد.بعد حضرت ابراهیم می پرسد شما دوعزیزوبزرگوارازکجا آمده اید ومرا بحیرت انداخته اید وازکدام تیره های موجود درصحرا هستید ومتعلق به کدام تباروقبیله می باشید این گونه رفتارشما مرا به تعجب وحیرت انداخته شما دومهمان نه آب نوشیدید ونه غذای که تهیه کرده بودم را خوردید.حال بگویید برای چه کاردرخیمه من آمده اید.هردومهمان می گویند: ما برای نابودی قوم لوط آمده ایم وفرمان محوکامل آنها را ازسوی خداوند داریم وازطرفی هم می خواهیم لوط نبی را ازدست این قبیله گمراه نجات دهیم وفصل تازه ای درکارش شروع می شود.

 

دومهمان با ذکراین خبرکه ما برای نابودی کامل قوم لوط آمده ایم لرزه به اندام حضرت ابراهیم می افتد ودیگربشترازاین نمی تواند ازآن دوماموربپرسد.هردومهمان مامورازجایش حرکت وبه طرف قوم لوط که فاصله چندانی با محل اقامت حضرت ابراهیم نداشت،حرکت می کنند.حضرت ابراهیم برای مدتی طولانی رد آن دومهمان را می گیرد وبا چشمانش رصد می کند وبه این صورت مهمانان ازانظارحضرت ابراهیم ناپدید وبه سر زمین قبیله لوط می رسند.فتیخان می گوید: ملامجاهد داستان قوم را تا همین جا رساند وبعد توضیح نداد که چه سرنوشتی را برای قوم فاسد وهم جنسگرای پیش آمد ازهمه مهمترلوط نبی چه شد وکجا شد.

 

غلامحسین داروغه می گوید: نه ملا مجاهد همه داستان را نقل کرد وخیلی حکایت زیبایی است. غلام فتیخان می گوید: شاید همه شان را خصی کرده باشند. داروغه می گوید: قوم لوط ازدوقبیله ای بنام "عاد وثمود" تشکیل می شد وهردوقبیله "ثموده وعموده" توسط این دو مامورازصفحه روزگاربرانداخته شدند چطوروچگونه .....ادامه دارد

 

حکایتهای فتیخان (47)

 

آقای اخلاقی ازبلاد خارجه تماس گرفته وگفته های ملا مجاهد را که گفته بود قوم لوط  ترکیبی از دوقبیله  عاد وثمود بود را تکذیب کرده وی تاکید دارد که آنها باهم  فرق داشته وهمه درنواحی اردن وشامات فعلی زندگی می کردند.شاید حرف آقای اخلاقی درست باشد که دوقوم عموده وثموده با قوم لوط که دوماموربجان شان رفته اند،فرق داشته باشند.حکایتهای فتیخان ملغمه ای ازهمه چیزاست به همین خاطرحکایت نام گذاشته شده زیاد سختگیری وسند مدرک درمورد حکایتهای فتیخان لازم نیست. داستانهای آزادی است که با سه هدف "رد خرافات،مظالم ونشان دادن هویت وشخصیت انسانی آدمها" نوشته شده دیگرکدام غرض ومرضی درکارنیست.

 

غلامحسین داروغه به نقل ازملا مجاهد محلل می گوید: دومامور، نان وآب حضرت ابراهیم را نخورد ورفت وایشان متیقن شد که این دومامورازجنس بشرنیست.حضوروظهوملائک دربسترطبیعت با ملابس طبیعت است.ملائک که خلقت شان ازنوراست وقتی وارد دامن طبیعت می شود،الزاما لباس طبیعت را می پوشند وبصورت انسان ظاهرمی شوند.این حقیقت را قصه های مریم وجبرئیل نیزتایید می کند جبرئیل درمقابل مریم مادر حضرت عیسی علیه السلام بصورت انسان کامل وبدون نقص وعیب ظاهرشد بگونه که مریم با مشاهده آن ترسید" فتمثل لها بشراسویا" جبرئیل درمقابل مریم، بصورت یک انسان کامل تمثیل شد.دلیل مساله هم دراین باید باشد که هرفضا ، الزامات خاصی خودرا دارد ما درزندگی روزمره خود آن را شاهد هستیم. یک غواص درعمق اقیانوس با ید ملابس متناسب با اقیانوس را درتن نماید وی نمی تواند با لباس صحرا وارد دریا شود.

 

حال محرزگردید که دومامور وارد برابراهیم علیه السلام،ازجنس بشرنبودند وبه همین دلیل با ابراهیم نان نمک نشد چون احتیاج به آن نداشت.انها ملائک بودند که با لباس طبیعت برای انجام ماموریت شان آمدند.حال هردو وارد سرزمین قبیله لوط شده اند.

 

غلامحسین داروغه به نقل ازملا مجاهد محلل می گوید: وقتیکه دومامورانهدام به سرزمین لوط نبی وارد می شوند،نبی دربیرون خانه خود نشسته بود.دومامور به وی نزدیک می شوند.لوط نبی سخت ازتماشای آن دو انسان کامل ورعنا می ترسد.وحشت نبی ازاین جهت است که هرگزاین دو جوان رعنا ازدست قوم بد کردارش درامان نمی مانند وحال چه گونه آنها را ازتجاوزمنحرفان قومش نجات دهد.دوماموروقتی به چهره لوط نبی وترس که بروی مستولی شده می نگرد می گویند: لاتخاف یعنی ترسی بخود راه نده.لوط نبی با آن دو مهمان تازه وارد به گفتگو می پردازد ودرنهایت ازماموریت شان می پرسد.

 

آنها به لوط نبی می گویند ما موران انهدام کامل قبیله تو هستیم وبدان که هیچ کسی از قوم تو جان سالم بدرنمی برد تنها خودت همراه اهل وعیالت می توانی خارج شوی.خانم لوط که ازدورشاهد دوجوان رعنا وبی نظیردرخلقت بود، به قوم تبهکارگزارش می دهد که دو جوان رشید وارد سرزمین شما شده اند ودرحال گفتگو با لوط نبی آنها بهترین تکه ها ولقمه های هستند که می توانید با خود ودرجمع خود داشته باشید.

 

 داروغه می گوید: ملامجاهد محلل نمی دانم که ریشه این داستانش را ازکجا گرفته می گوید: پس ازخبرچینی همسرلوط ، بلافاصله یگ گروه به قصد تصرف مهمانان لوط به طرف وی حرکت می کنند وخود شان را می رسانند و می خواهند طعمه مورد نظرشان را ببرند.لوط نبی دربین مهمانان وقوم بد کردارش حایل می شود واز آنها خواهش می کند که متعرض مهمانان شان نباشند.دوماموربه لوط نبی می گویند: شما برگردید کاربه آنها نداشته باشید ونگران ما هم هرگزنباشید .لوط نبی برمی گردد دراین لحظه گروه تبهکاربه دومامور جوان نزدیک می شوند دراین لحظه یکی ازمهمان خیلی راحت مشتی ازخاک را بصورت آنها می پاشد ودریک چشم بهم زدن همه شان نابینا می گردد. کوری توام با سوزش ودرد های بی پایان این جماعت را ازپای درمی آورند.گروه مهاجم هم اشک شان جاری وهم انیکه سرفه های شدید داشت که صدای دهان وکون آنها رایکی کرده بود. هم گوزوهم سرفه درواقع بلایی بود که برآنها نازل شد.

 

ملامحلل به همین ترتیب ازموج دوم وسوم هجوم قوم لوط به نیت تصرف دوجوان رعنا خبرمی دهد وهمه شان با مشتی ازخاک با خاک یک سان می شوند.خبردرتمامی قبیله پخش می شود که هرگزبه به لوط ومهمانانش نزدیک نشوید که تمامی تان را کورخواهند کرد.با این وضع دیگرکسی جرئت نزدیک شدن به مهمانان جوان ورعنایی لوط نبی را نداشت.دومامور به لوط نبی می گویند: درسحرگاه امشب با انفجارمهیب، انهدام کامل قبیله آغازمی شود واین ماموریت عملی می گردد وشما نبی مکرم همراه اهل وعیالت ازاین وادی گمراهی خارج شوید.ماموران جوان می گویند: هنگام انفجاردرتاریکی شب،صدای مهیبی توام با روشنایی بلند  می شود این صدا وروشنانی درواقع پایان زندگی یک قوم تبهکاروخلاف کاراست.ماموران به لوط نبی می گویند: بساط زندگی قبیله توبرای همیشه بسته می شود.حالا باید ازهمین آغازشب، دست زن وبچه هایت را بگیروازسرزمین قوم لوط خارج شو.

 

لوط نبی مساله را به همسرش درمیان می گذارد وازش می خواهد که همراه فرزندانش منطقه را ترک نماید.خانم لوط نبی می گوید من هرگزسرزمین ودوستان واقاربم را ترک نمی گویم وبه هیچ جای خود وفرزندانم را آواره نمی کنم حاضرم درهمین جا بمیرم اما وطنم را ترک نمی گویم.زن جواب می دهد.لوط نبی مساله را با دودخترویک فرزندش درمیان می گذارد هرسه فرزند لوط نبی حاضرمی شوند که همراه پدر،سرزمین قبیله را ترک نمایند.لوط نبی همراه پسرودودخترش درتاریکی شب ازسرزمین قبیله خارج می شود.ماموران به وی گفته بوند که بسمت شرق بلاد حرکت کن وازکوه بالامی شوی ودرهمین لحظه انفجارهولناکی که زمین وزمان را به لرزه می اندازد،می شنوی اما هرگزبه نقطه انفجارنباید برگردی ونگاه کنی. دراین صورت خود تبدیل به خاک خاکسترویا منجمد می شوی.

 

تعلیمات را لوط نبی ازدومامورانفجارمی گیرد وعین همان تعلیمات را به سه فرزندش یادمی دهد.غلامحسین داروغه به نقل ازملا مجاهد محلل می گوید: لوط نبی بافرزندانش بطرف کوه بلند می شوند درنیمه کوه رسیده بود که چنان صدای هولناکی توام با روشنائی که چشم هربیننده را تیره وتارمی ساخت،را می شنود. درهمین لحظه با کمال تاسف فرزند لوط به نقطه مرکزی انفجارنگاه می کند وی درمیان انفجاروصدا به یک باره تبدیل به مجسمه ازسنگ می شود.اما لوط نبی همراه دودخترخود صحیح وسالم ازمنطقه خارج می شود.ملامجاهد می گوید: قوم لوط بکلی نابود گردید وقرآن داستان را به همینجان خاتمه می دهد ولی درکتب تحریف شده ای تورات وانجنیل داستان ادا مه می یابد که ذکرآن به مقام نبی خدا اهانت است.

 

فتیخان دراین لحظه می گوید: خوب آنچه را که ملامجاهد درمورد سرنوشت قوم لوط ویا بگفته برخی دانشمندان انقراض نسل عموده وثموده نقل کرده ، ازاحادیث اسلامی وروایات نبوی بوده باید دراین مورد ملامجاهد نظرآیین مسیح وموسی را هم  نقل می کرد.غلامحسین داروغه می گوید: ملامجاهد محلل گفت: ازذکرداستان درتورات وانجنیل خجالت می کشم این کتب واقعا تحریف شده است وهرگزنگفت.فتیخان می گوید: ای ملامجاهد تو فقط می توانسته محلل باشد که زن صاحب منصب محلل شد و گرفت ودیگراینکه علمش کم است.

 

دراین موقع غلام فتیخان با ناراحتی می گوید: من نظرکفرونصارا را درمورد ادامه حکایت لوط نبی ودخترانش می دانم پدرم آن را نقل می کرد ولی جای شرم است که یک مسلمان آن را به زبان جاری نماید.نظرکفرونصارا درمورد لوط نبی بسیارغلط وشرم آوراست.ملا مجاهد مسلمان است مثل تو ارباب من نیست که هرنقل کفرآمیزرا نقل کند.غلام فتیخان می گوید: یک روزی عذاب الهی به سرزمین ما هم نازل می شود زیرا دراین کشوربسیاربیرحمی وتجاوزجریان دارد.

 

امیر را دیدید که درحق بلقیس، گلگ نه ساله چه کرد و آن طفل معصوم را در زیرنفسهای شیطانی، مورد تجاوز قرارداد وبا گذشت پنجاه دقیقه، جنازه خون آلود بلقیس، گلگ نه ساله را ازقصر بیرون انداخت.عمل شنیع قوم لوط دراین کشور هم جریان دارد درآسیای میانه این عمل شنیع وجود داشت که خداوند بلشویکها را بلای جان شان قرارداد وهمه شان را خصی کردند.حکایت وقتیکه به اینجا می رسد دروازه کوبیده می شود دونوکرغلامحسین داروغه خبرمی آورند که ازطرف ولسوال نامه به مردم قریه وغلامحسین خان فرستاده شده است.....ادامه دارد

 

 

حکایتهای فتیخان (48)

 

غلامحسین داروغه از نوکرانش می پرسد که  چه خبرشده کدام خبرمبرتازه ازحکومت رسیده .نوکران غلامحسین داروغه می گویند کربلایی حسن آمده بیرون است ومی گوید که کدام مکتوب ازطرف ولسوال صاحب دارد.غلامحسین می گوید هله بچیم کربلایی صاحب را به مهمانخانه رهنمایی کنید.کربلایی حسن وارد به مهمانخانه می شود ومورد استقبال گرم داروغه ،فتیخان وغلام قرار می گیرد وبعد می پرسد کربلایی ازقریه پایین گیروگگ آمده اید کدام  حواله ازطرف ولسوال دارید.کربلایی حسن می گوید ولسوال عسکروحواله فرستاده وگفته است که ولسوال صاحب روز شنبه ساعت ده صبح به گیروگگ می یاید ومردم باید تیاری بگیرند که ازپاد شاه اعلیحضرت ظل الله بخوبی استقبال شود.ولسوال  گفته است که خود ش روزشنبه به گیروگگ آمده جزئیات سفر پاد شاه را به مردم  می گوید .

 

داروغه  می گوید خو خیراست چهار روز وقت است .ولسوال چند دفعه آمده او مردار خوراست یک بزغاله برایش می کشم وبعد کدام گوسفند برایش هدیه می دهیم وگاهی برک اعلا هزاره گی  برایش داده ایم وگاهی وقت ازما روغن زرد هزارگی خواسته که برایش یک سیرودوسیر داده ایم. خوخیراست هفته آینده ولسوال صاحب می یاید وبعد برایش تدابیرمی گیریم مهم سفراعلیحضرت پاد شاه افغانستان است که کی سفرش را طرف هزاره جات شروع می کند واگرشب درقریه گیرگگ بماند چطور زن ودختربرای خدمت گذاری اش تهیه نماییم اینها خیلی خطرناک است.

 

فتیخان می گوید: تا روزشنبه، کی زنده وکی مرده. شاید سفرشاه بهم بخورد وولسوال خبربیاره که سفرشاه تعطیل شد حالا ماه سنبله است هوا هم کم کم سرد می شود.فتیخان ازغلامحسین داروغه می پرسد که این ملامجاهد محلل، قصه قوم لوط را بسیارسامتو صحبت کرد واین قوم بکلی ازصفحه روزگارحذف شد.داروغه می گوید: ملامجاهد همیشه درآخرمنبرش این دعا را می کند که : خدایا دشمنان اسلام اگرقابل هدایت است ، هدایت شان گردان واگرقابل هدایت نیست ازصفحه روزگاربرانداز.قوم لوط قابل هدایت نبود ازصفحه روزگا برانداخته شد.گفته شده که زمین دهان بازکرده وتمامی قوم لوط را بلعیده.

 

غلام فتیخان می گوید کسی نرفته که زمین دهان بازکرده ویا کدام صاعقه آسمانی وسنگ آسمانی برسرشان افتاده بهرصورت این قوم ریشه کن شد. وبه همی خاطراست که درکتب تحریف شده یهود ونصارا گفته شده که دختران لوط نبی برای بقاء نسل قوم لوط نقشه شیطانی غیرقابل ذکر را کشید ند. فتیخان می گوید: راستی توبه موبه اگرشود خدا قبول نمی کند.دراین لحظه غلام فتیخان به نقل ازپدرخود نقل می کند که سرنوشت تبهکاران دوصورت بشترندارد یا توبه می کنند ومثل نصوح سعادت مند دنیا وآخرت می شود ویا اینکه مثل  قوم لوط ، وامیرگناهکاروغدار،نابود می شوند.منم که حکایتهای فتیخان بازنویسی می کنم می گویم :این حرف غلام فتیخان کاملا تایید شده است.درتاریخ که خوانده ایم که سرنوشت قوم لوط چه شد.همین امیرهم بصورت بسیاروحشتناکی توسط نزدیک ترین فامیلش درشب تار، خونش به زمین ریخته شد.

 

البته این خیلی وحشتناک است که آدم توسط عزیزترین اعضای خانواده اش به قتل برسد واین خیلی درد ناک است.امیرتبهکار، قاتل بلقیس نه ساله به این صورت بقتل رسید.معمرقذافی درزمان حاضرهم توسط انقلابیون به فجیع ترین وضعی کشته می شود وی به ثریا دختردوازده ساله تجاوزکرده بود داستان ثریا را درهمین حکایتهای فتیخان نوشته کردم این حرف ثابت شده که تبهکاران دو را ه پیش رود ارد یکی توبه ودیگری محو نابودی.

 

 این حرف را کربلایی حسن هم  درهمین جلسه گفت: که من درکربلا رفتم وبعد به نجف یک روزپای منبریک مجتهد بنام آیه الله اصفهانی نشسته بودم وی می گفت: زمین جای تبهکاران وفاسدان نیست.گناهکاران وجانیان ممکن است برای چند روزی جلوه کنند ولی سرانجام باید نابود شوند.خاک اصلا ازمطهرات است همه بدیها را می پوشاند. غلام فتیخان می گوید این گپ خیلی درست است که من گرگ دیوانه را زیرخاک کردم والا مرض آن تمام منطقه را گرفته بود این حرف کربلای حسن به نقل ازمجتهد که فدایش شوم ،  بیخی درست است. زمین هم ازمطهرات وهم استتارکننده است. این خاک است که این همه لاشه های ادمی وغیرآدمی را درخود پنهان می کند.

 

 فتیخان می گوید: ملوک خان می گفت: درهند مردم جنازه های شان را می سوزانند.خوب این کار ازجمله عقاید شان وقابل احترام است البته آتش هم ازمطهرات باید باشد.کربلایی حسن گفت: مجتهد دررساله خود نوشته ومن مقلد آیه الله اصفهانی هستم ورساله عملیه ایشان را آورده ام درآنجا نوشته که آتش استحاله می کند کان نمک هم استحاله می کند هرچیزکه استحاله شود پاک است وی گفت: مثلا دررساله آیه الله نوشته شده که اگرلاشه سگ درکان نمک به افتد ازجنس نمک می شود وبعد همان لاشه نمک شده پاکیزه می شود.غلامحسین داروغه می گوید: آفرین کربلایی صاحب همین تغییر ماهیت را ملامجاهد محلل، استحاله معنا کرده است.

 

کربلایی حسن به نقل ازآیه الله اصفهانی همین حرف را زد که سرنوشت تبهکاران دوچیزبشترنیست اگرتوبه کنند رستگارمی شوند اگرتوبه نکند آن وقت باید منتظرانتقام دردنیا وآخرت باشد.ظالم ها نه تنها درآخرت باید پاسخ گوی اعمال شان باشند بلکه درهمین دنیا هم باید نتیجه اعمال خود را ببینند مثل قوم لوط ومثل امیر متجاوز به کود نه ساله.راه دوم توبه و انابه است که واقعا باب توبه همیشه بازاست.کربلایی حسن درمورد توبه نصوح داستانی وی را ازکسی بنام وطن دوست چنین نقل می کند داستان نصوح به آن صورت که وطن دوست نقل کرده واقعاجالب است...ادامه دارد

 

حکایتهای فتیخان (49)

وطن دوست ازتبارکربلایی حسن است، کربلای حسن همان کسی است که حکایتهای ازآیه الله ابوالحسن اصفهانی را داشت ودرموقع باز گشت ازعراق، درشمس العماره تهران ،شاهد حمله باربر" جوالی" به خانم زیبا و نیمه برهنه بود که کارش را کرد اما با کیلو ونیم کیلوی دکان دار حین تخلیه ،فرقش شکافته شد حال جناب کربلایی درمهمانخانه غلامحسین داروغه با فتیخان وغلام وی نشست است. و وطن دوست ازتبار کربلایی، روایتش را به این صورت درمورد توبه نصوح برای ما گزارش داده است. صحت وسلامتی داستان مربوط می شود به راوی . دراین بخش چهل نه، روایت وطن دوست را درمورد توبه نصوح  با هم می خوانیم:

 « داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوت ران بود و با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.
نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.
آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گران بهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.
از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفت تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.


نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کاراز کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم را بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.


محافظین از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از کارکیسه کشی حمام  کناره گرفت.


چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.


نصوح شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:”ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.” همین که نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً ازگله شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود.


آن میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و اوهم آب وشیر به آنها داد که همه گى رفع تشنگی کردند و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داد و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرد و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همه گى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.


رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود که جواهرش در حمام زنانه مفقود شده و باعث توبه نصوح شد. شاه از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شد ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.
همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: “من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم” و از رفتن نزد سلطان عذر خواست. مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را می بینیم.


شاه همراه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.


نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترش داد و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت “چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.” نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند.


آن شخص گفت که چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى. نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند. آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش، گوسفند واقعی بود بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.»

ا

حکایتهای فتیخان (50)

 

فتیخان می گوید: کربلایی صاحب شما درمورد توبه بسیارخوب گپ زده اید.آیه الله ابوالحسن اصفهانی مجتهد است گفته است که در، توبه همیشه بازاست گناه کاری درحدی نصوح هم اگرواقعا برگردد وتوبه نماید خدا وند همه گناهانش را می آ مرزد. اگرتبهکاران توبه نکنند آن وقت سرنوشت قوم لوط را دارند که توسط ماموران الهی با خاک یک سان می شوند.غلام فتیخان می گوید: ارباب من نیتش ازاین سفراین است که به کابل برود تا کمی شهردیده شود وکدام چیزهای برای خود بخرد چون قصدش این است که دربهارسال آینده با بیوه صفدربیگ ازدواج نماید وهمینطورنیت کرده است که برای نعیم جان پسربیست ساله اش دخترصفدربیگ را بگیرد.

 

 فتیخان با بیوه صفدربیگ بدانم ویا ندانم کمی دل رفته شده  است. فتیخان باید عاشق این زن جوان شده باشد وقتیکه درخانه بود چند بار درمورد بیوه صفدرگپ زده است . من این حرف را ازنعیم جان پسر فتیخان شنیدم نعیم می گفت: پدرعاشق لیلا شده وبخیربرای خرید جهزیه عروسی برای خود وبرای من به کابل می رود.

 

صفدربیگ درسن چهل پنج ساله گی مرد اوخیلی جوان بود دوزن داشت همی زن آخری که شش سال پیش با صفدربیگ ازدواج کرد، خیلی جوان است تنها یک اولاد ازمرحوم صفدربیگ دارد فتیخان ارباب، دلش سری همورفته وبا هم قول قرارشان را گذاشته اند . لیلا بیوه صفدربیگ ازوقت قولش را به فتیخان داده درضمن صفدربیگ ازخانم قبلی خود دخترچهارده ساله دارد وی موقع که زنده بود بارها گفته بود که دخترش را به نعیم جان پسرفتیخان می دهد با ازدواج وی، دوفامیل معروف باهم خویشاوند می شوند.غلامحسین داروغه می گوید: خو رفیق فتیخان گپ ازاین قراراست تو عاشق شده ای و برای عشقت سفرطولانی درپیش گرفته ای پس این قصه هندوستان چیست واینکه گاه گاهی هوس روسیه می کنی این کارها نشان می دهد که چندان درعشقت استواروصادق نیستی.

 

 ازیک طرف به "اینگه لیلا" خانم مرحوم صفدربیگ قول قرارگذاشته ای وحتی درنظرداری دخترچهارده ساله اش را برای بچه ات بگیری. خوب این کارخوبی است من هم صد درصد موافق هستم ولی این خواب های هندوستان وهوس روسیه با قول قرار که گذاشته ای، درست نیست.فتیخان می گوید: ملوک خان ازهندوستان آمده واو بسیارقصه های شیرین ازدختران هندی داشت ومی گفت: عروسی با دخترهندی هیچ خرج ندارد درهندوستان دخترها به خواستگاری مرد ها می روند والله دلم شوق کرد که اگرای رقم باشد پس باید هندوستان رفت ازطرفی هم قصه های گل محمد درمورد دختران روس هم جگرسوزبود.

 

 درکتاب های ورقه گلشاه خوانده ام که میرحمزه با پری های کوه قاف ازدواج کرد کوه قاف وپری های کوی قاف درسرزمین روسیه است حالا گفته می شود که سیاست افغانستان تغییرکرده مناسبات با روسیه خیلی خوب است، خوب می شود به روسیه رفت وپری های کوه قاف را پیدا کرد.گل محمد عجب قصه ها ازروسیه داشت وچه دخترهای درآنجا هستند.خوب داروغه صاحب ای رقم قصه ها دل آدم را بشوق می یا ره  که باید به همان ملک ها رفت وبا دخترهای گونا گون معاشرت کرد.دنیا همین چند روزه است به همین دلیل، این گپ ها درذهنم خطورکرده است.

 

غلام فتیخان می گوید: این ارباب من فتیخان صاحب، هنوزهم درفکرکبیره وصغیره اش است وهنوزاگرشرایط برابرشود دست ازکردارش برنمی دارد. ارباب من گرگ زندگی است توبه گرگ همان مرگ، گرگ است. غلام می گوید: من فکرمی کنم ارباب من خود فاسق شده وخدا شرمانده اش واگرمن همراه وی بودم وزنده ماندم والله اگربگذارم که به هدف های شیطانی اش برسد من نمی گذارم وی دراین سن سال مرتکب گناهان کبیره وصغیره شود.فتیخان دربرابراظهارات وتهدید های غلام چوپ وچوپ نشسته وتنها با دوچشمش لوق لوق طرف غلام نگاه می کند.غلامحسین دارغه می گوید: مه خو به این نتیجه رسیده ام که فتیخان صاحب تو درپیش غلام یک پیسه شده ای اوخدا بشرماند تو چه خطا کرده ای که غلام این قدرسرت پف وپتاق می کند ولی تو هیچ نمی گویی.

 

 کربلایی حسن به غلام می گوید: بچیم غلام، تو بیا یک کارکو اول اینکه فتیخان را به خارج مارج نبر با فتیخان تا کابل برو همو سودا عروسی را بخر وبخیربرگردید به وطن وملک. فتیخان با بیوه صفدربیگ ازدواج کند خیلی خوب است ودخترصفدر را برای نعیم جان بگیرد دراین صورت هم لعل بدست آمده وهم دل یارنرنجیده است. فتیخان هم خدارا دارد وهم خرما را این بهترین کاری است که فتیخان می کند اما اگردیدی که ارباب صاحب دست ازخارج رفتن برنمی دارد وعشقش را فراموش وهمه قول قرارهای که با بیوه صفدربیگ گذا شته را،ازیادش رفته  درآن صورت پاسپورت بگیربخیرکربلا ونجف بروید وبه زیارت عتبات عالیات مشرف شوید وآیه الله مجتهد آقا ابوالحسن اصفهانی را ببینید.

 

غلام فتیخان می گوید: کربلایی صاحب عجب گپ زدی این حرف ازدل قرآن مجید است مه حتما همی پلان را سراربابم تطبیق می کنم پلان اول همان است که به کابل برویم خرید عروسی را کنیم وبرگردیم اگردیدم که خان صاحب خارج می رود آن وقت سفرکربلا را درپیش خواهیم گرفت من نمی گذارم دیگراربابم مرتکب گناهان کبیره وصغیره شود.اصلا خدا مرا مامورکنترل وی ساخته است. ارباب من گناه زیاد کرده مال حرام هم خورده با فاسق ها ازجمله غفارخان کوچی بچه بازهم رفیق است ویگان وقت ها درمجالس رقص بچه ها شرکت کرده خوب همین گناهان وی سبب گردیده که فتیخان نزد من دراین سفریک پیسه شد.غلامحسین داروغه می گوید: بچیم غلام، کدام خطای قابل ذکرازفتیخان دراین سفراگرسرزده است توهمو را با ما هم نقل کن .

 

فتیخان ورخطا می شود می گوید: داروغه صاحب چرا این قدرپشت گپ می گردی توبهتراست درفکرسفرپادشاه باشی که اگرشب درگیروگگ بماند آن وقت چه می کنی.بچه ملا قربان قصه گلگها را کرد ودیدی که پادشاه وامیرهیچ شبی بدون دختروزن نمی خوابد.داروغه می گوید : فتیخان مثل اینکه خفه شدی وخیلی می ترسی که غلام کدام خطا مطای تورا نقل کند.غلام می گوید: مه خطای اربابم را افشا نمی کنم ولی نمی گذارم که دیگرمرتکب خلاف شود من اربابم را با همه خطاهای که کرده دوست دارم و نمی گذارم خطا هایش را تکرار کند واگرراه خطا را درپیش گرفت آن وقت هرچه دیده ام همه را خواهیم گفت.

 

کربلایی حسن می گوید: خدا برای فاسق که قابل هدایت نباشد یک بلایی را می فرستد.غلام می گوید: کربلایی صاحب عجب گپی زدی ما درهمین چند روزدانستیم که خداوند گناه کاران را درهمین دنیا هم نشان می دهد. بچه ملا قربان حکایت بلقیس گلگ نه ساله را برای ما نقل کرد وما نزدیک بود دیوانه شویم همین امیرجنایت کار توسط نزدیک ترین اقاربش به قتل می رسد. خوانین آسیای میانه که به عمل شنیع بچه بازی گرفتاربودند دیدیم که خداوند بلشویک ها را بلای جان شان فرستاد وهمه شان را خصی کردند. گل محمد ، دوست پدرم شانزده تای شان را با دست خود خصی کرد. قوم لوط که قابل هدایت نبود دیدیم که چه گونه ماموران الهی به جان شان رفتند وهمه را برای همیشه ازصحنه ای روزگارحذف کردند. ونصوح که توبه کرد چه گونه به عزت رسید.

 

حالا مه هم بلای گناهان ارباب خود شده ام. غلامحسین داروغه که ازکنایه فتیخان درمورد تهیه دختربرای پادشاه، کمی دلگیرشده بود ازفرصت استفاده می کند ورو طرف غلام می کند ومی گوید بچیم غلام هرکاری درحق دوستم فتیخان می کنی بکن ولی سعی کن ارباب فتیخان را خصی نکنی وی هنوزهواهای درسردارد بیوه صفدربیگ منتظرش است. کربلایی حسن می گوید: توبه توبه داروغه صاحب چرا این حرف را گفتی .غلام می گوید: نه، من هرگزکاربلشویک ها را نمی کنم ونمی توانم ولی خوب می دانم که با اربابم چه کارکنم غلام می گوید: هنوزاول کاراست سفرما دنباله دارد... ادامه دارد.

 

حکایت های فتیخان ( 51 )

 

فتیخان کمی با غلامحسین داروغه بخاطر کنایه های که با هم رد بدل کرده بود،درگیرشد.داروغه خیلی اصرار داشت که بداند چرا فتیخان درمقابل غلامش این قدر کم می آورد حتما خدا وند پیش غلام وی را شرمانده واگر نه این قدرکتره خوانی ازطرف غلام درمقابل ارباب بی سابقه است وهرگز چنین چیزی را غلامحسین داروغه درعمر خود ندیده بود که غلام این قدر دربرابر ارباب خود پررو باشد.فتیخان هم بسیارتلاش داشت که غلام گوشه های ازخطاهای وی را درمسیرراه افشا نکند.فتیخان زیر پالان نرخر خوابیده بود.فتیخان درخانه ملوک خان تا صبح گوز زده بود.نرخرفتیخان روی ماچه خرکوچی پرید فتیخان را واژه گون کرد واینکه فتیخان در روی لباس خود ریده بود وده ها خطا ازاین دست، وی را پیش غلامش یک پیسه آدم ساخته بود.وی سخت می ترسید که غلام چنین خطا ها ی شرم آور وی را درجلسه مطرح نکند وبه همین دلیل وقتی که غلامحسین داروغه رو بطرف غلام کرد وگفت: بچیم کدام قصه ای ازاربابت اگرقابل گفتن باشد با ما هم شریک کن.

 

فتیخان به داروغه طعنه داد که تورا به این حرف ها چی برو درفکر این باش که پادشاه ازقریه ات می گذرد واگرشب بماند آن وقت دختر ازت می خواهد برو این مساله را حل کن وچه کارداری به حکایت های غلام من، خوب همین افشا اسرار فتیخان وکنایه دختر برای شب پاد شاه ، مساله ای شد که کمی مناسبات فتیخان وغلامحسین داروغه شکر آب شود.ولی خوبی مساله دراین بود که هردو طرف احتیاط ورعایت حال هم دیگر را داشتند.

 

فتیخان گفت: مه هم قصه های دارم حال که هرکسی قصه وحکایت ازتجربیات زندگی شان را درمیان گذاشتن من هم می خواهم حکایت های که دارم را با شما شریک نمایم. کربلایی حسن گفت: ارباب صاحب حکایت های شما باید خیلی آموزنده باشد وشما بزرگ مردم ما هستید وحتما تجربیات زیادی دارید.سرنوشت شما برای ما ها خیلی ارزشمند است. غلامحسین داروغه می گوید: خوب فتیخان ما همه گوش هستیم کدام قصه مصه را شروع کن. غلام نگاهی به اربابش فتیخان کرد وگفت: ارباب صاحب شما با آدم های بد وپلید زیاد رفت آمد داشته اید وکارهای خلاف هم کرده اید خواهش من این است که ازخلاف کاریهای وگناهان تان صحبت نکنید بهتراست قصه های مجازباشد ازبچه بازی ورقص بچه درشب نشینیهای که با غفارخان کوچی داشته اید گپ نزنید، خوب می شود.

 

غلامحسین داروغه می گوید : بچیم غلام تو دیگراین قدر قید وقیود جور نکن فتیخان صاحب هرچه دلش خواست می تواند قصه کند سرگذشت زندگی است که همه ما وشما کم وتوم داشته ایم. فتیخان می گوید: قصه من بر می گردد به دوستی من با غفارخان ملک کوچی که هرسال به هزاره جات می آمد. من با غفارخان، بیست سال است که آشنا هستم و می دانم که آدم بد فعل وبد کرداراست. وی دربهارسال به هزاره جات می آمد وزمستان ها می رفت وبه سرزمین های گرم سیر وگاهی هم می گفت که اکثرزمستان ها را درپیشاور پاکستان می گذراند. وی مالک هزاران راس گوسفند ورمه های کلانی داشت وهشتاد دانه شترداشت وده ها راس خر،قاطر درکوچ کشی وی در تمام فصول همرایش بود. غفارخان کوچی، بزرگترین سرمایه دار وخان چندین تیره وتبارکوچی ها خوانده می شود وی اموال غیرمنقول هم زیاد دارد اصلا زمین های زیادی درهرهرگوشه افغانستان را با زورحکومت غصب کرده است.

 

 والی ولسوال ووزارت داخله وخلاصه حکومت درخدمت وی همیشه بوده است. فعل های حرام را بشترازمقامات حکومتی یاد گرفته است . غفارخان همیشه مرا پتیخان صدا می کرد یک روز که روی بام قلعه یاقوت شاه آغا نشسته بودیم و چای سبز می خوردیم. وازهرجای قصه می کردیم .یاقوت شاه گفت: ملک صاحب نام اصلی پتیخان ما "فتح علی"  است وازوقت که خدا بیا مرز پدرشان فوت کرد مردم همی فتح علی ما را بجای پدرش ارباب انتخاب کرد وبعدش شد فتحعلی خان وحالا شما وی را پتیخان صدا می کنید ودربین رعایا هم بنام فتیخان معروف شده است. غفارخان می گوید پتیخان نام بزرگ است منم دربین اقوام خودم بنام غفارجان نام گرفته می شدم تا وقتیکه ریش وبروت نکشیدم غفارجان بودم وقتیکه ریش وبروت کشیدم وبعد پدرم ملک نورخان پوت" فوت" کرد آن وقت جرگه قومی شد مه بچه کلان ملک نورخان بودم مردم مرا به حیث رییس قوم انتخابات کرد ومن شدم غفارخان.

 

فتیخان می گوید خی گپ من وتو یک رقم بوده هردوی ما با مرگ پدر خان شده ایم ولی شما مدتی غفارجان هم بوده اید. بعد غفارخان می گوید: خوب پتیخان ویاقوت شاه آغا آدمی درزندگی خود دچارخطا زیاد می شود. ملک نورخان مرحوم پدرم زیاد می گفت بچیم تو وارث من می شوی زیاد با آدم های بد رفت آمد نداشته باش ولی من دراین قسمت گپ خان صاحب را گوش نکردم وگرفتاری من ازهمان زمان ها شروع شد وحالا بدون بچه اصلا وابدا طاقت نمی آورم دو زن دارم ولی بچه هایم را هم دارم درسفربدون بچه نمی روم زن را خو نمی شود درسفربرد زن نا محرم است با بچه می شود همه جا رفت. جوان بسیارزیباروی به فاصله سه چهارمترازغفارخان دورترنشسته بود.غفارخان به اومی گفت انورجانه.

 

غلامحسین داروغه می گوید خدا عاقبت را بخیرکند فتیخان تو به کدام کسب بد گرفتارنشدی .فتیخان می گوید نه من گرفتاربچه بازی نشدم یکی دوبار غفارخان گفت: اگرپتیخان صاحب شوق داشته باشی می گم برایت پیدا کند.کربلایی حسن می گوید: خوب ارباب صاحب فتیخان شما درپشت قلعه یا قوت شاه آغا دیگرچه بحث داشتید گمش کو دیگرازبد فعلیهای غفارخان  کوچی گپ نزن گاهی ازبابت یک شوم تمام شهرروم می سوزد. نام قوم کوچی که روش زندگی شان کوچی گری است توسط همین طورآدم ها بد می شود. غلام می گوید: گناه یک نفررا ما نباید به رخ تمام قوم وتباربکشیم دربین هرقوم آدم های خوب وبد زیاد پیدا می شوند و گناه هرکس مربوط خودش است. جرم وجنایت یک عمل شخصی وفردی است هیچ کس درگورکسی داخل نمی شود هرکس باید درآن دنیا خودش جواب گو باشد.

 

غلامحسین داروغه می گوید: اری ملامجاهد محلل آیه قرآن مجید را به همی قسم معنا می کرد " ولاتزر وازره الاخرای " هرکس می داند کردارش.فتیخان می گوید: من درحال حاضر با غفارخان رابطه ام را بکلی قطع کرده ام این مساله ازخود یک دلیل بسیارخونبارووحشتناکی دارد که حکایت آن درد ناک تراز قصه بلقیس گلگ نه ساله درحرمسرای امیراست بلقیس گلگ نه ساله، مورد تجاوز امیر قرار گرفت وبا گذشت پنجاه دقیقه تجاوزات جنسی به آن کودک معصوم،درنهایت نفس آن طفل برآمد اما جنایت که درعلاقه داری من توسط قوم غفارخان پیش آمد خیلی درد ناک است وبه همی خاطردیگر رابطه من با وی بکلی قطع شده است.این حکایت درد ناک که فتیخان نقل می کند چیست؟ که حتا از تجاوزبه بلقیس نه ساله هم ترسناک تراست ... ادامه دارد.

 

حکایت های فتیخان (52)

 

فتیخان می گوید: روی بام قلعه یاقوت شاه آغا سه مساله مورد بحث قرار گرفت اولین گپ این بود که یاقوت شاه آغا وغفارخان کوچی درمورد اصل ونسب خود گپ می زدند ظا هرا هر دو دراین مورد به توافق رسیده بودند که ریشه تباری شان یک چیزاست هردو ریشه عربی دارند. غفارخان می گفت: مه امسال درپیشاور درچند جلسه ای که سران قوم تشکیل دادند دراین جرگه ها روی مسایل زیادی بحث می شدند ازجمله یک روز یک دانشمند ازقبیله ما که سالها دربیروت درس خوانده وی دراین جرگه قومی دعوت شده بود این دانشمند ما می گفت: که پتانها باید عرب باشند زیرا عرب ویهود فرزندان دو پسرعمو هستند ومی دانید که پسر عموها هیچ گاهی با هم جور نستند و همیشه با هم دشمنی دارند .

 

این ضرب المثل بین همه جوامع پتان رایج است وقتیکه ازوی پرسیده می شود دشمن داری ویانه درجواب می گوید : اری پسرعمو دارم .درتاریخ هم همین گونه است پسرعموها همیشه با هم دشمنی داشته اند . اعراب واسراییل به همین دلیل است که دشمنی شان پایان ناپذیر هستند زیرا که هردو  از فرزندان اسحاق و اسماعیل می باشند عرب ها ریشه شان به اسماعیل منتهی می شوند ویهودها اصل ونسب شان به اسحاق منتهی می گردند. یاقوت شاه پرسید غفان خان صاحب اگر این رقم باشد پس ما وشما با هم ازیک ریشه وتبارهستیم ما سیدیم و از قبیله قریش وشما هم که عرب باشید پس اصل ونسب ما یکی می شود ولی حیف که با هم باز پسرعمو می شویم. خو خیراست پسرعموها درهمه جا که با هم دشمنی ندارند یگان وقت با هم دربرابر دشمنان مشترک کنارمی یایند.

 

دراین لحظه غفارخان کوچی می گوید: این گپ درست است. مه درمنازعات شما دو تا ، همیشه جانب شما آغا صاحب را گرفته ام و نه پتیخان صاحب را . شاید دلیلش همین قرابت خونی باشد که بصورت ناخواسته، مه طرف دارشما می شوم ونه پتیخان صاحب .فتیخان می گوید: اری اینکه گفتن ندارد دراین بیست سال که بین مه ویاقوت شاه آغا سه باراختلاف پیش آمد وقضیه به حکومت و والی صاحب رفیقی رسید، دیده شد که شما دو نفر باهم علیه من حرف زدید ودر نتیجه والی رفیقی بخاطر شما به نفع یا قوت شاه آغا وبه ضرر من حکم داد وبه همین دلیل زمین های زیادی از رعایا واقارب من توسط هردوی شما قباله حکومتی شد وخدا وند هردوی تان را نیامرزد.

 

یاقوت شاه می گوید: فتیخان صاحب خیراست زمین های را که خان صاحب و من قباله شرعی کردیم از خودت که نبود حالا از مردم دیگه که بود خیر است. مه غفارخان کوشش می کنیم که یک وجب زمین شما را برای خود قباله نکنیم ولی زمین های خوبی که پیدا شود آن وقت بین مه وپسر عمویم غفارخان تقسیم است این مساله را بارها به تو گفته ام که بی جهت درمقابل مه وغفارخان مقاومت نکن که شکست می خوری حالا که والی صاحب رفیقی را می شناسی چه قدر دوست غفارخان است. غفارخان کوچی می گوید: والی صاحب رفیقی خیلی مرا دوست دارد هپته گذشته " هفته گذشته" ما باهم شب نشینی داشتیم والی صاحب هم دو بچه دارد ولی انور جان من در رقص، بچه والی صاحب رفیقی را شکست داد. انورجانه در رقص بی نظیر است.

 

یاقوت شاه می پرسد: غفارخان صاحب، رقص انورجان را بمان برای وقتی دیگر گرچه ما چندان به این طورکارها شوق نداریم ما برای زن ودختر مقبول کباب هستیم فتیخان هم همی عادت مه ره دارد ولی چون مادر نعیم جان، خیلی سرش زوراست بصورت رسمی کاری نمی تاند ولی بصورت قوچاقی کار خود را می کند. از این گپ ها بگذریم خان صاحب درجلسه پیشاور که درمورد اصل ونسب، صحبت می کردید،ثابت کردید که کوچی ها ریشه عربی دارند برخی هم گفته اند یهودی واز اولا حضرت اسحاق هستند. غفارخان گفت: نه داکتر دانشمند ما تاکید وثابت می کرد که ما عرب هستیم واولاد حضرت اسماعیل این گپ برای من ثابت است.دراین لحظه سید یا قوت شاه آغا با صدای بلند می خندد خی اینه بخیر ما باهم قوم وقبیله شدیم و همه ما وشما تبارمشترک عربی داریم داریم.مه خود سید هستم قریش از اولاد پیامبراسلام و دوازده امام.

 

فتیخان می گوید: درهمین لحظه بود که سید مهدی آغا که ملای یاقوت شاه بود نیزدرجمع ما پیوست.یاقوت شاه ازسید مهدی آغا پرسید که گپ از این قرارشده مه وغفارخان با هم ازیک تبارهستیم و همه ما ازنژاد عرب هستیم. سید مهدی می گوید درمورد غفارخان من چیزی گفته نمی توانم چون اختلاف نظر وجود دارد ولی ما وشما هاشمی وعربی هستیم وهمه ما اولاد رسول خدا می باشیم وبه همی خاطر ما را سید می گویند. غفارخان می گوید: خو، پتیخان تو بگو که ازکدام قوم قبیله هستی. یاقوت شاه می گوید: فتیخان باید ازنسل چنگیزخان باشد.

 

فتیخان می گوید: دراین منطقه دو قبیله وتبار بزرگ حکومت وتمدن داشته یکی "ساکایی ها" ودیگری "آریایی ها". آریاییها قوم مهاجم، کوچی وغارت گر بودند وقتیکه وارد این سرزمین ها می شوند همه تمدن "ساکا ییها" را درهم می کوبند. شما اگرعرب باشید طبعا باید آریایی باشید ومهاجم وکوچی بیرحم که کارهای تان به همان تبار تان شباهت دارند. وما دراصل ونسب ساکایی گفته می شویم وریشه پنج هزارساله دراین منطقه داریم. غفارخان می گوید : پتیخان صاحب کمی ناراحت ما لوم می شی وگفتی که ما اریایی هستیم بیرحم و کوچی بوده ایم البته داکتر صاحب درجرگه پیشاور همی گپ را زد که ما اریایی هستیم مه چون به داکترصاحب اعتقاد دارم مه قبول می کنم که عرب واریایی باشم.

 

یاقوت شاه آغا می گوید: غفارخان مثل اینکه شکست خوردی و منطق فتیخان خیلی قوی است مه حرف فتیخان را تایید می کنم که پیش از اریایی ها دراین منطقه،ساکا یی ها حکومت می کرده وهزاران سال در این جا حضور داشته این گپ را خادم حسین بیگ مورخ بزرگ ما هم تایید می کند ساکایی ها باید ترک باشند . پس فتیخان هم تبارترکی باید داشته باشد. فتیخان می گوید: داروغه صاحب : خوب بحث ساکایی واریایی بین ما زیاد شد ولی چون علم ما کم بود همی نتیجه را گرفتیم که ما ازتبارساکا یی هستیم و غفارخان کوچی ویاقوت شاه ازتبار اریایی. ولی سید مهدی که ملای یاقوت شاه آغا بود می گفت: من آریایی وساکایی را نمی فهمم ما اولاده پیامبر و قریشی وعربی هستیم همین.

 بحث دوم وسوم درپشت قلعه یا قوت شاه آغا ادامه ....

 

 

 

حکایت های فتیخان (53)

 

فتیخان می گوید : درپشت بام قلعه یا قوت شاه آغا، ما همین حرف ها را داشتیم. غفارخان هیچ چیزی از تاریخ نمی دانست تنها تاکید داشت که درجرگه پیشاور دانشمند ما برای ما ثابت کرد که پتانها، تبار عربی دارند واز اولاد حضرت اسماعیل هستند ونه از نسل اسحاق. وی گفت: که داکتر ما گفته است که این روایت غلط است که گفته شود کوچی ها از اولاد حضرت اسحاق باشند. یا قوت شاه آغا وسید مهدی تنها همین مقدار گپ را داشتند که می گفتند ما عرب ، قریشی وهاشمی هستیم واز اولاد رسول خدا و نسل ما برمی گردد به عرب وبنی هاشم. فتیخان می گوید: مه هم زیاد علم نداشتم تنها از خادم حسین بیگ ومحمد اکبر تاریخ دان های معروف شنیده بودم که در منطقه دو تمدن وجود داشته یکی تمدن ساکاها که بیش از پنج هزارسال قدمت تاریخی داشته وتمدن دیگر ، تمدن آریاییها است که یک تمدن مهاجم می باشد بناء تمدن آریایی ها روی تمدن منهدم شده ساکاییها بنا شده است. فتیخان می گوید: ما درگفتگوهای خود به این نتیجه دست یافتیم که اصولا سه تبار وجود داشته که ما ازتیره ساکاییها وترک هستیم و غفارخان بر اساس گفته های دانشمند شان باید عرب و از تبارسامی باشد و یک تیره دیگری هم تمدن ساخته و آن آریاییها است.

 

و این مساله درکتاب اویستا هم به یک نحوی ذکرشده است .البته گفته باشم که حرف فتیخان را درحال حاضر خیلی ها تایید می کنند که هزاره ها مرتبط است به تیره وتبارساکاییها و اصالتا باید ترک باشند ولی اخیرا کسی بنام شوکت علی محمد ی کتابی نوشته بنام در اویستا وی دراین اثرخود ثابت کرده که هزاره ها  ریشه آریایی دارند. خوب گفتگوهای فتیخان در آن زمان روی بام یاقوت شاه جالب وشنیده است وبعد فتیخان می گوید: داروغه صاحب ما وشما درس نخواندیم واگر نه رگ وریشه خود را پیدا می کردیم. درپشت بام قلعه یا قوت شاه آغا همین مقدار صحبت ها درمورد اصل ونسب شد. فتیخان می گوید که سید مهدی می گفت: ما آریایی وسکایی را به رسمیت نمی شناسیم برپدر هردوی شان لعنت ولی ما، هاشمی وقریشی هستیم. وبه همی خاطر نسبت به همه مردم فضیلت داریم .سید اولاد پغمبر دعا وتعویض وآب دهانش، شفاء مریض ها وعلاج درد های بی درمان است واین را همه مردم قبول دارند.

 

 مه همی حالا ازخانه مرید خود آمدم وبچه اش مریض بود من دوکار را کردم نامش را بدل کردم حسین نام داشت من گفتم که این بچه را چرا حسین نام کرده اید ای باید سگ حسین وعباس باشد پدر ومادرش ازمن خواستند که آغا صاحب ازشما می شود واز جد بزرگوار تان این بچه را شفا دهید من گفتم شما مردم باید اطفال تان را کلبی عباس کلبی حسین کلبی قاسم... نام بگذارید وهمین شد که نام حسین را به کلبی عباس بدل کردم ویک مقدار آب را دعا کردم و به کلبی عباس دادم وکار دیگر اینکه کمر کلبی عباس را با دستمال نه گله بستم و قربان پدر کلبی عباس یک بزغاله را نذر بچه اش کرده وبه من داد.

 

مردم به اولاد پیامبر( ص) عقیده دارند وحاجت روا می شوند وآنهای که بی عقیده باشند ویا کم عقیده هرگز حاجت روا نمی شوند. سید مهدی می گوید: درملک های ما یک تعداد از همین جوانک ها پیدا شده که می ترلینگی شده و عقاید شان را ازدست داده اند. در همین لحظه غفارخان کوچی گفت: راست می گی آغا صا حب دانشمند ما هم از کتاب ها ی می ترلینگی گپ می زد ولی می گفت: یک مکتب تازه پیدا شده که منکرخدا وقیامت است وبه آنها می گویند: کمونیست. ازقومای کوچی من هم گفته می شود همان های که به مکتب رفته همان ها کمونیست شده اند. سید مهدی می گوید: من ،کمونیست را که نمی دانم ولی همان ها می ترلینگی شده اند.خان صاحب متوجه شان باشید که عقاید ودین مذهب شما را خراب نکنند.

 

دراین لحظه غلام فتیخان می گوید ای کاش ارباب من درآن موقع قصه گل محمد را یاد می داشت و به غفارخان می گفت که آنها کمونیست هستند ونام شان درکشورشان بلشویک هستند و کارشان این است که بچه بازها را خصی می کنند. خوانین آسیای میانه را گل محمد خود خصی کرد و آنها اگردرافغانستان بیایند غفارخان را هم خصی می کنند. فتیخان می گوید: حیف والله که قصه گل محمد را یاد نداشتم اگرنه دلم سر غفارخان خوب کفت داشت ومی گفتم که آنها بلشویک هستند کارشان این است که بچه بازها را خصی می کنند آنها خدا وقیامت را قبول ندارند آنها بجای بچه ها دخترها وزنان شا ن را حلال همه کرده اند. فتیخان می گوید: خوب چه کنم که یاد نداشتم واگرنه سزای فخر فروشی شان را می دادم.

 

بعد فتیخان می گوید روی بام قلعه یا قوت شاه آغا غیر ازمساله تبار وقبیله مسایلی دیگری نیز بحث شد.یکی مساله ازدواج بود. سید مهدی ازغفارخان کوچی پرسید که شما چه رسم رواج دارید دختربه غیر از قبیله خود به کسی دیگرمی دهید و یانه غفارخان گفت: ما هرگز دختران ما ن را به خارج ازقبیله خود به شوی نمی دهیم نسل ما گت می شود واین خوب نیست ما قبیله کوچی دارای اصل ونسبت هستیم ونمی گذاریم که اصل ونسب ما خراب شود ما دختر به غیر کوچی نمی دهیم و اگر کدام دختر موختر عاشق شود سزایش مرگ است همو کاری که درحق وژمه و رمضان پارسال صورت گرفت.

 

 مه به همی رفیق سی ساله خود پتیخان گفتم که وژمه دختر کوچی، هرگزنمی تواند زن رمضان ازقبیله هزاره شود. پتیخان گپ مرا گو ش نداد و گفت خو خیراست حالا که دختر، بچه را خواسته و گریخته ما هرچه مال ومنال پدر دختر خواست برای شان می تیم که دادیم. ولی من همان موقع گفتم که دختر  کوچی هرگزنمی شود که زن بچه هزاره شود وژمه نمی تواند زن وی شود .

 

البته پتیخان هم گناه ندارد خبرنداشت ولی خوب باید دختر به خانه پدرش برمی گشت و آن وقت ما جرگه می کردیم و تصمیم آتش زدنش را می گرفتیم اما پتیخان گفت: نه مه نمی گذارم که وژمه را تسلیم پدرش نمایم هرچه مال می خواهد بخواهد ولی مه چطور می توانم دستم به خون یک جوان آلوده شود داستان وژمه و رمضان یکی ازغم انگیزترین تراژدی است که روی داد ... ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (54)

 

فتیخان به غلامحسین داروغه وکربلایی حسن وغلام می گوید: که بحث ازدواج یکی ازصحبت های مهم ما در روی پشت بام یا قوت شاه آغا بود. غفارخان می گفت: که ما دخترکوچی را بیگانه نمی کنیم چون نسل مارا خرا ب می کند وبه اصل نسب کوچی ضربه می زند. وژمه و رمضان به همی خاطر به سزای اعمال شان رسید.والی صاحب رفیقی گفته که دوسیه وژمه ورمضان را هرگزبه استره محکمه درکابل منتقل نمی کند هرچه جرگه قومی فتیخان فیصله کرده باشد ما همان را قبول داریم.

درهمین لحظه که صحبت ازدواج دخترکوچی وغیرکوچی ویا ازدواج سید وغیر سید مطرح بود،نا گهان ملا محسن وارد می شود وی یکی ازملاهای سرشناس منطقه یاقوت شاه آغا ورفیق شش دنگ سید مهدی است وبا یک فکر وعقیده بین مردم تبلیغ می کردند.غفارخان کوچی از یا قوت شاه آغامی پرسد که شما چه رسم رواج در مساله ازدواج دارید.یاقوت شاه آغا می گوید این مساله به دست ملاها است هرچه آنها بگویند ما همان را انجام می دهیم دراین لحظه سید مهدی می گوید: دربین مردم سید احترام خاصی دارد و دخترسید به غیرسید روا نیست. سید اولاد پغمبر است ما مردم قبول نداریم که اولاد پیغمبر به غیر آن روا داشته شود صحبت دو نژاد است نمی شود دو قوم مختلف را یک جا کرد مثلا می شود گوسفند را با سگ یکی دانیست ویا می شود  که سگ روی گوسفند بپرد نمی شود نه چون از دو نژاد ضد هم می باشند. ما دخترسید را هرگزبه غیرسید روا نمی دانیم.

 

 درسال 1343 یک ملای نا ملا از نجف آمده بود و یک علویه را صیغه کرد و دیدیدیم که مردم چه کردند وسید حیدر آغا انتقام این جنایت را ازملای نا ملا گرفت چون تعرض به ناموس پغمبرکرده بود به ناموس خودش تعرض شد البته کار سید حیدر ورفقایش درحق ناموس آن ملا درست نبود ولی نمی توانستند طاقت بیاورد.غفارخان کوچی می گوید گپ تان کاملا درست است درمورد وژمه و رمضان هم همین طورشد طاقت نیاوردند وآن کاردرحق شان صورت گرفت.فیتخان می گوید: دراین لحظه ملا محسن دوست سید مهدی که تازه وارد جلسه شده بود گفت: مه ازگیرو آمده ام آنجا یک محشری برپا بود مردم، زن ومرد دنبال حضرت عباس علیه السلام بیرون شده اند .

 

به من خبر داده شد که حضرت عباس ازنهرعلقمه درگیرو آمده وخود را به یک بنده خاص خداوند نشان داده وبعد غیب شده وهیچ اثری جز مقداری موی که قربانش شوم درکنارآب نشسته بوده وکاکل مبارک شان را کم می کرده .حضرت عباس علیه السلام دست هایش درنهر علقمه  قطع شده بود. شاید ملائکه آمده بود وکاکلش را درکنارجوی آب کم کرده ویک نفر بنده خاصی خداوند موفق شده موی کاکل مبارکش را بگیرد وحالا هرکس بعنوان تبرک خواسته باشد یک تارموی ابو الفضل به وی داده می شود ویک صندوق هم بنام مبارک ایشان گذاشته شده مردم خیرات ونذورات شان را به صندوق می ریزند.

 

درگیرو غوغای برپاشد ملامحسن می گوید: من خودم رفتم آن بنده خاصی خداوند که به ابو الفضل العباس علیه السلام آب داد را نیز دیدم اشکش مثل قطرات باران می ریخت من از وی پرسیدم که این معجزه چطوربرتو نمایان شد وی گفت: من رفته بودم که ازچشمه آب بیاورم نا گهان با شخصی رو برو شدم که عمامه سیاه وشال سبزی درگردن داشت رفتم به ایشان سلام کردم و نگاهی به من کرد وبا کمی تبسم گفت: تشنه ام.من جام را پر از آب کردم می خواستم به ایشان بدهم دیدم دهانش را جلو کرد گفتم جام آب را با دست تان بگیرید گفت: من ابو الفضل العباس برادر امام حسین علیه السلام هستم. من دست ندارم  واقعا دست نداشت گفت: دستانم را درکنارنهرعلقمه بریدن و من  سقای تشنه لبانم.

 

همین شد که نمی دانم چه شد یک مرتبه پیش چشمم تاریک شد و دیگر نفهمیدم که آغا کجا شد بعد از لحظاتی به هوش آمدم که دیدم خبری نیست آمدم به مردم قریه به پدر ومادرم خبر دادم که من نذری شده ام من آغا ابو الفضل العباس علیه السلام را به چشم خود دیدم با من گفت که دستانم را درکنار نهر علقمه قطع کردند و من دست ندارم ونداشت. ملا محسن می گوید من درلحظه ای رسیدم که دریای ازمردم به دنبال ابو الفضل علیه السلام راه افتاده بودند ولی اثری از وی ندیدند وتنها مقدارموی که از وی درکنارنهرآب مانده بود را کسی به شاه سید علی، گرفته وحالا درگیرو،قیامتی برپاشده است ومردم برای گرفتن تارموی ابو الفضل، خیرات ونذورات شان را به صندوق ابو الفضل واریز می کنند.

 

سید مهدی می گوید: اری اولیا ءالله گاه گاهی خود شان را به نیکان عالم نشان می دهند. دراین لحظه غفارخان می گوید: شما خو امام وابو الپضل " ابو الفضل" دارید ولی ما پیر داریم همی کرامت ها ومعجزات را ملا ملنگ ما هم داشت و فعلا قبرش درمنطقه ازره لوگر زیارتگاه خاص وعام است هرکس که مریض شود ویا زنی که اولاد نیاورد به زیارت ملای ملنگ می برند وحاجت شان رامی گیرند. سید مهدی می گوید ما هم زیارت داریم قبر سادات ما درهمه جا زیارت است مردم در روزهای جمعه خیرات ونذورات شان را، روی قبرسید پخش می کنند. مردم ما به سادات شان بسیاراعتقاددارند وبه همی خاطر است که کسی جرات ندارد که دست به ناموس سید بزند وبا سیده ازدواج نماید.

 

 و ما دراین رسم رواج، همان رسم رواج شما را داریم دختر سید را به عام نمی دهیم. سید مهدی می گوید: عجب رسم رواج ما و شما درمورد ازدواج نزدیک است. دراین لحظه یاقوت شاه آغا می گوید: ما دراین مورد زیاد بحث کردیم ما همه ازیک رگ وریشه هستیم وهمه ما عرب می باشیم و عادات عنعنات ما هم یکی است فتیخان گفت همه شان به این نظرشدند که دخترکوچی به غیرکوچی جایزنیست ودخترسید به غیر سید داده نمی شود. آنها با این استدلالهای شان سعی می کردند جنایت فجیع که درحق وژمه و رمضان صورت گرفت را توجیه نمایند... ادامه دارد

 

 

 

حکایت های فتیخان (55)

 

غلامحسین داروغه می گوید: فتیخان صاحب ماجرای ترسناک وژمه و رمضان چه بود. فتیخان گفت: مه دوست سی ساله غفارخان کوچی بودم  وی با هزاران گوسفند و ده ها شتر،خر وقاطر هرسال به مناطق ما می یامد. البته کوچیهای وی سر مردم ما ظلم و بی عدالت زیادی داشتند ودلیل مساله هم این بود که غفارخان کوچی فرمان های ازسوی حکومت کابل داشت که به آنها اجازه داده بودند که زمین های هزاره جات از پشت جوی به بالا چراگاه رمه وگوسفندان وشترهای کوچی باشد و ده نشین حق ندارند مانع چرا گاه های پشت جوی شوند.

 

گذشته ازفرمان حکومت مرکزی کابل ، والی رفیقی درهفت سال حکومت خود همیشه می گفت: که او مردم هزاره وده نشین پشت جوی را کشت نکنید زمین های پشت جوی مربوط کوچی هست آنها فرمان از محمد یعقوب خان دارند والی بارها به من ویا قوت شاه آغا وارباب جمشید ومیر ملنگ و..اخطارداده بود که اگر پشت جوی را کشت نمایید و گله کوچی آن را نه چرید، من خودم بجای شتر، گوسفند و الاغ کوچی زراعت پشت جوی تان را می چرم . غفار خان می گفت: من هم فرمان ازکابل دارم وهم والی صاحب رفیقی تاکید دارد که باید پشت جوی ازآن گله ورمه کوچیها باشد.

 

مساله سومی که بسیار مایه بد بختی گردید ودر این مورد من هم گناه کار هستم ولی مقصر اصلی یاقوت شاه، میر بچه ملنگ و ارباب جمشید بودند آنها زمین های مردم را به کوچی قباله می دادند و درحکومت به زور ازمردم قباله گرفته می شد. یاقوت شاه آغا می گفت: ما وکوچیها ازیک نژاد هستیم وهمه عرب می باشیم وبا هم پسرعمو هستیم. کربلایی حسن پرسید این درست که یاقوت شاه آغا خود را با خان کوچی ازیک قبیله می دا نیست مگر خان کوچی وکو چیها با یاقوت شاه آغا و میر بچه ملنگ وارباب جمشید پیروان دو مذهب نبودند که بودند پس چطور وجدان شان قبول می کردند که زمین های مردم را به زور قباله نمایند وبه خان کوچی بسپارد.

 

فتیخان گفت: کربلایی صاحب به همی خاطر می گویم که خدا ازسر تقصیرات ما بگذرد برای ما مذهب چندان مهم نبود یا قوت شاه آغا که بارها به من گفت: فتیخان، همی غفارخان پسر عم من است ما گوشت و کوچه یک دیگ هستیم زیاد ازمن انتظار نداشته باش که درحکومت ودر پیش والی رفیقی از قوم ومردم تو حمایت نمایم.فتیخان می گوید: خلاصه کلام اینکه یاقوت شاه آغا مرا جواب داد .میربچه ملنگ هم که اصلا به هیچ چیز عقیده نداشت فقط پول وشهرت وقدرت می خواست و والی رفیقی سلامش را علیک می کرد و همی برایش کافی بود ارباب جمشید کم زور بود و کاری نمی توانیست بکند و همی شد که متاسفانه کوچیها درطی هفت سال حکومت والی رفیقی، زمین های بسیار زیادی ازمردم را به زور والی رفیقی وقاضی های رشوت خور قباله کردند.

 

 هزاران وهزاران جریب زمین مردم درطی این سالها توسط کوچیها بخصوص غفارخان غصب شد و صاحبان اصلی زمین ها عموما ازمنطقه گریختند.کربلایی حسن گفت: من موقع که درعراق بودم درهمان جان تعداد ز یا دی ازمردم فلسطین آواره بودند. من این مساله را از  سید عوض اغا که کلان مردم ما درعراق بود پرسیدم که این همه مردم فلسطین درعراق چه می کنند وی گفت: فلسطینی ها به ملیون وملیون آواره و زمین های شان را اسراییل قباله کرده و آن ها را از سر زمینهای شان بیرون رانده وهمه شان دربدر وخاک برسر درتمام کشورهای عربی آواره شده اند.

 

در عراق که کم آمده درسوریه مرقد حضرت زینب سلام الله علیها و درلبنان ودرخیلی ازکشورهای عربی به ملیونها نفرشان گریخته اند و زمین های شان تماما غصب شده اند. کربلایی حسن رو به فتیخان کرد وگفت: خیر تو ، همراه رفقایت همی کارها را کرده وزمین های مردم را به زور قباله کرده اید وا قعا که گناه بزرگی را مرتکب شده اید وخدا شما را نمی بخشد. فتیخان می گوید: من قبول دارم که گناه کارهستم ولی گناه کار اصلی سید یا قوت شاه و میربچه ملنگ واربا ب جمشید هستند.

 

غلام فتیخان می گوید: هرکس به اندازه زورش درحق مردم ظلم کرده وزمین های شان را غصب کرده وبه کوچی قباله داده این یک سیاست بود که تو سط ارباب من و رفقایش عملی شد وپدرمن هم زمین هایش تماما به زور قباله گردید و ما بسیار فقیر و مثل فلسطینها آواره شدیم خدا رحمت کند پدرم بسیار نادار ومریض شد وما بخاطر فقر نتوانستیم وی را به دکتر ببریم پدرم درسن سی پنج ساله گی فوت کرد ومنم در اثر بار دوش سنگین عایله مجبورشدم که کار کنم وحالا غلام حلقه بگو ش اربابم فتیخان شده ام و لی خدا بحالم رحم کرد که اربابم در این سفر خطا های زیادی کرد و حالا در موقعیتی نیست که برسرم ظلم نماید.

 

 فتیخان کمی با عصبانیت می گوید بچیم غلام تو خفه شو تا من قصه خود را نقل کنم. فتیخان ادامه می دهد وسخت ازگذشته وغصب زمینهای مردم نادم وپیشمان به نظر می رسید. غلامحسین داروغه می گوید: خوب این همه ظلم وستم واقعا درد ناک است اما حکایت عاشقانه وژمه دخترکوچی و رمضان بچه هزاره سری جای خود مان و فتیخان داستان وژمه ور مضان را به این صورت ادامه داد ...

 

حکایت های فتیخان (56)

 

 فتیخان درمورد وژمه و رمضان می گوید: رمضان بچه ای بسیار مقبول و سفید چهره بود وی مو های طلایی داشت و موفق شد که پنج سال مکتب بخواند بعد زمین های پدرش توسط کوچیها قباله شد. پدر رمضان دیگر حالا زمین نداشت ودهقانی برای دیگران می کرد و رمضان که درس می خوان ولی حالا نمی توانیست به درسهایش ادامه دهد همین شد که مکتب را ترک کرد. پدرش در یک زمستان در اثر برف کوچ همراه با چند نفر دیگر مرد و ما جنازه های آنها را از زیر برف بیرون کردیم و به خاک سپردیم. در این موقع ر مضان هجده سال سن داشت که پدرش فوت کرد تمام خرج ومصرف خانه به دوش این بچه افتاد وی دو خواهر ویک برادر کوچک تر ازخود را داشت این بچه، بهار وزمستان کار می کرد ولی به دلیل اینکه صدای بسیار خوبی داشت و درماه محرم وصفر،بهترین نوحه خوان عاشورا شد. همه مردم وی را درمراسم نوحه خوانی می برد وی با صدای بسیار دلنشین، مرثیه های عاشورا می خوان که همه را کباب می کرد وبه همین خاطر برخی از روضه خوانها با وی حسودی می کردند.

 

 ولی مردم رمضان را بخاطر ادب ،اخلاق زیبایی ونظافت و ازهمه مهتر بخاطر صدای ملکوتی اش واقعا دوست داشتند در هرمجلسی که رمضان نوحه ومرثیه می خوان زن، مرد ،پیر و جوان مجذوب وی می شدند دخترهای قریه که برای شنیدن نوحه خوانی رمضان ودیدن وی سرازپا نمی شناختند. رمضان با این صدای ملکوتی شور هیجان عجیبی درتمامی قریه های همجوار برپا کرده بود. در ایام غیر محرم از رمضان خواسته می شد که شعربخواند وآهنگ های شاد وعاشقانه بخواند ولی رمضان این مساله را قبول نداشت. مرگ مظلومانه پدرش دراثر برف کوچ و فقر تنگ دستی،درواقع عشق وشور هیجان رمضان را با خود برده بود. فتیخان می گوید: یک وقت ولسوال درسالگرد استقلال از ماخواست که درجشن بیست هشت اسد شرکت نماییم و از رمضان نیز دعوت شده بود که بخاطرسالگرد استقلال آهنگ بخواند اما رمضان گفت: ازمن دو چیز را نخواهید یکی آهنگ های شاد وعاشقانه که شور انگیز و تحریک کننده باشد ودیگر اینکه هرگز از من نخواهید که درجشن حکومت وظلمه شرکت نمایم. حکومت عادل نیست اگرمی بود زمین های مردم را غصب کرده به کوچیها نمی داد من پس ازغصب زمین پدر ومرگ مظلومانه وی ،عهد کرده ام که هرگز در مدح و ثنایی حکومت وظلمه چیزی نخوانم.

 

 فتیخان ادامه داد که من رمضان را خیلی دوست داشتم یک و قت وی را به خانه خود دعوت کردم مادر نعیم خدا رحمت کند که نوحه های رمضان را شنیده بود  سخت این بچه را دوست داشت ومی گفت ای کاش خدا مرا دختری می داد که من آن را به رمضان نوحه خوان امام حسین می دادم که نداده است. رمضان درخانه به من گفت خان صاحب من پدرم را درخواب دیدم و به من گفت : بچیم تو صدایی ملکوتی داری هوش کنی درجهت معصیت وگناه ازصدایت استفاده نکنی و درمدح ثنایی ظلمه شعر نخوانی وبه همی خاطر من در ولسوالی نرفتم و از این جهت از شما معذرت می خواهم.

 

فتیخان می گفت: واقعا این جوان سخت شیرین زبان، زیبا ومو دب و پاکیزه بود و لی شور جوانی درتمام وجودش موج می زد خودش می گفت دو سال که نوحه می خوانم خیلی ها و از خیلی خانواده ها خاطر خواه من شده اند و به مادر وخواهرانم پیغام داده شده که ر مضان اگر به خواستگاری بیاید ما با سر و دیده برایش دختر می دهیم اما مادرم گفته است بچیم سعی کن بهترین دختر را خودت برایت شناسایی کنی کارکه پدرت با من کرد ما هم دیگر را پیدا کردیم و بعد خانواده های ما تن به رضایت ازدواج مان دادند .

 

رمضان می گفت: دلم و رویا های که درسرم می زد، مرا بجا های دیگری دعوت می کند دراین مدت خیلی پدرم را درخواب می بینم فکرمی کنم چندان عمر درازی نداشته باشم.من گفتم او بچه رمضان تفاول بد نزن تو هنوز هجده سالت هست.

 

یک روز ماه سوم بهار، سال هزار سیصد چهل،رویدادی پیش آمد که در واقع همان رویای صادق وی را تایید می کرد فتیخان می گوید: ولی هیچ کسی تا لحظه وقوع جنایت آن را نمی دانست. ر مضان خود  به من حکایت می کرد که ا زقریه "تربلاق" به قریه "میانه ده" می رفتم در وسط دو قریه گردنه ای بود که ازگردنه عبورکردم. درفراز گردنه عطرگلهای بهاری با وزیدن باد های ملایم تمامی و جودم را فرا گرفت. عطرهای بهشتی بود که آن را دراین قله به مشامم حس می کردم و آن را بخوبی با تمام وجودم گرفته بودم. تمامی وجودم سرشار ازشادی وترنم شد و سخت به هیجان آمدم که اشعار زیبایی که از مولوی وحا فظ وسعدی در حافظه داشتم را بخوانم.

 

 دراین لحظه تمام وجودم را شعر فرا گرفته بود آمدم درکنار چشم که آب گوارایش از دل وقلب زمین وکوه بیرون داده می شد و جرعه از آن نوشیدم که این آب بکلی گو اینکه مرا مست کرده باشد و درتمامی وجودم تاثیر انداخت ازطرفی هم در منطقه گله ورمه کوچی ازدور دیده و صدای زنگوله بزهای گله بخوبی شنیده می شد وگاهی هیاهوی چوپان کوچی ازخیلی دور هم بگوش می رسید ولی من درعالم خودم بودم نمی دانم روی سنگ نشسته و به آب چشمه نگاه کرده وچه قدرشعر واشعار که درحافظه داشتم را خوانده بودم فکرمی کنم بیش ازیک ساعت ازخود بیخود شده درکنار چشمه زلال ،هوایی بهاری برفرازقله و عطرگلها، شعر خوانده باشم.

 

یک باره احساس کردم که شعرهایم تمام می شود ودرمیان سروده های خودم و اشعار موزون حافظ و مو لانا، یک صدای دیگری هم گویا قاطی کرده باشد.رمضان می گوید چند مرتبه با خود فکر کردم یک صدای جان گدازی نیز داخل صدا و اشعارمن شده است که سخت سوزناک و وجودم را به لرزه در آورده است. ناگزیر تمرکزکردم و ازاینکه چه قدر ازخود بیخود بودم وسرود خوانده بودم را نمی دانم ولی با تمرکز روی صدای که در اعماق وجودم داخل شده بود را حواسم را جمع کردم وبه ناگاه متوجه شدم که زمزمه دختری را می شنوم که می گوید: من دخترکوچیم خیمه به صحرا دارم . دامن چین چین به رنگ گلها دارم. ازجایم حرکت و پشت سرم را نگاه کردم.

 

 دختری را دیدم که چشمان سیاه وابروان کشیده وصورت گندمی که آفتاب کمی سوزانده بود وگیسوان سیاه، انبوه ومتراکم که ازهردوطرف صورت بطرف سینهایش کشیده شده وروی برجسته گی های آن را گرفته بود.گیسو ها خیلی بلند وپیچ خورده دیده می شد. این دختر فوق العاده زیبای کوچی درفاصله کمی با من درپشت سرم استاده بود و نمی دانم چه مدت این دختر که کوزه آبی در دست داشت، پشت سرم نشسته بود وبه اشعارکه با خود خوانده بودم گوش داده .ازقرارکه بعد ها با من صحبت کرد بیش ازیک ساعت نشسته و به اشعارم گوش داده بود.

 

 رمضان به فتیخان گفته بود که با دیدنش کمی با خود لرزیدم وراه را باز کردم وگفتم برو کوزه ات را پرآب کن وی با گوشه دستمال قرمزرنگی که روی سرش داشت چشمانش را پاک کرد و واضح بود که بخوبی گریه کرده بود و از من خواهش کرد که من کوزه اش را پر آب نمایم که این کار را کردم وبعد این دختر گفت نام من وژمه است دختر کوچی هستم. پدرم دوسال پیش دریک منازعه قومی کشته شد. ودو برادر دارم ویک خوا هر برادر بزرگم ما را ترک کرده من وخواهر وبرادرم همراه مادر یک جاه هستیم با ترک برادرکارهای ما خیلی زیاد شده. مادر، با فوت پدرم بسیار غم گین وافسرده است من دختر بزرگ خانه و هفده ساله هستم .من برای آب گرفتن همیشه دراین چشمه می یایم دراین وقت روز خلوت است من همه روزه می یایم امروز نا گهان با تو برابرشدم وتو شعر می خواندی دراین لحظه همه شور جوانی ومرگ پدر وهزاران قصه نا گفته زندگی ما در ذهنم جمع شد و چندین دقیقه به اشعارت گوش دادم وگریه کردم.وژمه گفت: من شعرهایت را خوب نمی فهمم اما صدای تو دل و جگرم را ویران کرد ودل در دل خانه من نگذاشته است وحالا که صورت زیبا وچشمان با دامی ات را دیدم فکر می کنم او بچه، درعشق تو سقوط کرده باشم.

 

 اما اگراین حالت برای تو هم ایجاد شده باشد ویا اینکه بعد برایت پیش بیاید مرا نیز آگاه کن این اولین دیدار من با تو است  و این هم احساسات پاک وعاشقانه من نسبت بتو،وژمه با همان صفا وصراحت فطری خود درکنارچشمه ودران لحظه تابناک بهاری اعلام داشت که او بچه من عاشق تو شده ام و امید وارم این عشق یک طرفه نباشد اگر نبود آن وقت من تاپای جان برای تو و بخاطرتو، استاده ام این حرف یک دخترشجاع افغان وکوچی است وباید آن را جدی بگیری. من رفتم خدا حافظ فردا درهمین ساعت اگر خواستی می توانیم  هم دیگر را ببینیم وبعد اگر ادامه دادیم آن وقت می توانیم جا های بهتری را برای صحبت پیدا کرده و قرار بگذاریم دراین کوه ها ودر ه ها جا های زیادی برای حرف زدن وجود دارد خدا حافظ. رمضان به فتیخان می گوید: دیگر فرصتی که من خود را معرفی کنم نگذاشت و حکایت عاشقانه ما به این صورت ادامه پیدا کرد ...ادامه دارد

حکایت های فتیخان(57)

رمضان آن شب تا نیمه های ازشب را خواب نرفت و درامواج مو ها ونگاه های وژمه غرق شده بود وقدرت خارج شدن از این اقیانوس را نداشت بخصوص اینکه وژمه بدون تعارف وشیطنتهای ظاهری رک وراست و بسیار فطری وطبیعی گفت: او بچه مه عاشق تو شده ام اگراین حالت برای تو هم باشد مرا خبر بده و فردا درهمین جا با هم قرار می گذاریم. فیتخان می گوید : رمضان به من گفته بود که من تنها یکی دو ساعت خواب رفته بودم و درخواب هم در امواج وطوفان نگاه های وژمه گیرمانده بودم و از اینکه خود را نجات دهم غیر ممکن ومایوس شده بودم. درخواب وبیداری گرفتار عشق وژمه شدم.

 

فردا حوالی ساعت ده صبح ، خود را به آن نقطه رساندم هوا بهاری، همه جا عطرگل گیاهان وگلهای صحرایی پیچیده بود این زیبایی وطراوت، دراین هنگامه صبح انسان را مست می کرد و من که به دیدار وژمه این زیبا ترین دختر روی زمین می رفتم، همه خوبیها وزیباییها دراطرافم حضور مضاعف داشت. طبیعت پیراهن رنگارنگ ازنوع دامن وژمه درتن کرده  و گو اینکه وژمه به اطراف خیمه اش گفته باشد که دامن ازنوع من در تن نمایید وژمه درشعری که دیروز زمزمه داشت وتا عمق ضمیرم نفوذ کرد به این موضوع اشاره داشت :که من دختر کوچیم خیمه به صحرا دارم . دامن چین چین به رنگ گلها دارم. این هماهنگی وحتی استحاله طبیعت وبا وژمه دختر زیبای آفرینش را نشان می داد.طبیعت در دامن وژمه استحاله شده است.

 

رمضان به فتیخان می گوید: من خودم را ازمیان گل وریاحین به محل ملاقات رساندم . من فکرنمی کردم که وژمه جلو تر ازمن خود را به محل ملاقات رسانده باشد که رسانده بود. رمضان می گوید همین گونه که به چشمه موعود، نزدیک می شدم از دور دیدم که وژمه روی سنگی که من دیروز نشسته بودم، نشسته است دستمال روی سرش را عوض کرده دیروز دستمال قر مز رنگی گل دار، روی سرش داشت ولی امروز دستمالی روی سرش گذاشته که رنگ آبی دارد این رنگ با رنگ کیهان وآفرینش گره خورده بود زیرا رنگ آفرینش آبی است من درآن لحظه به شرق وغرب وشمال جنوب آسمان نگاه کردم همه چیز آبی می شد. در میان آبی بیکرانه هستی ، تنها این قرص خوشید بود که جلوه با شکوهی را در وسط آفرینش کیهانی ایجاد کرده بود و به چهارطرف نور افشانی داشت .

 

خورشید آسمانی دراطراف حوزه مغناطیسی تا آخرین سیاره منظومه شمسی ،نور می فرستاد واین وظیفه اش بود اما وژمه خورشید من که درفاصله صد متری من قرارداشت ،موج ویران گر عشق را درتمامی ذرات وجود می فرستاد انسان که خود عالم اکبر است حال این جهان اکبر تحت تاثیر وسیطره امواج عشق وژمه قرار گرفته است این حالت برای من ازلحظه ای اغازشد که وژمه 24 ساعت پیش ازاین گفته بود: اوبچه من عاشق تو شده ام. رمضان می گوید: من آهسته آهسته طرف وژمه که روی تخته سنگی نشسته بود،نزدیک می شدم وبا دقت تمام، هم نگاه وهم گوش شده بودم که وژمه چه می گوید وچه می کند ،دیدم که مشتی ازسنگ ریزه ها را دردستش گرفته ودانه دانه آن ریزه سنگ ها را به طرف چشمه می اندازد.

 

 شاید تمرین می کرد که چه قدر مهارت در انداخت دارد وآیا می تواند تیرهایش را به هدف بزند ویانه چه می دانم که وژمه ازاین کارچه نیتی داشت البته بعد ها، راز آن سنگ اندازی را به من گفت. هرچه به وژمه نزدیک تر می شدم صدای وی را که اشعارمی خواند را خوب وخوب تر می شنیدم و آهسته درست درموقعیت که دیروز مرا کمین کرده بود، منم همان جان درهمان مکان قرار گرفتم وحالا همه حرکات وژمه وهمه صداهایش را می شنیدم . وژمه با خود چنین این اشعار را می خواند ومن درهمان لحظه اول همه اش را درحافظه سپردم ویا اینکه وژمه کلماتش را با قدرت عشق درحافظه ام وارد کرد وژمه باخود این گونه زمزمه می کرد: من دخترکوچیم خیمه به صحرا دارم. دامن چین چین به رنگ گلها دارم. چوریهایش شرنگ می کنه . خودش شرنگ می کنه . همراه گل های سرخ. لبهایش را رنگ می کنه.

 

این ابیات درفضیلت دختر کوچی را درهمان لحظه اول یاد گرفتم و می خواستم خودم هم اشعار که دیروز خوانده بودم که نمی چه مقدار زمان را دربرگرفته بود را، بخوانم ولی صدای وژمه را نخواستم خاموش کنم وژمه هم چنان با خودش زمزمه عاشقانه داشت منم تاب نیاوردم این شعر که  حضرت حافظ  در وصف ابروهای کمانی معشوق سروده بود را  در دل می خواندم: درنمازم خم ابروی تو با یادم آمد. حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. این شعر حافظ درفضیلت معشوق است حال آن معشوق می تواند وژمه باشد ویا خدای که وژمه را خلق کرده است .

 

 رمضان می گوید: نمی دانم چند دقیقه حرکات واشعار وژمه را می دیدم وگو ش می کردم که یک بار وژمه ازجایش حرکت کرد  و رو طرف آسمان کرد وگفت: خدایا معشوق من نیامد انتظارکی به پایان می رسد ودراین لحظه با لحن خیلی الهام گونه گفتم: انتظار به پایان رسید من آمده ام. وژمه درحالیکه گوشه دستمال آبی رنگش را  زیردندان گرفته بود به من نگاه کرد وقتی دندانهایش را دیدم فکر کردم دانه های مر وارید سفید را در جعبه دهان وی چیده باشد و صورت زیبای وژمه را چندین برابر با شکوه تر نشان می داد. وژمه با صدای که قلبم را ویران کرد و گفت : اه دلبرم تو آمده ای.

 

و درست درجای نشسته ای که من دیروز درآنجا نشسته بودم بیا جلو رفتم سلام کردم اما دست به هم ندادیم ولی نگاه های مان با لاتر از د ست بود که به هم دوخته شد. من نمی دانم که چه اندازه در دل وژمه خانه کرده بودم ولی می دانستم که برمن از 24 ساعت تا حالا چه گذشته و وژمه این دختر اهورایی چه قصرعظیمی در دل من ساخته است. فتیخان می گوید: حکایت رمضان و وژمه برسر چشمه به این صورت ادامه می یابد.......

حکایت های فتیخان (58)

وژمه می پرسد: که تو چه هدیه آسمانی بودی که برمن نازل شدی و من واقعا تو را دوست دارم دیشب تا به صبح خوا ب نرفتم. ما دو خواهر هستیم  و دو برادر وحالا تنها یک برادر درکنار ما است که گوسفندان وسه تا دانه شتر ما را به چرا گاه می برد. من و خواهرم که کوچک ترازمن است با مادر، درخیمه کار می کنیم برادر بزرگم خانه وخیمه را ترک کرد و نمی دانم به کجا رفت دلیل ترک خانه این بود که دو سال پیش پدرم کشته شد. ما یک خان داریم بنام غفارخان که انسان پلید وحرام زاده است. برادر کوچکم را می خواست با خود داشته باشد ولی از وقتی که برادرم متوجه نیت شیطانی خان شد از وی جدا شد وگفت اگر قصد تجاوز به من را داشته باشی به روح پدرم سوگند که تو را خواهم کشت .

 

غفارخان ترسید وگفت: این بچه را گم کنید وی "لوا نی" یعنی دیوانه است. برادرم اجمل نام دارد خیلی بچه خوبی است شانزده سال عمر دارد من هفده ساله شده ام برادر بزرگم بیست ساله بود که حالا با ما نیست. پدرم را همین غفارخان ملعون کشت قصه مرگ جانسوز پدرم این بود که چهارسال پیش که من آن موقع سیزده ساله بودم یک نزاع بزرگی را برسر زمین غفارخان با قبیله دیگری کوچی ازقوم احمدزی راه انداخت بین ما و احمد زی بخاطر زمین آدم زیاد کشته شد وپدرم دراین جنگ ها دخیل بود زیرا خان همه را مجبور ساخت که اسلحه بگیرند وبخاطر زمین با قوم احمدزی که رییس آن اورنگ خان نام داشت باید بجنگد. پدرم درجنگ شرکت داشت وچهارسال پیش از گروه اورنگ خان شش نفر کشته شدند وگفته می شد که یکی را پدرم کشته است وبه همی خاطر جرگه قومی تشکیل شد و دراین جرگه قومی فیصله شد که پدرم بجای خون، دخترش که من باشم به برادر مقتول "بد" دهد.

 

رمضان از وژمه می پرسد که " بد " چه معنا دارد وژمه می گوید وقتیکه یک نفرکشته شود وبعد بجای خون وی دختر به وارث مقتول ازطرف قاتل داده می شود پدرم را قاتل یک نفر شناسایی کرده بود ومی خواست مرا بجای خون مقتول به آنها بدهد. پدرم این فیصله غفار خان ازقبیله سیاه پوش و اورنگ خان ازقبیله احمد زی را قبول نکرد. پدر منکر بود که من هرگز قاتل نستم جنگ شد درشب توپک کاری شد وشش نفر از قوم احمد زی کشته شدند ولی من قبول ندارم که من کشته باشم وژمه می گوید: پدرم راست می گفت هیچ ثبوتی برای قتل وجود نداشت ولی همی غفارخان می خواست به زور و ناحق پدرم را قاتل بکشد و مرا به آنها " بد " دهد.اما پدر جوان مردم این گپ را قبو ل نکرد.

 

 ومن هم که متوجه شدم به پدر ومادرم گفتم من زنده درخانه آنها نمی روم من زنی خونی کسی نمی شوم این را گفته باشم راستی آماده گی گرفته بودم که خود را بکشم وبرای همین مساله یک پل ماشین را زیر پیراهنم مخفی کرده بودم وگفتم اگر چنین اتفاقی افتاد من خودم را می کشم چون دخترهای زیادی بخاطر خون به" بد " داده شدند و من روزگار و احوال انها را می دیدم. زنان ودختران "بدی و بد داده گی" ما زیاد داریم انها دیگر اعتبار وحیثیت انسانی درخانه کشته شده را ندارند و به آنها به دیده دشمن نگاه می شود.

 

دوسال بعد بازهم همین غفارخان با قبیله اورنگ خان جنگ راه انداخت وباز پدرم را درجنگ برد وهمین شد که پدرم دو سال پیش درجنگ قومی بین سیاه پوش ها واحمد زییها کشته شد و ما دیگر تیم وبی پدرشدیم و باز سران دو قبیله جرگه قومی تشکیل دادند واین بار می خواست بجای خون پدرم دختری را از قبیله اورنگ خان برای برادرم به " بد " دهند. اما برادرم هرگز این کار را قبول نکرد وگفت ازخون پدرم می گذرم اما تن به چنین ازدواجی نمی دهم که نداد وبه همی دلیل مارا ترک کرد وبکلی کسب پدری که کوچی گری باشد را رها کرد. وژمه می گوید: تمامی بد بختی و گرفتاری در قبیله سیا پوش زیر سر همین غفار خوک و کثیف است. هشتاد خانوار رعیت این خان پلید هستند و ما هم رعیت وی گفته می شویم.

 

رمضان می گوید: عجب داستان غم انگیزی منم دوسال پیش پدرم را ازدست دادم . وژمه می پرسد: پدرت درجنگ مثل پدر من کشته شد رمضان می گوید نه پدرم دو سال پیش دریک زمستان سیاه زیر برف کوچ شد ومرد. وژمه پدر من هم در زمستان دو سال پیش کشته شد. ما به قندهار، هلمند، لوگر،جلال آباد وگاهی هم پاکستان می رویم.پدرم دوسال پیش در یک زمستان در ازره لوگر درجنگ غفارخان و اورنگ خان کشته شد.

 

رمضان می گوید: ما هردو دریک زمان یتیم شده ایم منم دو خواهر ویک برادر دارم حالا خانواده ای پنج نفره هستیم وژمه می گوید خوب ما هم همین طور هستیم دو خواهر و دو برادر ومادرم. وژمه آهی می کشد ومی گوید خدایا این چه قصه وسرنوشت مشترک است که من با رمضان پیدا کردم نمی دانم این بچه را چه گونه برایم فرستادی وبعد اشک وژمه ریخت وبا گوشه دستمال اشکهایش را پاک کرد وپرسید رمضان جانه، دیگر مه گپ نمی زنم تو از خودت و روز گارت برایم قصه کن و بعد روی این مساله گپ می زنیم که ما چه گونه می توانیم به هم برسیم من تو را دوست دارم و عاشق تو شده ام و پکر" فکر" می کنم تو هم باید مرا دوست داشته باشی اگر مرا نمی خواستی خوب سر قرارت نمی  یا مدی.

 

وژمه می گوید: من دختر کوچی ازقبیله سیاه پوش هستم دختر کوچی درعشق تا دیوانه نشود هرگز به طرف خود نمی گوید: که من عاشق تو هستم ولی بدان که من درعشق با تو درحد جنون رسیده ام وبه همی خاطر این منم که به تو اعلام کردم که من عاشق تو هستم این حرف را دیروز به تو گفتم وحالا هم می گویم ودر آینده هم ثابت خواهم کرد که من عاشق تو هستم ودر راه عشقم حاضرم جان دهم این یعنی دیوانه گی که تو بچه هزاره برمن تحمیل کرده ای.

 

رمضان دربرابر اظهارات وژمه و زبان که وی بکار می گرفت، مات و مبهوت مانده بود و برای اولین باراست که چنین داستانی را می شنود. رمضان دربرابر اظهارات عشق آتشین وژمه که تمامی وجود رمضان را تصرف کرده بود، تنها همین مقدار می تواند بگوید: که وجود من لبریز ازعشق تو شده است وغیر ازتو در و جودم چیزی دیگری نیست من پر از وژمه شده ام مثل مجنون که پر از لیلا شده بود و می دانم که در این راه کشته خواهیم شد.

 

وژمه می گوید: گفتی که در راه عشق کشته می شوی منم مرگ را در راه عشقم قبول دارم اما تمام امیدم این است که این مرگ بعد از وصال به سراغ ما بیایند و نه پیش از وصال.وژمه از رمضان می پرسد که ازخودش قصه نماید ورمضان به این صورت قصه زندگی اش را ادامه می دهد ....

حکایت های فتیخان (59)

 

فتیخان می گوید: که رمضان گفت من قصه زندگیم را به این صورت به وژمه درمیان گذاشتم که من فرزند بزرگ خانواده هستم وبرادرم کوچک تر ازمن است ودو خواهر دارم که آنها هم یکی شان چهارده ساله ودیگری ده ساله است. نام برادرم کریم وخواهرانم یکی لیلا ودیگری زهرا نام دارند. ما یک خان داریم بنام فتیخان که آدمی بدی نیست تمام بدی اش این است که با خان شما غفارخان رفیق است. وژمه گفت: خلاص هرکس با خان ما رفیق باشد او دیگر از صف آدمی خارج می شود خلاص فا میدم که خان تو هم آدمی نیست و ممکن تمام افعال شنیع غفار خان را نیز یاد گرفته باشد. غفارخان ما یک بی غیرت بی ناموس بچه باز و یک قاتل است.

 

رمضان می گوید: نه فتیخان ما آن قدر بد نیست ولی رفقای بسیار بدی دارد یکی همین غفارخان شما ودیگری یاقوت شاه ،بچه میر ملنگ و ارباب جمشید هستند اینها آدم های بسیار بدی می باشند و به مردم بسیار ظلم می کنند. ازجمله زمین های مردم را به زور قباله می کنند.زمین پدرم را به زور به خان شما قباله کرد و ما چندین سال است که بی زمین و آواره شده ایم.

 

 وژمه می گوید: غفارخان که قاتل پدرم است زمین های زیادی از ما مردم را گرفته است ما خیلی زمین داشتیم پدرم می گفت: ما زمین و ملک زیادی داشتیم همین غفار خان، دو قسمت زمین های ما را به زور قباله کرد وگرفت ما حالا بیست راس گوسفند و بز داریم وسه دانه شتر یک قاطر ویک خر ولی همین ها هم اختیارش دست ما نیست هر وقت غفارخان بخواهد ازمال ما می برد .پارسال چهار دانه بز وگوسفند ما را گرفت که مه مهمانی دارم ویک هفته جشن استقلال را گرفته ام و مقامات حکومتی را مهمانی می کنم.غفارخان همان گونه که گفتم دو قسمت زمین های پدری ام را نیز غصب کرده است و حالا که می گویی زمین شما را نیزگرفته است اری می گیرد.

 

وژمه می گوید ما سرنوشت مان مشترک است ما ازدست این ظالم در بهار و زمستان روز و روزگار نداریم و شما هم ازدست ارباب های تان روز و روزگاری ندارید. رمضان ادامه می دهد که من با کشته شدن پدر و ناداری می خواستم مثل برادر تو وطن را ترک نمایم و به ملک های خارج بروم ولی حالا که به دام عشق تو گرفتار شده ام. رمضان می پرسد راستی چرا چنین شد من که روی همین سنگ نشسته بودم شعر می خواندم و این کار همیشه گی من است من در بین مردم همه اش نوحه و شعر می خوانم وژمه می گوید: من بخاطر آب طرف چشمه می یا مدم همین گونه که گوش می دادم صدای را می شنیدم که مغزاستخوانم را می سو زان. صدای حزین وملکوتی مثل اینکه فرشته ای از آسمان نازل شده باشد وبرایم زمزمه می کند من درعمرم چین صدای شیرین را نشنیده بودم.

 

 با خود فکر کردم حتما پدرم مرا بسوی می خواند چون این همه تاثیر را هیچ کسی نمی توانیست برمن بگذارد می دانستم که صدای پدرم نیست ولی این صدا، وجود پدرم را درنظرم مجسم می کرد و گو اینکه به من می گفت دخترم وژمه برو طرف صدا وصاحب صدا را پیدا کن و با این تلقینات والهاما وعجین شدن با روح و روان پدرم با تمام وجود به طرف صدا حرکت کردم هرچه طرف چشمه نزدیک شدم صدا شفاف تر می شد تا اینکه به یک باره تو را دیدم که روی سنگی نشسته ای و با خود می خوانی. من اشعاری که می خواندی نمی فهمیدم ولی این صدای تو بود که نوا بهشتی را درتمام وجودم داخل می کرد.

 

 درست درپشت سرت به فاصله نه چندان دور جای که تو امروز آمدی ونشستی، من نشستم به نوای ملکوتی ات گوش می دادم وبا خود گفتم اگر "نی" که ازپدرم درخیمه است را می آوردم وبه دستت می دادم آن وقت چه غوغای عظیم در هستی پیدا می شد صدایت مرا مست کرده بود وفکرمی کردم همه چیز درحال مستی و رقص پای کوبی است و چند بار تصمیم گرفتم که چوریهای دستم را تکان دهم ودستمالم را ازسرم بر دارم ومو هایم را پریشان و بهر سو بپاشانم و وجودم تا جای که می توانم را تکان دهم و به طرف آسمان دست افشانی کنم و نمی دانم شاید هم کردم زیرا تو بگونه ای می خوا ندی که متوجه هیچ چیزی جز خواندنت نبودی وچه اشعاری که روح و روان آدمی را تازه می کرد.

 

 من واقعا به وجد آمدم وجلو خودم را نتوانستم بگیرم وهمین شد که منم شروع کردم به خواندن همان اشعار که تو می خواندی و منم می خواندم اما خواندن من کجا وخواندن تو کجا به یک باره احساس کردم که هردو صدای ما، دراین فضا به هم گره خورد و تبدیل به یک صدا شد فکرمی کردم که من دیگر نستم هرچه ازگلوی من بیرون می شود این همان تو هستی و به یک باره خودم را محو تو دانستم و جزتو چیزی دیگری نبودم واین احساس برایم پیش آمد که حال صدای تو در وجود من داخل شده وحتما صدای من در وجود تو نیزداخل شده من دیگر نبودم و ما بودیم ویگانه شده بودیم.

 

رمضان دراین لحظه سخنان وژمه را که بصورت غیرعادی حرف می زد قطع کرد وگفت : منم یک باره احساس کردم که صدای کوبنده ای وارد سرزمین وجودم شده که همه چیزرا تحت تاثیرگرفته ولحظاتی فکرکردم که من دیگر نستم کسی دیگری وارد وجودم شده و او است که ابتکار خواندن را گرفته است ومن به آهنگ او می خوانم و گفتم که ندایی بالاتر ازصدای من درمن حلول کرده وحالا به آن صدا هست که اشعارم را می خوانم وسخت برایم لذت بخش ومزه دارشده بود و اصلا خسته نمی شدم ولحطه به لحظه اوج می گرفتم و احساس می کردم انرژی برمن وارد شده که همه وجودم را تغذیه می کند.

 

اشعارم تمام شد اما صدایم چندین برابر تقویت شده بود وبا خود گفتم حیف که دربرابر این صدا که برای اولین بار درزندگی ام چندین برابر شده، اشعارم تمام شد دراین گیرو دار بودم که به یک باره وجود تو را احساس کردم واین شد که با تو نگاه کردم این نگاه تیری شد که درقلب من نشست نگاه من ،نگاه تو را به دنبال داشت و این موج نگاهت بود که هستی مرا ازمن گرفت و به یک باره اسیرتو شدم و حالا خود را اسیر مطلق وژمه می بینم وغیر از وژمه دیگر من چیزی ندارم.

 

مجنون را حجامت می کرد ولی مجنون با نیش خنجر حاجم فریاد می زد حاجم به وی گفت: چرا تو که جوان شجاع قبیله ما هستی ومی دانیم که برای لیلا چه رنج ها که ندیدی حال چرا بخاطریک نیش خنجر فریاد می زنی . مجنون می گوید می ترسم این نیش خنجر لیلایم را به درد اورد. فریاد من بخاطر لیلا است من دیگر نستم تمامی وجودم لیلا است واین خنجر به جان لیلا اصابت می کند ومن بخاطر لیلایم فریادمی زنم رمضان می گوید قصه من و تو حکایت لیلا ومجنون شده است وبه همین دلیل است که هردوی مان، آماده مرگ در راه عشق هستیم.ادامه ...

 

حکایت های فتیخان (60)

وژمه و رمضان بگونه ای حرف می زدند که گویا در وجود هم دیگر حلول کرده باشند. آنها واقعا درعشق شان به یگانه گی رسیده بودند وبا این اوضاع و احوال دیگر فاصله ای ومساله ای بین شان نبود. وژمه می گوید: حکایت عشق من و تو کامل شده و هیچ مانعی وسوالی در وصال ما نیست ما باهم هستیم و با هم تا پای جان استاده می شویم. رمضان هم می گوید: هرچه وژمه بگوید قبول است من دراین عشق اسیرم و پیشگام دراین داستان وژمه جانم هست. عنان اختیارم به دست توست وبعد ازاین تو هستی که مقدمات و برنامه وصال و از دواج را طراحی می کنی و هرچه دراین باب گویی من بدون چون وچرا قبول دارم.

 

وژمه می گوید: رمضان جانه بیش ازیک ساعت با هم گپ زدیم حال برای روزها و هفته های آینده مان برنامه ریزی می کنیم وژمه می گوید: اولین کار این است که این عشق تازمان وصال محرمانه بماند دومین مساله این است که تمامی ما جرای وتصمیم آینده را تنها به مادران ما بگوییم مادر هدیه الهی است و محرم راز فرزندانش من همه را به مادرم می گویم و سعی می کنم قناعت ورضایت مادرم را بگیرم که می گیرم و تو رمضان جانه هم همین کار را بکن تنها به مادرت بگو و قناعتش را بگیر ما دو تا اولین کار مان رضایت مادران مان می باشند و سومین کار ما این باشد که فعلا این داستان را به خواهران و بردران مان نمی گوییم گرچه من برادر وخواهرانم را دوست دارم هرچه بگویم قبول می کنند ولی خوب ممکن از دهان شان به پرند وبعد خبر به غفارخان، این خوک رییس قبیله ما برسد.

 

و تو هم همین کار را بکن به خواهرانت لیلا وزهرا چیزی نمی گویی و به برادرت هم دراین مورد گپ نزنی وچهارمین گپ امروزی مان این است که من هفته آینده گوسفندانم را خودم می یارم طرف قریه شما و آن وقت با هم ازصبح تا بشمام گام می زنیم و وقت زیادی برای گفتگو داریم. وژمه می گوید گفتگوی بعدی ما درمورد مقدمات وصال وازدواج است و نه چیز دیگر و دیگر هیچ چیزی قابل بحثی و حتی سوالی نمانده است. همه چیز در عالم با لا گویا حل شده است و ما درآنجا با هم بوده ایم و دوستی ما ریشه مثالی و آسمانی باید داشته باشد والا چه گونه وچطور به همین ساده گی دو تخته با هم جور می یایند.

 

رمضان می گوید: نمی دانم منم این لحظات را باور نمی کنم همین لحظه که با هم هستیم فکرمی کنم درعالم رویا باشم و لی نه واقعیت دارد مه وژمه جانم را می بینم و درکنارهم نشسته ایم. وژمه می گوید: صد درصد واقعیت دارد این جا محل ملاقات ما است و خیمه من این سوی تپه و قریه شما آن سوی تپه است و این چشمه بهاری و آب زلال در وسط زندگی ما قرار گرفته است وعشق ما به زلالی وپاکی همین چشمه است که ازدل کوه می جوشد. وژمه می گوید: آخرین کلام من و تو خدا حافظی تا دیدار بعد است.

 

حال دو نگاه بهم دو دخته شده می خواهند خدا حافظی نمایند ولی نمی توانند کلام در اینجا جایش را به نگاه ومعنا داده است حرفی برای گفتن نیست زیرا که این لحظه ها با کلام قابل تصویر وتفسیر نیست تنها نگاه ها است که مفاهیم را در دل عاشقان رد بدل می کنند همین. وژمه و رمضان هر دو گفته بودند که احساس یگانه گی دارند و یک حقیقت روحانی است که در دو قالب جسدانی وجسمانی بنام وژمه و رمضان ظاهر شده است و حال هردو متحیر اند که چگونه یگانه گی را تجزیه کنند و چه گونه ازهم جدا شوند یگانه گی جدا کردنش بسیار سخت است مثل این می ماند که شما قطعات از وجود یگانه تان از هم جدا نمایید چه قدر سخت و دشوار وغیرقابل تحمل است. حال وژمه و رمضان چه گونه باید وحدت روحانی شان را ازهم بگسلانند ولی چاره ای نیست حالا باید ازهم جدا شوند.

 

 موقع فراق و حا فظی است .دیگر بشتر از این زمان برای شان اجازه ادامه گفتگوها را نمی دهند باید وژمه به خیمه برود مادر وخواهرش منتظر اند که و ژمه برای شان آب می برد. رمضان پس ازنگاه های طولانی به این نکته اشاره می کند که وژمه ما باید قدرت هرکار و تحمل هر رنجی را داشته باشیم ازجمله همین قدرت خدا حافظی وجدایی را عشاق حقیقی این کار ها کرده اند. من برای ده قیقه می خواهم داستان که برای لیلا ومجنون پیش آمد را برایت نقل کنم وبعد با هم خدا حافظی می کنیم این داستان را به این خاطر می گویم که حالت جدایی برای هردوی مان آسان شود می دا نم که من مجنون نشدم ولی تو واقعا لیلای وجود من شده ای زیرا درتمام مراحلی که پیش آمد من کم آوردم واین تو بودی که با تمام اخلاص وپاکی گفتی: اوبچه من عاشق تو شده ام.

 

درحالی که من باید مجنون می شدم ومی گفتم که و ژمه جان من دلباخته تو شده ام در ماجرای لیلا ومجنون از دو قبیله بنی عامر وبنی تمیم این مجنون بود که پیش گام وپیش مرگ عشق شد ولی من دراین مورد کم آوردم ولی برایت قول می دهم که استارت عشق را تو زدی ولی در ادامه آن می خواهم کم نیا ورم ومی خواهم در عشق دو شادوش وژمه جانم حرکت کنم. وژمه می گوید خو خیراست حالا ساعت  یازده ونیم است فرصتی گوش دادن حکایت لیلا ومجنون را دارم.

 

 گفتی لیلا ومجنون از دو قبیله متفاوت عربی بودند واقعا که عجیب است این که عین زندگی ما می شود ما هم از دو تبار متفاوت هستیم و دیوانه هم شده ایم من حالا فهمیدم که این گونه پیوند ها در جا های دیگری بسته می شود و ما شاهد عملی کردن آن هستیم حال ممکن است موفق وممکن است که ناکام بمانیم.رمضان قصه وصال و ملاقات لیلا ومجنون را  در چاه به این صورت برای وژمه شرح می دهد. شرحه شرحه رمضان برای وژمه بسیار هیجان انگیز وتازه بود ....

 

حکایت های فتیخان (61)

غلامحسین داروغه می گوید: فتیخان صاحب عجب داستان شور انگیزی را بیان کردید.کربلای حسن وغلام فتیخان با شنیدن حرف های فتیخان هردو گفتند که خدا عاقبت این عشق را بخیر کند. غلام فتیخان گفت: آن طوریکه از بویش پیداست این عشق قربانی خیانت می شود. خدا کند در این خیانت ارباب من شریک نباشد. غلامحسین داروغه می گوید: به قصه ات ادامه بده رمضان ما جرای وصال لیلا و مجنون را چه گونه به وژمه شرح داد. فتیخان می گوید: رمضان همه اسرار عشق و ما جرا ها را به من نقل می کرد.

 

 وی با کشته شدن پدرش، بشترین اعتماد وطرف گفتگو هایش مرا قرار داده بود و به من اعتماد کامل داشت. غلام می گوید و تو ارباب به او خیانت کردی.داروغه می گوید او بچه غلام چرا این قدر بی تابی می کنی تو را جن گرفته بگذار خان صاحب داستان را نقل کند تا ببینیم که بین وژمه و رمضان چه گذشت. فتیخان که از اعتراضات غلام کمی شوکه شده بود ولی سعی کرد برا عصابش کنترل داشته باشد و ماجرای وصال لیلا و مجنون را در چاه به این صورت نقل کرد. رمضان به وژمه می گوید: دو قبیله عربی بنی عامر وبنی تمیم خصومت دیرینه داشتند ازقضا مجنون ازقبیله بنی عامر، عاشقی دختری بنام لیلا از قبیله تمیم می شود. این عشق نمی دانم نطفه اش درکجا بسته شده بود روز به روز اوج می گیرد و داستان عاشقانه لیلا و مجنون زبان زد خاص عام درسراسر منطقه می شود.

 

 ازسوی هم هرگز قبیله بنی تمیم نمی خواست لیلا عروس قبیله بنی عامر شود آنها خونهای زیادی ریخته بودند. از این ما جرا چندین سال گذشت ولی بین لیلا ومجنون وصالی صورت نگرفت. وژمه می گوید: چندین سال گذشت ولی هردو موفق نشدند آه، خدای من این که برای ما قابل تحمل نیست و ما نمی توانیم به انتظار هم باشیم من این کار را نمی کنم  نمی گذارم وصال ما ازهمین سال خطا بخورد من تصمیم گرفته ام وبهترین برنامه ریزی را می کنم و ما قطعا در همین ماه های آینده با هم می رسیم. لیلا دختر بی برنامه بود ویا مثل من دیو انه مجنون خود نبود. عشق شان شاید یک طرفه بود وبه همین خاطر چندین سال طول کشید و با هم نرسید. وژمه می گوید خو ب ادامه بده دیگر چه شد.

 

رمضان می گوید: یک روز قبیله بنی عامر به عروسی دعوت می شود آنها همراه مجنون عازم عروسی می شوند در وسط راه خبر می شوند که در عروسی قبیله بنی تمیم هم دعوت شده حال اگر مجنون را دراین عروسی ببرند ممکن است نزاعی برپا شود وعروسی مردم، تبدیل به ماتم شود.آنها در دل صحرا جلسه می کنند که چه باید بکنند سرانجام قبیله عامر به این فیصله می رسند که نمی توانند از عروسی منصرف شوند این برای قبیله ننگ است که درعروسی دعوت شود ولی نرود در همان حوالی چاهی آبی بود یکی از سران قبیله می گوید بیایید این کار را کنیم مجنون را داخل چاه می اندازیم و موقع برگشت از چاه بیرون می کنیم وبا خود می بریم همه این پیشنهاد را تصویب می کنند و مجنون را با ریسمانی به سلامت وا حتیاط داخل چاه می اندازند وخود به مجلس عروسی می روند.

 

 ازقضا قبیله لیلا از همین راه عازم محفل عروسی بود و در همین نقطه با خبرمی شوند که در عروسی قبیله بنی عامر دعوت شده و آنها مجنون را هم درعروسی برده اند بنابر این ما نمی توانیم لیلا را درعروسی ببریم که مجنون درآن محل باشد. تصمیم می گیرند که بر گردند ولی ازطرفی هم این ننگ بزرگی بود که درعروسی شرکت نکنند و نسبت به قبیله رقیب کم بیارند با مشوره زیاد این پیشنهاد مطرح می شود که لیلا را داخل همین چاه می کنیم و ازعروسی برمی گردیم و لیلا را بیرون می کنیم وبا خود می بریم. این مساله در جرگه شان تصویب می شود وریسمان درکمر لیلا بسته وبا احتیاط فراوان وی را داخل چاه می اندازد که ساعات قبل مجنون در آن انداخته شد.

 

دراین لحظه وژمه با صدای بلند می خندد و می گوید: این است کمک خدای عاشقان لعنت به منکرش، ببین چگونه عشاق را با هم وصل می کند. وژمه می گوید: جانانه رمضان ، عشق من و تو ازعشق لیلا و مجنون کرده هم پاک تر است مطمین باش ما با هم می رسیم نه در چاه بلکه درصحرا بعد می پرسد ادامه بده دیگر چه شد. رمضان می گوید: قبیله بنی عامر برمی گردد و به چاه می رسد وریسمان را داخل چاه می اندازد مجنون می خواهد ریسمان را درکمر بندد و از چاه خارج شود لیلا نمی گذارد و می گوید: اول من باید بیرون شوم زیرا اگر ریسمان از قبیله من باشد خو ب با قبیله خود رفته ام و اگر ریسمان ازقبیله تو باشد باز هم من عروس شان هستم و با عزت واحترام مرا می برند اما اگر تو بیرون شوی و ریسمان ازقبیله من باشد دیگر تو را در جاه تکه تکه خواهند کرد و اگر ازقبیله خودت باشد خو ب رفته ای.

 

 مجنون حرف لیلا را قبول می کند ریسمان آویزان شده را به کمر لیلا می بندد ولیلا ازچاه بیرون می شود افرا قبیله می گویند یا للعجب ما در چاه مجنون انداخته بودیم حالا لیلا بیرون شد این چه رازی است لیلا می گوید: ریسمان تان را بیاندازید مجنون درچاه است وبه این صورت مجنون هم ازچاه کشیده می شود دراین جاه لیلا می گوید: مرا با خود نبرید جنگ خونین بین شما برپامی شود مرا به چاه برگردانید قبیله من بر می گردد ومرا بیرون می کند رمضان می گوید این داستان لیلا و مجنون بود که به این صورت وصل شد و به این ترتیب از هم جدا شد.

 

وژمه می گوید: هدف از این داستان یکی وصال است که خدا وند عاشقان را به مقصد شان می رساند که رساند و دیگر اینکه لیلا و مجنون بعد از و صال درچاه حال از هم جدا شد پس ما هم با تاسی از لیلا و مجنون از هم جدا می شویم. وژمه می گوید: وعده ای بعدی دیدار، هفته آینده روز چهار شنبه در اطراف قریه شما. من در این روز خودم گوسفندانم را می یارم و تو می بینی که من درپشت "قریه میان ده " آمدم و تو هم بیا آن وقت با هم گپ می زنیم و من نمی خواهم مثل لیلا وصال را به تاخیر اندازم من می خواهم درهمین ماه های آینده عروس خانه تو باشم... ادامه دارد.

 

حکایت های فتیخان (62)

 

  وژمه چندین دستورالعمل را به رمضان داد اول اینکه این قضیه را افشا نکند تنها مادران هردو درجریان باشند.دوم اینکه این عشق استوار است دیگر هیچ بحثی درکار نیست سوم اینکه نشست های بعدی درجاهای دیگری برگزار شود و را ه های رسیدن به هدف شناسایی گردد و آخر اینکه این وصال در همین سال و در ماه های آینده انجام شود. و قرار بعدی درچهار شنبه در پشت " قلعه میانه ده" تعیین می شود. وژمه می گوید: من برادرم اجمل را متقاعد می کنم که روز چهار شنبه من گوسفند ها و بزها را  به صحرا می برم واجمل درخانه رفع خستگی نماید.

 

وژمه و رمضان ازهم خدا حافظی می کنند و هردو به خانه های شان برمی گردند. وژمه به مادر می گوید: من حرف های دارم آیا اجازه می دهید که با شما درمیان بگذارم مادر می گوید آری دخترم بگو حرف های تازه پیدا کرده ای امروز کمی دیر تر هم آمدی بگو دخترم خیرت خو است.وژمه به مادر می گوید کاملا خیرت است. مادر می گوید من دراین دو روز می بینم همه اش درچرت هستی و دیشب نان هم نخوردی وامروز هم خیلی وقت ازخانه دنبال آب رفتی. دراین لحظه خواهر وژمه از بیرون خیمه وارد می شود ولحظاتی گفتگوی مادرش را گوش می دهد وبعد می گوید: مادر جانه نمی دانم وژمه جانم را چه شده دیشب که در پهلویش بودم گاهی با خود زمزمه می کرد که هرچه دقت کردم نفهمیدم ولی چیزهای را درذهنش می سنجید.

 

 و شب درخواب همه شعر می خوان قبلا که شعر دختر کوچی را همیشه می خوان و آن شعرها را ما همه یاد داریم: من دختر کوچی ام خیمه به صحرا دارم . دامن چین چین به رنگ گل ها دارم و... ولی وژمه درخواب یک شعر دیگر هم می خوان که من خو ب نفهیمدم ولی فامیده می شد که درباره چشم ابرو خال لب موی سیاه است شعر عاشقانه بود فکرمی کنم این شعر ها را تازه وژمه جانم یاد گرفته. مادرمی گوید: خی خوب است آن شعر های تازه چه هست منم می خواهم بدانم و با خود بخوانم منم درفراق پدر تان گل رحمان جان دیوانه شده ام. خواهر وژمه خواهش می کند که خوار جانم همان شعری که درخواب می خواندی همو را دربیداری هم بخوان .

 

من و مادر می خواهیم یاد داشته باشیم. وژمه می گوید: من امروزکه طرف چشمه می رفتم کسی نمی دانم به گوشم این زمزمه را می کرد: درنمازم خم ابروی تو با یادم آمد. حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. من این شعر را حفظ کرده ام اما معنای آن را نمی دانم ولی شعر خوبی است شاید دیشب در خواب همو را خوانده باشم.مادر وژمه می گوید: بچیم بخوان که من می خواهم نماز بخوانم چون گفتی درنمازم چطور شد در نماز گاهی آدم به یاد کسی می افتد من همیشه موقع نماز به یاد پدر تان می افتم وبرایش دعا می کنم. وژمه می گوید: درنمازم خم ابروی تو با یادم آمد. حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. مادر وژمه می گوید: این شعر عاشقانه درمورد ابرو و خم ابرو است این شعر درسیما و صورت تو خیلی برابر است.

 

خم ابروی تو بی نظیر است. مثل کمان می ماند پدرت همیشه با ابروهایت بازی می کرد وقتی کوچ بودی باد ستش همیشه از وسط ابرو با لای بینی ات طرف چپ وراست می کشید ومی گفت: این دخترم چه ابروی زیبای دارد. نکند دخترم این شعر خودت برای ابرو وصورت خود ساخته ای دخترم تو خیلی زیبا ومقبول شده ای از لحظه ای که مساله " بد" برطرف شد، تا قبل از کشته شدن پدرت دوازده خواستگار درخانه ما آمد ولی پدرت می گفت و تو هم می دانی که می گفت نه دخترم کوچ است من یک وقت به پدرت گفتم که وژمه جان را به کدام کس بتیم زیرا این غفارخان باز تو را درجنگ می فرستد کدام نفر کشته می شود آن وقت دختر ما "بدی" خواهد شد و خدا رحم کرد که این گپ حل شد.

 

وژمه می گوید نه مادر مه شعر برا ی خودم جور نکرده ام و این شعر همینطور در دلم داخل شده وخوب شعر پخته است هم نماز، هم خدا و هم بنده خدا دراین شعر آمده است. سحر خواهر وژمه ازخیمه خارج می شود وژمه که شتاب عجیبی برای وصال با رمضان عشقش داشت تاب نمی آورد ومی گوید: مادر جان می خواهم با تو درباره آینده وسر نوشتم حرف بزنم اما فقط تنها با خودت می خواهم گپ بزنم شرطش این است که خواهر و برادرم خبر نشود. مادر می گوید: خوب بچیم گپ بزن هیچ کس خبر نمی شود.

 

حال مادر وژمه با تمام وجود گوش شده است و گو اینکه در عمق دخترش راهی را بازکرده باشد. مادر واقعا در دل و دماغ فرزند راه دارد و بخوبی به کنه اسرار فرزند پی می برد مادر با فرزندانش "من" نیست بلکه "ما" هست. مادر وژمه از همین حالا فهمیده است که در دل دخترش چه می گذرد دختر عاشق شده اما هرگز نمی داند که عشقش از تبار دیگری است زیرا هرگز چنین ا تفاقی در زندگی مادر وژمه پیش نیامده وحالا اصلا و ابدا حتا نشنیده که دختر کوچی به غیر کوچی آن هم از تبار غیر خودش داده شود.

 

 این مساله دیگر برای مادر وژمه قابل تصور نیست ولی اصل عشق را بدست آورد چون خودش هم از باب عشق ودلباخته گی با گل رحمان پدر وژمه وصلت کرده بود.مادر وژمه می گوید: خوب دخترم بگو چه می خواهی بگویی. وژمه تا کید می کند مادر تو محرم راز من باش واین قصه من یک امر عادی نیست من عاشق شده ام و می خواهم با عشقم،  مسیر زندگی ام را عوض کنم من از دو چیز متنفرشده ام یکی از زندگی وراه ورسم کوچی گیری و دیگر از رسم و رسوم و عنعنات که داریم. راه عوض شدن این است که من باید با کسی ازدواج کنم که از قبیله غفار خان نباشد. من دیگر نمی خواهم کوچی باشم و نمی خواهم از قبیله خان قاتل باشم.

 

 غفارخان قاتل پدرم هست و بنام قبیله ما چه ظلم بر قبیله ما که نکرده و نمی کند حتا این خاین و قاتل به دیگر مردم هم ظلم کرده وی با زور حکومت ولسوال و والی تمامی زمین های مردم ده نشین را برای خود قباله کرده پدر مرحومم خود می گفت: خان دو قسمت زمین های مارا هم غصب کرده است با این وضع من مثل برادرم که شیوه زندگی کوچی گری را ترک کرد، منم می خواهم همان کار را کنم با قبیله غفار خان از دواج نمی کنم و از رسم کوچی گری می خواهم خارج شوم و راه دیگری را درپیش می گیرم.

 

مادرش می گوید خوب دخترم این کار ناشدنی است تو نمی توانی کوچی نباشی نسل اندر نسل کوچی بوده ایم و دیگر اینکه بیرون از قبیله غفارخان از دواج مشکل است تو باید با فردی از قبیله از دواج کنی ویا اینکه به دستور خان "بد" داده شوی و می دانی دخترم قبیله ما، هر تصمیم را درجرگه می گیرد وتصمیم های جرگه نصف قرآن است وکسی نمی تواند با آن مخالفت نماید. وژمه می گوید: به همین دلایل بخصوص پس ازمرگ پدرم دیدی که ده ها خواستگار را قبول نکردم و نمی کنم ومی خواهم ازسلک کوچی گری خارج شوم و راه آن خروج را، خدا بمن نشان داده است و من گرفتار عشق پاک شده ام و یقین دارم با این عشق به همه اروزوهایم می رسم....ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (63)

 

مادر وژمه به صورت دخترش چنان قاطعیت را می بیند که استدلال کردن در برابر آن دیگر بی معنا است. در این لحظه است که وژمه مادر را مجاب کرده و او را با استدلاهایش خلع منطق وفکر ساخته مادر هرگز استدلالی ندارد و یا اینکه قدرت عشق حاکم بر وژمه این صلابت وانرژی وصف نا پذیری در اختیارش گذاشته ،مادر که هیچ، بل تمامی زمین و زمان اگر دست به دست هم دیگر بدهد، نمی تواند وژمه را از راه که درپیش گرفته بر گرداند. قدرت عشق ویران گر است و سونامی وجود وژمه تمامی عرصه وجود مادر را تسخیر کرد. مادر، محو کلام وژمه گردید وحال گفته نمی تواند وحتی نمی تواند پرسان نماید.

 

دراین لحظه مادر وژمه تمام رنج های که خودش در زندگی کشیده و همه آن را با تمام وجود لمس کرده و هرگز راضی نمی شد که دخترانش به آن زندگی گرفتار شود مادر، سعادت فرزندانش را می خواهد وی این سعادت را با کشته شدن شوهرش بدست غفار درقبیله خود نمی دید و در دل خود کاملا حق به وژمه می داد مرگ شوهرش بدست خان کثیف و پلید نیز وی را وا داشته بود که اگر بتواند فرزندانش از این زندگی و از اسارت خان غفار خان، خلاص شود خیلی بهتر خواهد بود.

 

 و به همین خاطر از ترک فرزند بزرگش خیلی ناراحت نبود وبه او حق می داد و همیشه دعا می کرد که فرزندم هرجا باشی خوشبخت باشی و نمی خواهم به زندگی زیرسلطه خان غفارخان برگردی وی قاتل پدرت هست وممکن است روزی تو را هم بکشد. مادر وژمه نه با کلام بل با حالاتش نشان می داد که هر انچه دخترش تصمیم گرفته و عاشق شده آن را قبول کرده است. بخصوص اینکه وژمه گفت من دیگر برای ابد می خواهم ازاین زندگی وکوچی گری خلاص شوم. مادر وژمه تنها می خواست بداند که آن کسیکه تمامی هستی دخترش را تصرف کرده کی هست.

 

مادر وژمه خود نیز تجربه عشق با پدر وژمه را داشت ولی این تجربه در وجود دخترش چندین برابر شعله ور شده است.وژمه وقتی که مادر را درتصرف خود در آورد خیلی راحت گفت: مادر جانه من عاشق رمضان بچه مقبول و مو طلایی هزاره شده ام. مادر می گوید: هزاره . وژمه می گوید: اری از تبار هزاره ای هم وطنم. مادر می گوید : من به عشقت احترام می گذارم چون خودم این تجربه را با مرحوم پدرت داشتم نمی شود جلو عشق و آتش عشق را خاموش کرد آتش برخاسته ازعشق خاموش شدنی نیست آن شعله نیست آن آتش عشق است که سراسر وجود وهستی را فرا می گیرد و انسان را می سوزاند.

 

و من خود دراین آتش سوختم خدا مرا به پدرت رسان ولی خان قاتل پدرت را ازمن گرفت و من را برای ابد در ماتم گل رحمان پدرت نشاند. خدا خانه این ظالم را خراب کند.مادر وژمه می گوید: برو دخترم پنایت به خدا من با تصمیم وعشقت موافق هستم وبرایت همیشه دعا می کنم. دراین لحظه وژمه ازشدت خوشحالی ازجا حرکت می کند وخود را به دامن مادر می اندازد ودستان مادر را می بوسد وتاب نمی آورد چنان گریه ای در دامن مادر سرمی دهد که جگر هر شنونده ای را آتش می زد دراین هنگام سمیه وارد می شود می بیند که وژمه خود را به دامن مادر انداخته یک لحظه اشکش وصدایش بند نمی شود مادر هم به شدت گریه می کند. سمیه فکر می کند که خواهر ومادرم به یاد پدرم افتاده گریه می کند سمیه هم درکنار مادر نشسته شروع به گریه می کند. این مادر با دو دختر در زیر خیمه در دل صحرا چنان گریه کردند که زبان ازشرح گریه این عزیزان خداوند عاجز است.

 

 مادر به خاطر دل دخترانش آرام می گیرد و می گوید خیر است دخترم گریه نکن پدرت از ما خفه می شود پدرت حالا صدای گریه ما را شنید وبه من گفت: او زن چرا دخترانم را به گریه انداخته ای بلند شو و نگذار که وژمه وسمیه گریه کنند شما گریه می کنید برو به دخترم وژمه بگو گریه نکند و ما هم دیگر را بزودی می بینیم. مادر وژمه بصورت نا خود آگاه چنین جملاتی را به زبان می آورد. وژمه بلا فاصله ساکت می شود و اشک هایش را پاک می کند وبه سمیه خواهرش می گوید: من بد کردم مادرم را به گریه انداختم من اشتباه کردم که گریه کردم وخواهر عزیزم سمیه را ناراحت کردم من گناه کردم که قلب مادرم را شکستاندم من دیگر هرگز گریه نمی کنم.

 

 من می خندم من پدر را می بینم دراین لحظه وژمه با صدای بلند و خنده جانانه می گوید آری من به همه اهدافم می رسم و همه عزیزانم را خواهیم دید من چرا گریه کنم من می خندم هههههه سمیه هم بلند می شود می گوید وژمه جان تو گریه نمی کردی تو اصلا می خندیدی من فکرکردم تو گریه می کنی وژمه می گوید: نه خواهر گلم من هرگز گریه نمی کنم من می خندم بعد دست به گردن سمیه کرده و ازصورت خواهرش ماچ آب داری می گیرد که سمیه کم چنین بوسه ای را ازخوا هرش گرفته بود.

 

سمیه می خندد وبعد وژمه می گوید خواهر گلم من آب آوردم برو هیزم را روشن کن کمی چای برای ما درست کن می دانی که من خسته شده ام خوب برای شما آب می آورم. سمیه برای چای کردن ازخیمه خارج می شود.مادر به وژمه می گوید بچیم با عشقت از این ملک خارج شو و دیگر هرگز خود را نشان ندهی که می دانی جرگه چه مصیبتی سر تو خواهد آورد وژمه به مادر می گوید من روز چهار شنبه با رمضان وعده گذاشته ام و تمامی نقشه های فرار را می کشیم و می دانم که با ازدواجم، دیگر هرگز نمی توانم دراین ملک وسر زمین بمانم. من حرف شما را قبول دارم .

 

من این خان بیرحم را می شناسم ومی دانم که مرا هرگز زنده نخواهد گذاشت و می فهمم که جرگه شیطانی تشکیل می دهد و آن وقت حکم سنگسار، بریدن گوش ،بینی ویا حتی آتش زدنم را صادر خواهد کرد من قبیله خود و این خان قاتل را می شناسم وبه همین دلیل است که دیگر نمی خواهم در زیر قوانین خان و عواملش زندگی نمایم خدا برایم یک فرشته آسمانی را فرستاده من با او از این ولایت خارج می شویم وخود مان را ازدست خان خاین نجات خواهیم داد...ادامه دارد

 

 

 

حکایت های فتیخان (64)

 

فتیخان به  نقل از رمضان می گوید: من از لحظه ای که با وژمه بر سر چشمه، خدا حافظی کردم به خانه برگشتم. مادر تنها درخانه نشسته بود ازمن پرسید بچیم کجا رفته بودی. دیشب نان نخوردی امروز صبح هم چای نا خورده از خانه بیرون رفتی بچیم کدام کار، ما ر برای خودت پیدا کرده ای. رمضان می گوید: اری مادر کار بزرگی برای خود دست پا کرده ام وانشاءالله نتیجه اش را بزودی خواهیم دید. مادر رمضان می گوید: آفرین بچیم کاری خوبی کرده ای دو خوارت" خواهرت" امسال برای عید چیزی ندارند. پدرت خدا بیا مرزد هر سال درعید برای ما کفش، لباس وعیدی می خرید حالا که پدرت به رحمت خدا رفت وبرف کوچ اورا ازما گرفت، حال بچیم تو جای پدرت هستی همه ما به تو امید بسته ایم. خوب بچیم می توانی بگویی که چه کار برای خودت پیدا کرده ای می  توانی برای مادرت بگویی.

 

رمضان گفت: مادر می خواهم درمورد کارم تنها با خودت بگویم شرطش این است که با هیچ کسی نگویی  لیلا وزهرا وبرادرم کریم از کارم خبر نشوند. مادر رمضان می پرسد بچیم این چه رقم کار است که تنها من با خبر باشم خوارهایت وبرادرت خبر نداشته باشند. رمضان می گوید: اری مادر غیر از خودت کسی دیگری نباید ازکار من خبرشود .مادر رمضان می گوید: خوب بگو پسرم کاری غیرقابل گفتنت چه هست. رمضان گفت: مادر تو می دانی که زمین های ما را یا قوت شاه به غفارخان قباله کرد وما بی زمین شدیم واز آن زمان کار و شغلی ندارم. زندگی به این صورت برای ما تلخ شده ما نمی توانیم به این ترتیب به زندگی خود ادامه دهیم ومن دیگر نمی خواهم زیر سلطه خوانین وسید یاقوت شاه ظالم زندگی نمایم. مادر، من با تو قبلا گفتم که من این ولایت را ترک می کنم وتو قبول کردی که من به خارج از این ولایت بروم وحالا می رویم اما یک دوست پیدا کرده ام ومی خواهیم با هم خارج برویم.

 

مادرش می گوید: دوست تو کی هست رمضان می گوید: دوست من فرشته ای که خدا برایم فرستاده است. مادر او بچه تو دیوانه شده ای دوستت فرشته است وخدا برایت نازل کرده وبا فرشته می خواهی به خارج بروی. رمضان : اری مادر با فرشته می خواهم به خارج بروم او فرشته نجات من  واو هدیه الهی است. مادر رمضان می گوید: بچیم این قدر تولی  و کتابی گپ نزن با مادرت روک وراست گپ بزن تو مثل بچه محمدعلی کربلایی حرف نزن او هم خارج رفته بود و با زبان خارجی با مادرش گپ زده ویک روز ازمادرش "واتر" خواسته بود مادرش " واتر" را نمی دانیست ازمن پرسید که بچه من ازکابل وازشار آمده زبان مسلمانی را کنار گذاشته با زبان خارجی گپ می زند واز من " واتر" خواسته ومه مانایی واتر را نمی فهمم بعد ازش پرسیدم او جونه مرگ این واتر چی است آخرش گفت: مادر تو بیسواد هستی معنای "واتر" آب است. بچیم تو با مه، مثل بچه محمدعلی کربلایی کتابی وتولی گپ نزن .

 

فرشته آسمانی کی است که با تو رفیق شده مگر ملائک با آدم رفیق می شود. رمضان می گوید : مادرمی بخشی رفیق من ملک نیست آدم است. من با آدم رفیق شده ام ولی واقعا مادر نمی دانم که او چه گونه پیدا شد ومن عاشق وی شده ام واو هم عاشق من. نام این فرشته " وژمه" است دختر کوچی که هرسال در"بلندک" می یاید ودرآنجا چهارماه زندگی می کند وبعد برمی گردد. وژمه ازقبیله کوچی است ومن وی را در سرچشمه دیدم وبا هم گپ زدیم او از من خواسته است که با هم ازدواج کنیم وبعد با هم این ولایت را ترک می کنیم واین است که با تو گفتم که ما دونفره بخیر این ولایت را ترک می کنیم. مادر رمضان کمی گیچ وحیران می شود ازطرفی هم سخنان رمضان درحدی جدی است که دیگر قابل انکار نیست وی عادت نداشت با مادرش دروغ بگوید این را مادر رمضان می دانیست که بچه اش هرچه می گوید راست می گوید اما این مساله برایش غیر قابل قبول بود که دختر کوچی از قبیله غفار خان با بچه اش دلباخته باشد این باور کردنی نیست.

 

 ازسوی هم با نگاه مهربانه مادری به فرزندش می نگیرد. نگاه وموج موهای طلایی رمضان وصدای دلنشین وقد رعنای وی، هردختری را تسخیرمی کرد مادر رمضان می گوید ازوقتی که نوحه خوان شدی درمجلس نوحه می خوانی ده ها دختر به من به خواهرانت پیغام فرستاده که حاضراند با رمضان ازدواج نمایند. بعد می گوید: اوبچه این دختر را چه گونه پیدا کردی حتما کدام جای شعر ونوحه خوانده ای و دخترکوچی شنیده وعاشق صدایت وبعد خودت شده است. دخترهای کوچی خود شان "به د لیه " می خوانند. گفته باشم "به د لیه" همان خواندن شعر با بهترین وجه است.

 

 رمضان می گوید: مادر نمی دانم تو چه گونه تمام گپ واصل گپ را پیدا کردی حقیقت مساله این شد که من از قلعه گگ طرف میانه ده می یامدم درچشمه چوقورک روی سنگی نشسته بودم به یاد مظلومیت های خودم وفراق پدر وآواره گی وغصب زمین های پدری ام شعر می خواندم وتمام اشعاری که ازبرکرده بودم را روی همین سنگ بالای چشمه چوقورک خواندم ومی خواستم دلم را خالی کنم که کردم دراین لحظه حالتی برایم پیش آمد که فکر کردم صدای دیگری نیز با صدای من یک جا شده وصدای مرا چندین برابر زیبا ساخته ومن به اندازه غرق خواندن شدم که نمی دانستم چند ساعت با خود شعر خوانده باشم آخر الامر شعرم تمام شد اما صدایم چندین برابر اوج گرفته بود و حیران بودم که چرا صدای من این قدرزیبا جذاب وقوی شده است کمی مکث کردم ومی خواستم بدانم صدای ملکوتی دیگری که خود را با صدای من قاطی کرده از کجا است وچطور با صدای من یک جا شده است.

 

سکوت کردم  و به ناگاه متوجه شدم که دختری درپشت سرم این شعر را می خواند : من دخترکوچی ام خیمه به صحرا دارم. دامن چین چین به رنگ گل ها دارم. چوری هایم شرنگ می کند. خودم شرنگ می کنم. لبانم را با گل های سرخ، رنگ می کنم. این دختر همان وژمه است ما با هم گپ زدیم این جلسه دوم ما بود من تازه ازوژمه جدا شدم. او به من گفت: او بچه من عاشق تو شده ام. وژمه به من گفت که من دختری کوچی هستم دختر کوچی درعشق تا دیوانه نشود هرگز نمی گوید که من عاشق شده ام ولی مادر جان وژمه چندین بارگفته است که من عاشق تو شده ام. مادر جان وژمه هرگز دروغ نمی گوید او عاشق من شده است ومنم عاشق وی شده ام این تمام قصه ما است مادرجان....ادامه دارد

 

 

 

حکایت های فتیخان (65)

 

فتیخان می گوید: رمضان و وژمه با منطق برخواسته ازعشق وازنای جان درهمان لحظه های اول مادران شان را تسخیر ورضایت شان را گرفتند و هیچ چون وچرایی درماجرای وصال شان ازسوی مادران مطرح نگردید واین واقعا برای وژمه ورمضان حیرت انگیز و باور نکردنی بود که بتوانند مادران را به این سرع رضایت شان را بگیرند. مادر وژمه به دلیل نفرت از غفارخان که قاتل شوهرش وسبب یتیم شدن فرزندانش بود، خیلی علاقه داشت که فرزندانش از اسارت این خان خاین نجات پیدا نمایند. وژمه مادر را راضی ساخت که پس از ادواج به سرعت ازاین ولایت خارج می شود وبا معشوقش راه های بیرون رفت را در پیش می گیرد.

 

رمضان هم عین چنین حالتی را به مادر ایجاد کرده وسخت نگران سرنوشت فرزندش رمضان بود زیرا این برای اولین باری است که فرزندش با دخترقبیله کوچی ازدواج می کند و این مساله یک نوع ترس را دردل مادر رمضان آفریده بود که سرنوشت فرزند وعروسش چه خواهد شد. ازسوی هم مادر وژمه صدای شوهرش را شنیده  که به وی گفته بود نگذار دخترانم گریه کنند و من دخترم وژمه را به زودی می بینم این حرف یعنی چه که  گل رحمان به مادر وژمه گفته است که من به زودی دخترم را می بینم. این گونه الهامات حکایت ازیک رویداد خونین وهولناکی باید داشته باشد. گل رحمان ازدنیا رفته است وحال چه گونه به همسرش می گوید: من به زودی دخترم وژمه را می بینم. مادروژمه قادربه درک مساله نیست ولی درعمق وجود خود ترس ونگرانی عظیمی را مستترساخته است.

 

 وهمین حالت برای مادر رمضان دراین سوی قضیه هم دیده می شود گو اینکه هردو مادر نگران سرنوشت فرزندان شان شده اند. فتیخان می گوید: رمضان به من گفت روزچهارشنبه روزموعود درپشت قریه " میانه ده " قرارما ، فرا می رسید. حال رمضان می خواهد وژمه را ببیند ولی این بار نمی خواهد با دست خالی نزد عشقش برود وحتما نشانه ای و هدیه ای را با خود باید ببرد. رمضان چیزی ندارد وهرچه در ذهنش فشارمی آورد که برای وژمه چه چیزی را می تواند ببرد ولی قادر به تحصیل آن نیست. دراین لحظه رمضان به فکرش می رسد که با خواهرش لیلا صحبت نماید وازوی کمک بخواهد. رمضان نمی تواند ماجرای عشقش را چنانچه به مادر گفته است را به خواهرانش بگوید زیرا قرارداد که با وژمه دارد همین است که نباید جزمادران، خبرعشق شان را بدانند.

 

رمضان ازخواهرش لیلا می پرسد خواهرجان دخترهای جوان هم سن سال تو چه چیزرا دوست دارد که برایش هدیه داده شود و یا مثلا من اگر کابل بروم وبرگردم تو و زهرا چه چیزرا دوست دارید که برای تان بعنوان یک عزیز،هدیه بیاورم. لیلا به رمضان می گوید: برار جان نکند شکاردختری ،اسیروگرفتارشده ای که چنین چیزی را ازمن می پرسی. البته من شک ندارم که دختران زیادی به ما پیغام داده که می خواهیم با رمضان ازدواج نماییم مادر،و من وخواهرم زهرا همه مان  می دانیم. تو ازلحظه که شعر می خوانی وبا آن صدای جادویی وملکوتی نوحه وآهنگ خوانده ای همه دختران دلباخته تو شده است وحالا من یقین دارم که کدام دختری به خودت چنین پیشنهادی داده است واین هدیه را برای وی می خواهی برار جان راستش را بما بگو آن دخترکی هست؟ و ما هم می توانیم شاهد عشق با شکوه تو با دختر زیبایی قریه مان باشیم.

 

 رمضان می گوید: خواهرگلم تو با زیرکی وتیزهوشی که داری کل قضایا را بدست آورده ای اری من عجالتا ازتو کمک می خواهم و به کمک کن که من کدام هدیه ای با خود داشته باشم. لیلا می گوید: برارجانم پیش من وخواهرت زهرا دو چیزاست که البته  برای ابراز عشق خوب است هردختری که آن را داشته باشد تا ابد به یادش می ماند یکی دستمالی که با دستان خودم گل های زیبای روی آن دوخته ام وهدفم این بود که این همه زحمت را برای روزی نشان دهم که آن را با دست خود به نامزد مورد علاقه ات بدهم حال همان را دارم ودیگر اینکه قاب آینه ای که زهرا دوخته را نیزداریم و آن قاب هم هدیه ای است برای عشق وخیلی عالی است. لیلا می گوید: اجازه می دهی با مادرجانم صحبت نمایم زیرا مادرجان می داند که من وزهرا برای قاب آینه و دستمال زحمت کشیده ایم وآن را آماده کرده ایم حال اگرمادر روزی ازما بپرسد ما باید جواب داشته باشیم. پس بهتر است که این مساله را با مادرم درمیان بگذاریم .

 

رمضان که ماجرای عشقش را به مادر صحبت کرده ومی داند که تمامی وجود مادر را درتصرف خود در آورده و با خرسندی زیادی به لیلا می گوید: اری خوارجانم حتما به مادر بگو واصلا درجلو چشم مادر با دستان نازینت به من دستمال وقاب آینه را بده و اگر مادر قبول نکرد آن وقت منم قبول دارم ومی نمی گیرم. لیلا و رمضان نزد مادر می روند . لیلا به مادر می گوید: مادر بچه ات به کسی ازآن همه دخترانی که با ما حرف زده خود با یکی ازهمان ها دلباخته شده وحال امروز می خواهد آن را ببیند وهدیه ای برایش ببرد ازمن کمک خواسته منم بهترین دستمال گل دوزی شده وقاب آینه که زهرا درست کرده را داریم . برار جانم هردو را ازمن خواسته من چه کنم.

 

 مادر می گوید: اری دخترم هرچه رمضان برادرگل تان بخواهد دراین راه مقدس کمکش کنید. ونگذارید برادرت کم بیاره وشرمنده معشوقش شود من هزاربار موافقم که هرچه دارید به رمضان کمک نمایید.لیلا وقتی این حالت را به مادرمی بیند کمی متحیرمی شود اما چیزی نمی گوید درهمان لحظه صندوقش را بازمی کند ودست مال گل دوزی شده سفید را که عطری به آن زده بود،وبه مشام می رسید را به رمضان می دهد. رمضان دستمال را ازلیلامی گیرد واشک های شادی کاسه چشمش را پرمی کند ونمی تواند چه گونه ازخواهرگلش لیلا تشکر نماید.لیلا می گوید: قاب آینه هم هست ولی آن را بدون اجازه زهرا نمی دهم کاری است که زهرا جان خواهر گلم برای تو کرده است هم دستمال وهم قاب آینه را برای تو درست کرده ایم این کار من است وآن کارزهرا خوارعزیزم. زهرا درچشمه دنبال آب رفته همین حالا برمی گردد ودرمورد قاب آینه با هم گپ می زنیم .

 

 درهمین لحظه است که زهرا با کوزه پرآب به خانه برمی گردد. لیلا ازجایش حرکت وبا تمام محبت کوزه را ازروی شانه زهرا پایین می کند وبعد می گوید: خواهرگلم بیا این جا بنشین که چه خبرهای خوبی برایت دارم. زهرا می پرسد چه خبری. لیلا می گوید: برارگلم خودش پیدا کرده ونگذاشته که ما برایش دست بکار شویم زهرا می گوید: اری برارما دراین دوسال غوغای بزرگی دربین دخترها ایجاد کرده نمی دانم خداوند چه صدای ملکوتی برای  برادرم داده که با شنیدن آن همه دخترها مجنون شده اند البته برارجانم نه تنها صدای ملکوتی دارد بلکه موهای طلایی  وقد رعنا برادر را هم کسی ندارد خوب دخترها ازخدایش هستند که چنین همسری را داشته باشند. منم که طرف خانه می یامدم درذهنم این مساله خطورکرد که برادر دراین روزها جفتش را پیدا می کند واین است خبرخوش شما.

 

 زهرا ادامه می دهد: خوب ازمن دراین راه چه کار وفداکاری ساخته است. لیلا می گوید: گپ تمام شده من با اجازه مادر دستمال را به برارم دادم چون امروزبرارجان ما ملاقات دارد وحال تو خواهرگلم قاب آینه را به برادرت بده که رمضان عزیزما کم نیاره.زهرا روی طرف مادر می کند می بیند که مادرچنان به وجد آمده که گونه های صورتش قرمزشده وکم تر چنین نشاطی را پس از مرگ پدردرچهره مادردیده بود.مادرمی گوید: دخترهای نازینم سعی کنید برادرتان کم نیاره وخجیل نشود هرچه می توانید با برادرتان کمک کنید ...ادامه دارد

 

 

 

حکایت های فتیخان (66)

 

روز چهارشنبه فرا رسید. رمضان با گرفتن هدیه به طرف نقطه  ای که وژمه باید گوسفندانش را آورده باشد، حرکت می کند. فاصله قریه با محل که وژمه گوسفندانش را آورده باشد نیم ساعت بیش نیست.رمضان ازتپه گگ بالا می شود وبرفرازتپه می بیند که وژمه گوسفندانش را به طرف قریه می آورد. فاصله رمضان وژمه خیلی زیاد نیست هردو هم دیگررا بخوبی می بینند. رمضان به وژمه می نگیرد وچشمانش، مثل چشمان عقاب که ریزترین شکارش را شناسایی می کند، تیزشده است. ازدورمی بیند که وژمه پیراهن قرمزی درتن کرده رنگ آن با رنگ گل های لالک قرمز که دشت هارا پرکرده ،گره خورده است.درحاشیه دامن لیلا گل های رنگا رنگ دیگری دیده می شود. وژمه وسکتی درتن کرده که برجستگی بدنش را گرفته است ولی زینت کاریهای روی وسکت خیره کننده است.

 

 بخصوص موقعیکه وژمه صورتش را به طرف خورشید برمی گردان، نورخوشید به سینه وژمه و روی وسکت دست دوزی شده با قطعات ریزآینه، اصابت می کند دراین حالت است که گویا دو خورشید آسمانی وزمینی با هم وصل شده است. نورخورشید دراوج درخشش صبح گاهی به بدن وژمه وریزموج آینه های دوخته شده به روی وسکت، وی می تابد. رمضان گاهی احساس می کند که خورشید کیهانی ازآسمان به زمین نشسته وژمه وخورشید یگانه ویکی شده اند.

 

این حقیقت داشت که چندین بار، وژمه تماما تبدیل به خورشید شد رمضان غیرازخورشید وتشعشات خیره کننده آن چیزی را نمی دید. این وضعیت چندین بارتکرارشد دلیل آن این بود که وژمه وقتی صورتش به طرف خورشید می شد ودستمال که روی سرداشت را ازروی سینه اش کنارزده وذرات کوبنده خورشید به آینه های روی سینه وژمه می تابید واین بود که وژمه عین خورشید می شد.رمضان درحالات که وژمه رو، طرف وی دارد ونه خورشید، می بیند که  دستمال زیبایی با رنگ آبی را روی سرگذاشته ولی بگونه دستمال را تنظیم کرده که گیسوانش را نگرفته و برجستگی های بدنش را نپوشانده است. رمضان با فاصله اندکی که با لیلا دارد، سه رنگ را می بیند. یکی رنگ زیبایی آبی که  دستمال وژمه است ودیگری رنگ سیاه که همان گیسوان کشیده شده وژمه ازدوطرف صورت بسمت سینه هایش باشد. وسومین رنگی قابل رویت، پوست سفید چهره زیبای وژمه است.

 

  تما شای سه رنگ، درحالتی مسیرمی شد که خورشید به روی وسکت وسینه وژمه وبا موج های آینه قاطی نشود دراین صورت وژمه عین خورشید می شد که درزمین نشسته باشد. رمضان هردوحالت برایش جالب بود ولی دوست داشت که خورشید با وژمه یک جا نشود وشاید حسودی اش می شد. وژمه برای رمضان با همان صورت سه رنگی آبی، سیاه وسفید با دامن قرمزبه رنگ گل های بهاری که تمام دشت دمن را گرفته بود،جذابیت داشت ودیدنی بود وخیلی دوست داشت وژمه را با این حالت بشتر وبشترتماشا نماید.وژمه هم رمضان را بخوبی می دید. وشاید چشمان وی هم همانند عقاب ازنوع ماده آن ، صید خود را دیده و دلیل مساله این بود که وژمه آینه ای که درجیب داشت بیرون کشید ونورخوشید را وارد آینه وبه طرف رمضان نشانه گرفت. نورپرتاب شده با آینه وژمه چشمان رمضان را هدف گرفت وچند بارنوربه چشمان رمضان اصابت کرد.

 

با این وضع هردو آهسته آهسته به هم نزدیک می شدند که شد. رمضان پیش دستی کرد ابتدا به وژمه سلام داد وبعد وژمه با همان لطافت های که درمقام یک دخترزیبا است، جواب داد.گوسفندان راحت به هرطرف می چرید.وژمه رمضان را دعوت می کند که درمقابلش بنشیند البته رمضان دوست داشت که درپهلوی وژمه نشسته باشد ولی وژمه می خواست رمضان درمقابلش نشسته باشد خوب هردو نشست ترجیحات خود را داشت اما سلیقه وژمه بهترازرمضان دیده می شد هدف این بود که هردو بدرستی تمامی وجود هم دیگر،خنده ها وقصه ها وحرکات چشم ابرو وحالاتی که درهنگام صحبت روی می دهد را  بخوبی احساس نماید واین کاربراساس سلیقه وژمه درنشست روبه رو تامین می شد.

 

وژمه می گوید: رمضان جانه می توانی بگویی که لیلا ومجنون دروصال چاه چه گونه باهم نشسته باشند. رمضان می گوید درکنارهم ولی وژمه می گوید: نه روبروی هم نشسته باشند.نشست روبرو برای من دیگه معنا دارد من خیلی دوست دارم که تورا دربرابردید کامل خود ببینم البته نوبت نشست های دیگرنیزفرامی رسد خیراست زیاد و زیاد عجله نداشته باش.حالاروی به روی هم می نشینیم وبا هم گپ می زنیم.رمضان می گوید: داستان را به مادرگفتی وچه گونه شرح دادی وموقف مادرچه بود.وژمه می گوید: اری من همه داستان را به مادرگفته ام نمی دانم مادرم درآن لحظه با پدرم ارتباط برقرارکرد وچه گونه شد که به فرمان پدربا تمامی وجود به سخنان من گوش می داد ودرپایان گفت من هرآنچه گفته ای قبول دارم ولی باید ازاین ولایت خارج شوی.حرف مادردرست است ما باید خیلی سریع وازاین ولایت خارج شویم درغیرآن غفار خان ملعون درمورد ما تصمیم مرگ باری می گیرد. مادرهیچ حرفی ندارد تنها یک حرف دارد که ما باید ازاین ملک ودیاربیرون شویم.وژمه ازرمضان می پرسد موقف مادرت تو چه بود؟.

 

رمضان می گوید: نمی دانم مادران ما چه قدرباهم نزدیک فکرمی کنند.واصلا نمی دانم که چه قدرسرنوشت ما وترکیب خانواده ما واینکه پدران ما دریک زمستان یکی با قهروخشونت طبیعت ودیگری با خشونت وخشم ارباب ازدست مان می روند. پدرم را موقعی برف کوچ گرفت که درهمان زمان پدرتورا درجنگ فرستاد وکشته شد وما دریک زمان یتیم شده ایم منم دو خواهردارم وشما هم هم دو خواهرهستید. منم دوبرادردارم وتو هم دوبرادرداری. مادران ما هردو با عشق مان با کمال میل رضایت داده اند وهردو ازما خواسته اند که باید ترک ولایت نماییم.مادران سخت نگران وضع زندگی ما هستند نکند هردومان باهم ازاین د نیا برویم.

 

 وژمه با این جمله آخیرکه باهم ازدنیا نرویم اشک هایش جاری شد رمضان گفت: چرا وژمه جان گریه کردی مگرازکشته شدن درراه عشق می ترسی. وژمه با انگشتان دست راست، اشک هایش را ازجلو هردو چشمش پاک کرد وگفت: نمی دانم چه داستانی است هروقت اشکهایم می ریزد حرفی این چنینی می شنوم وقتی که داستان عشقم را به مادرگفتم ومادرراضی شد ومن ازشوق خودرا به دامن مادرانداختم وگریه کردم مادروبعد خواهرم سمیه آمد، همه باهم گریه می کردیم من اشک شوق می ریختم مادر وخواهرم هم اشک غربت ومظلومیت می ریختند ولی هرسه مان گریه می کردیم دراین لحظه مادربه نقل ازپدرم گفت: که گل رحمان پدرتان بمن می گوید نگذار دخترانم گریه کنند وبعد گفت پدرتان می گوید: من به زودی دخترم وژمه را می بینم.

 

رمضان می گوید: یاللعجب. وژمه می گوید:خیراست. گام های بلندی به طرف وصال برداشته ایم. اینه بخیررضایت مادران را گرفتیم حال باید قصه کنیم که چه وقت زمان ازدواج را تعیین کنیم وژمه می گوید: حالا ماه اول تابستان است ما باید درماه دوم تابستان حال دروسط ماه ویا آخرما با هم برسیم وچه گونه ....ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (67)

 

این سومین نشستی است که وژمه و رمضان در پشت قلعه "میانه ده" دارد البته دراین گفتگو تنها خدای عاشقان حاضراست وهیچ کسی این صحرای مطهررا آلوده نکرده است.عشق وژمه ورمضان با صافی وپاکیزه گی گل های طبیعت قابل تعریف است. وژمه به رمضان می گوید: که زمان بسیاراندکی برای وصال مانده  مادران درجریان عشق مان گذاشته شده اند وهر دو مادر با این وصال موافقت کرده اند وهیچ حرفی جزفرارمان ازاین ولایت را ندارند.وژمه ادامه می دهد : رمضان جانه حالا نیمه های سرطان وماه بعدی اسد است .خان ما در28 اسد درمراسم سالگرد استقلال هرسال شرکت می کند.فکرمی کنم  امسال هم درمراسم جشن استقلال شرکت خواهد کرد که می کند زیرا وی از همین حالا درفکر جمع آوری بز و گوسفند برای مهمانان 28 اسد می باشد. سال گذشته چهار بزوگوسفند مارا به زور برد حرفش این بود که من سران مملکت را دعوت می کنم ویا هدیه به آنها می برم من خان بزرگ کوچی هستم برای مقامات حکومت سلطنتی، بز و گوسفند هدیه می برم.

 

 وژمه می گوید: بهترین فرصت برای آمدنم درخانه شما همین زمان باید باشد . بصورت قطع با رفتن غفارخان بطرف مراسم استقلال منم طرف خانه شما می یایم البته این قرار اولیه ما باشد چهل پنج  روز تا زمان موعود را داریم ومی توانیم هرچهارشنبه با هم ملاقات داشته باشیم وهیچ مانعی درکار مان نیست. امروزنگاه کن چه قدرهردوی مان دردل صحرا راحت هستیم دراین لحظه وژمه به گوسفندانش می نگرد. قوچ گله، روی گوسفندان ماده به نوبت سوار می شود وژمه می گوید: این قوچ را سی کن این بی تربیت ازما هم شرم نمی شود ومرتب کار خودش را انجام می دهد بعد با نگاه معنی داری به رمضان می گوید: همه موجودات چنین ارتباطاتی دارند واین تنها عاشقان ازجنس آدمی نیستند که کار استثنایی را کرده باشند.

 

 رمضان می گوید: درقرآن آمده که همه چیز جفت آفریده شده وقتی آدم خلق شد جفتش هم خلق شد. ادم  بدون حوا اصلا آدم نبود. وژمه می گوید : یعنی اینکه  من حوای تو شده ام  توبدون من معنا نداری این گپ خو درست است ولی منم بدون تو معنا ندارم ما با هم معنا پیدا می کنیم . رمضان می گوید: در زبان عاشقان عجب کلمات وادبیاتی جاری می شود ما عشق مان را به زمان خلقت آدم وحوا وصل کردیم  و گو اینکه فصل تازه ای ازعشق آدمی را تجربه می کنیم. خوب هرکس خودش آغاز است  وما هم با عشق ووصال مان یک مبدا هستیم. وژمه می گوید: در28 اسد وشاید قبلش که خان ما، طرف کابل برود آماد گی برای پذیرایی مرا داری ویانه . رمضان می گوید: من،مادر وخواهرانم هرلحظه آمادگی داریم که قدم هایت را روی چشم ما بگذاریم. من می دانم مادر وخواهرانم ازاین رویداد شوکه خواهند شد و این مساله برای شان اصلا باورکردنی نست.

 

رویدادی که تا حالا برای من یک رویا است. وژمه می گوید : نه عزیزم تو درحال رویا نستی، عشق من و تو یک واقعیت وهم یک حقیقت است. من حالا درمقابل تو نشسته ام دراین لحظه وژمه  سعی می کند زیبایی هایش را به رمضان نشان دهد دو دانه دگمه  وسکتش را باز می کند برجستگی های سینه اش ،همانند قبه ویا برجسته ترین انار قندهار، بیرون داده می شود البته همه آن زیبایی ها در زیر پیراهن که رنگ گل ها را داشت، مستتربود.گیسوان بلند وکم نظیر وژمه، همانند کمند که صیدش را دردام گرفتارنماید ازهردوطرف صورت زیبایش، به طرف برآمدگی های سینه اناری اش، کشیده شده. حال وژمه ترجیح می دهد که امواج کوبنده موهای زغالی اش را، به طرف شانه هایش پرتاب نماید دراین جا موهای طلایی رمضان وگیسوان سیاه وژمه و رنگ سبز طبیعت، تجسم کامل پرچم ملی وطن شان را نمایش می داد.

 

 خوب هردو فرزندان همین سرزمین وتولیدات همین آب وخاک هستند رنگ طلایی متمایل به قرمزرمضان وخط سیاه گیسوان با شکوه وژمه ورنگ سبزکه تمامی صحرا را گرفته بصورت طبیعی پرچم سه رنگ افغانستان را ایجاد کرده وگل های حک شده دامن وژمه با گل های روییده درصحرا همان نقش نگارهای وسط پرچم است.چشمان آهو مانند مانند وژمه با چشمان بادامی رمضان، گره خورده وخم ابروی وژمه دراین لحظه خود قیامتی برپا کرده است. حافظ دریک بیت درمورد خم ابروگفته است: درنمازم خم ابروی تو با یادم آمد، حالتی رفت که محراب به فریاد آمد . همه زیبایی های خلقت آدم دراین نقطه ازآفرینش جمع شده است اینجا باغ عدن وژمه ورمضان است گو اینکه نقطه آغازخلقت آدم وحوا، صحرای پشت قریه "میانه ده" باشد.

 

البته این قریه درفاصله زمانی اندک، شاهد با شکوه ترین رویداد ونزول وژمه درخانه رمضان خواهد بود. وبعدش هم درباغ عدن شان قابیل،  خونین ترین، ریزش خون را برپا می کند. رمضان همان گونه که درمقابل وژمه نشسته، تمامی زیبایی خلقت یک فرشته را درمقابل خود احساس می کند وبلا فاصله می گوید وژمه جان نمی توانی زود ترازبیست هشت اسد به خانه ما بیایی. وژمه با تبسم ونگاه به رمضان که انقلاب عظیمی دردل  رمضان برپا کرده می گوید: رمضان جانه خیلی عجله داری و مشتاق وصال هستی.خوب  خیراست من این کار را می کنم.مقصد آماد گی برای مهمان عزیزتان داشته باشید.منم احساس می کنم تو هدیه الهی ومجنون من هستی ومنم احساس می کنم که لیلای توشده ام.شاید عشق من شدید ترازلیلا باشد.

 

دراین لحظه رمضان دستمال وقاب آینه را به وژمه می دهد ومی گوید: این هدیه ناقابل من است لیلا خواهرم این دستمال را بخاطر روزجشن عروسی من دوخته است واین قاب آینه را خواهردیگرم زهرا دست بافی کرده است ومنم هنگام عزیمت ازخانه ودیدار معشوق ازآنها کمک خواستم وآن دو دوردانه زندگی این دستمال واین قاب آینه را به من داد.وژمه هدیه را می گیرد با تمام وجود نگاهی  به دستمال وقاب آینه می اندازد وحالا گو اینکه وژمه همه حواسش را متمرکز زیبای های دست دوزی لیلا وزهرا کرده باشد. وژمه پس ازنگاه طولانی، دستمال را می بوید وقاب آینه را روی چشمانش می کشد.بوی دستمال رمضان، تاثیرات عمیق و ویران گری درقلب ومغزوژمه می گذارد همان تحولی که یعقوب با بوییدن پیراهن یوسف برایش خلق می شود...ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (68) 

 

وژمه می گوید: لیلا وزهرا یک بخش ازعشقم را با خود برده است واه این دو دختر نازنین چه قدر مرا غافل گیرکرده اند منم درمقابل تو وخواهرانت کم آمده ام دراین عشق وشدت آن تو معاونان چون لیلا وزهرا داری اما من دراین عشق ازمادر و خواهرم چیزی نخواستم. خوب من نگفتم که به ملاقات عزیزم می روم اگرنه سمیه جان مرا نیزکمک می کرد.رمضان می گوید: این حرف ها چیست که می گویی من تو را می خواهم ودردل من قصرعظیم بهشتی ساخته ای دراین قصر، من همه چیزدارم. وژمه می گوید: من با داشتن لیلا وزهرا ،هرگز احساس تنهایی نخواهم کرد من از همین حالا دلباخته خواهرانت شده ام وهنگام بازگشت ازطرف من، دست های لیلا وزهرا را بابت هدیه گران بهای شان می بوسی.

 

 دراین هنگام وژمه چوری های دستش را باز می کند ومی خواهد تمامی آن را که بالای پنجاه حلقه می شد را به رمضان بدهد اما رمضان گفت من تنها بیست دانه ازچوری هایت را به خواهرانم لیلا وزهرا می برم ده تایی برای شان تقسیم می کنم ومی دانم ازشوق به آسمان پروازخواهند کرد این اولین باری است که آنها چوری دردست شان می کنند واین برای شان حیرت انگیز خواهند بود من می دانم با هدیه تو تمامی افکارخانواده ام دیگر گون خواهد شد آنها ازمن می پرسند که این همه چوری را ازکی آورده ای درملک ما رسم چوری نیست دخترهای هزاره دست رسی به چوری ندارند. رمضان می گوید: راستی وژمه جان من در برابرپرسش های خواهرانم چه بگویم انها می دانند که من عاشق دختری شده ام اما چه دختری وازچه طایفه ای این را دیگر نمی دانند.

وژمه کمی به تفکرمی رود وبعد می گوید: زمان وصال ما نزدیک است هیچ اشکالی ندارد به مادرت بگویی که معشوق من دختری کوچی است البته تنها به مادرت وبعد مادرمی تواند لیلا وزهرا را توجیه نماید ویا هم اگراطمینان داری که لیلا وزهرا این رابطه را بکسی نمی گویند هیچ اشکالی ندارد به آنها هم بگو کارما ازاین چیزها گذشته است من به زودی وارد خانه شما می شوم وهمه چیزآشکار خواهد شد وبعد خیلی زود ازاین ولایت می رویم.رمضان با خود می گوید:وژمه کاملا درست می گوید خواهرانم دختران گلی هستند که هرچه بخواهم همان را می کنند ومحرم اسرارزندگی ما هستند. زمانی زیادی گذشته است.رمضان می خواهد حالا ازلیلا جدا شود قراربعدی هم روزچهارشنبه هفته آینده است.مکان ملاقات باز هم همین جا ودرهمین صحرا تعیین می شود.

 

رمضان می گوید: وژمه جان درمذهب ما عقد است من وتوبا هم عاشقیم ولی هنوزمحرم نستیم وبه همین دلیل من دستم را به تو ندادم.وژمه می گوید مگرعشاق نامحرم هم دارند من این مساله را نمی دانم هرچه که می خواهی درمورد من همان را بکن من دیگرمتعلق به تو وجزازوجود توشده ام. درمذهب ما جرگه قومی سبب انعقاد زوجیت ودعای مولوی می شود حالا که این حرف غیرممکن است تو خودت برو برای عقد زوجیت همان قوانین خود را پیاده کن بعد وژمه می گوید: شما چه رسمی برای ازدواج دارید. رمضان می گوید: ما اولا اجازه ورضایت را لازم داریم درثانی مهرودیگرشروط ضمن عقد.وژمه می گوید این که خیلی آسان است واقعا مذهب شما اهل تساهل است. خو،بگو مهرچیست؟ رمضان می گوید: مهرمقدارپولی است که موقع عقد ذکرمی شود مثلا ده هزارافغانی بیشتر ویا کم ترباید پول درمیان باشد وبعد شروط دیگر.

 

وژمه می گوید: خوب ده هزارافغانی قبول است شرط دیگراینکه ترک این دیارنماییم برویم بجای که کسی مزاحم ما نباشد. من همین دوتا را می خواهم.رمضان می گوید: خیلی خوب من با داشتن همین شرط ومهرمی روم نزد ملای خود وعقد می خوانم. عقد همان دعا است که خوانده می شود.رمضان می گوید: نمی دانم ملا خودش می داند وژمه می گوید: بعدش چه می شود.رمضان بعدش ما باهم حلال می شویم می توانیم بجای رو برو درکنارهم بنشینیم وبه هم دست بدهیم وبعد رمضان ساکت می شود.وژمه می گوید: تا آخرش را خواندم خوب این کاردرملاقات بعدی انجام می شود.رمضان می گوید آری من پیش ملا می روم عقد می خوانم ودرملاقات بعدی با هم حلال ومحرم هستیم.وژمه می گوید: خوب مبارک تان باشد اگردرنشست دومی می گفتی من برایت اجازه می دادم که عقد بخوانی ودراین نشست خیلی کارها می کردیم.خوب خیراست ما ضرب المثلی داریم ماهی را هروقت ازآب بگیریم تازه است. درملاقات بعدی کاری که تا حالا نکرده ایم، آن را می کنیم.

 

رمضان ووژمه با این جملات ازهم جدا می شوند وهردو درفاصله های هرچند دقیقه به هم دیگرنگاه می کردند وبه این صورت ازهم دورودورترمی شوند ولی این دوری مقدمه نزدیک ترین حالات بعدی شان درچهارشنبه آینده است.وژمه گفته است که کارهای که تا حالا نکرده ایم آن کارها را خواهیم کرد خوب با هم زن شوهرازنوع آدم وحوا می شویم درجنت صحرایی مان هرکارکه دل مان خواست انجام می دهیم.رمضان ووژمه هردو چیزی جزهمین تخیلات واقدامات برای چهارشنبه بعدی ندارند.رمضان ازگردنه می گذرد وبا دست های خود به وژمه اشاره می کند به این صورت بسرعت طرف خانه ملا "میانه ده " روان می شود.رمضان دیگربه خانه نمی رود مستقیما به خانه ملا محسن می رود.تا وژمه را برای خود حلال نماید.

 

رمضان وارد خانه ملا محسن می شود.ملا می گوید: رمضان جان آینده بسیارخوبی داری درتمام منابروروضه خوانی نوحه ها واشعاری که می خوانی مردم را کباب می کنی خداوند برایت عجب نعمتی داده وتوذاکرآغا حسین بن علی هستی وآن امام بزرگوارتو را خواسته است.کاش من یک سوم صدای وحنجره تورا می داشتم.ملا محسن تمامی صحبت هایش حول نوحه خوانی وصدای ملکوتی رمضان است. اما رمضان غرق دردنیای وژمه وملاقات روزچهارشنبه آینده است.ملا محسن می گوید: رمضان جان کمی پکروهوش پرک دیده می شوی خیرت خو است نکند عاشق کدام دختری شده ای البته وقت ازدواج تان هست وحق داری.رمضان می گوید: اری همین طوری شده آمده ام که عقد مرا بسته نمایید.ملا محسن می گوید: این خوب است ولی خودت هم می توانی این کاررا نمایی مگرچهارماه پیش با هم عقد بچه محمدعلی فرزند زوارعلی را باهم نبستیم که بستیم.

 

 

 دراین لحظه رمضان یک صد هشتاد درجه تغییرمی کند وتکان می خورد که چه خوب شد این کاررا باید خودم بکنم زیرا غیرممکن است که نام وژمه را بگیرد.رمضان می گوید: اری درست جناب استاد من خودم همین کار را می کنم ملا محسن می گوید البته مستحب است که عاقد دونفرباشند دیگراینکه اگرشیرنی خوری داشتی نمی گذارم تنها قند را بگیری حق وسهم مرا فراموش نکنی دیگراینکه درمراسم عقد کنان مردم را خبرمی کنی کارتا شه کی خو نیست.رمضان می گوید: بسیارخوب من همه کارها را می کنم وشما را درجریان می گذارم ملامحسن می گوید: خوب بگو دختر،کی هست ازکدام قریه از"میانه ده" یا قلعه گگ ویا جای دیگر.رمضان می گوید: هفته آینده خدمت می رسم وبعد بشما می گویم که با کی ازدواج می کنم.

 

رمضان ازخانه ملامحسن بیرون می شود یک راست می رود به منبر همان جای که علم ابوالفضل نصب شده وخودش درآن منبرشور،انگیزترین نوحه ها را خوانده ومردم را کباب کرده است. وارد منبرمی شود ابتدا علم را دربغل می گیرد وازصمیم قلب درپای علم برای سرنوشت خودش و وژمه دعا می کند وبعد می رود بیرون وضو می گیرد برمی گردد دورکعت نمازحاجت می خواند وبا کمال خشوع، خضوع روی طرف قبله کرده عقد خود را با وژمه به این صورت می بندد: انکحت نفس موکلتی وژمه بنت گل رحمان لنفسی رمضان ولد میرزا حسین علی المهرالمعین المعلوم .قبلت نکاح لنفسی هکذا. زوجت نفس موکلتی وژمه بنت گل رحمان لنفسی رمضان ولد میرحسین علی المهرالمعین المعلوم. قبلت التزویج لنفسی هکذا .رمضان سه مرتبه جملات عقد را می خواند وبعد با کمال خوشحالی درحالیکه تمامی ذهنش را وژمه گرفته بود ازمنبرخارج می شود وبه خانه می رود.

 

مادرازجایش حرکت می کند صورت رمضان را می بوسد بعد می گوید: بچیم چه قدردیرکردی ما را بکلی نگران کردی بخیرآمدی عروس گلم وژمه جان را دیدی. رمضان می گوید: اری مادر دیدم...ادامه دارد


حکایت های فتیخان ( 69)

 

مادرمی گوید: بچیم چه تصمیم گرفتید وچه گفتید بخیرعروس می تواند به خانه ما بیاید وکی می یاید وبعد بچیم درباره خطرات کارتان وخارج شدن ازاین ولایت صحبت کردید. رمضان می گوید: اری مادر،عروس تان به زودی خواهد آمد وازنزدیک وی را خواهی دید.وژمه هدیه الهی ویک فرشته است که خدا برایم عنایت کرده مادر نمی توانم برای شما توصیف نمایم هروقت دیدی آن وقت خواهی دید که چه عروس نازنینی درخانه ات داری.می دانم نزول وژمه درخانه ما باعث شادمانی بزرگی خواهد شد خواهرانم لیلا وزهرا بهترین دوست را با خود خواهند داشت.مادرمی گوید: خی بچیم آمادگی عروس گلم را بگیریم کمی به سرصورت خانه برسیم خانه را باید کمی رنگ نماییم خواهرانت بهترین پرده های گل دوزی شده دارد خانه ای که من با پدرت زندگی می کردم را منظم می کنیم شکرسه اطاق داریم یکی ازآن سه اطاق مال شما است.

 

 رمضان می گوید: آری مادر اطاق پدربهترین اطاق است ما همانجا برای چند روز زندگی می کنیم وبعد دعای شما را گرفته ترک بلاد می کنیم. دراین لحظه لیلا وارد می شود وبعدش زهرا هردو خواهردوربرادرش حلقه زده سوالات پی هم درمورد نامزدش می کنند لیلا نگاهی به جیب برادرمی اندازد دهان جیب رمضان بازوچوری ها بخوبی نمایان بود.لیلا تاب نمی آورد می گوید: برادربرای ما چه آورده ای حتما ازدکان ویا ازکوچی ها کدام چیزی خریده ای برادرجان بیرون کن که ببینیم رمضان که گپ را گرفت وبا این جملات که لیلا به زبان جاری ساخت دیگرتوجیه کردن چوری ها خیلی آسان شد.رمضان دست به جیبش می برد وبیست دانه چوری را بیرون می کشد چه چوری های که برق می زد.

 

 لیلا وزهرا می گویند این چوری ها را خریدی.رمضان می گوید: ده دانه چوری ازبازار که کوچی ها آورده بود را خریدم ده تا مال لیلا وده تای دیگرمال زهرا. لیلا وزهرا بسرعت چوری ها را با رنگ های گوناگون بین شان تقسیم می کنند وهردوبه سرعت روی دست شان می کنند به این ترتیب برای اولین باراست که لیلا وزهرا چوری دردست شان می کنند مادردست دخترهایش را می گیرد وبه چوری ها نگاه می کند وسخت خرسند می شود.رمضان هم ازشادی بخود نمی گنجد.وژمه گفته بود که ازطرف وی دستان لیلا وزهرا را ببوسد رمضان می گوید خواهران گلم نامزد من ازبابت هدیه تان خیلی خوشحال شد وبه من گفت که ازطرف وی دستان تان را ببوسم لیلا می گوید: خدا را شکر، برادرجان که نامزدت خوشحال شد اینه بگیردستم را ببوس زهرا می گوید: نه اول برادرجان دست مرا باید ببوسد اگراول برادرازطرف نامزدش دست مرا نبوسد خوب من خفه می شوم.رمضان می گوید: اول لیلا، هم کلان است وهم اینکه دستمال عطراگینش را به من داد وبعد ش دست  زهرا را می بوسم، خیراست لیلا کلان است.رمضان به نمایندگی ازوژمه دستان خواهرانش را می بوسد وبی نهایت تشکرمی کند وبعد دستان مادررا به صورت می کشد ومی بوسد.

 

رمضان ازاینکه مساله توجیه چوری ها حل شد، خیلی خوشحال بود.لیلا گفت: برادرجان عروس کی به خانه ما می یاید مادرمی گوید: عروس بخیرقدمش نزدیک است شاید یک ماه بعد، عروس ما به خانه بیاید.وژمه عروس ما است که مثل ماه است.زهرا می گوید: مادرنام عروس ما چه است رمضان می بیند که مادراشتباه کرده می گوید: نام عروس ما معصومه است. لیلا می گوید مادرمعصومه نگفت یک نام دیگررا گفت که ما نشنیده بودیم مادرمتوجه می شود که بد جوری اشتباه کرده می گوید: رمضان بچیم نام نامزد خودرا به خواهرانت بگو.رمضان می گوید: نامزد من، معصومه نام دارد. لیلا می گوید: معصومه را می شناسم ازقلعه گگ است دخترصفدرعلی.زهرا می گوید: نه معصومه دوست من از"میانه ده" ما است من اورا بخوبی می شناسم او عاشق برادرم است. من معصومه را می شناسم.

 

 رمضان می گوید: نه خواهرم ازمیانه ده نیست اگرمی بود که من بیرون نمی رفتم لیلا گفت: دیدی که گفتم ازقلعه گگ است رمضان می گوید: نه خواهرم ازقلعه گگ هم نیست زهرا ولیلا به تحیرمی روند که عروس ازکجا باشد ازمادر می پرسند عروس ازکجا باشد مادرشان می  گوید خوب، دخترانم حدس بزنید عروس ازکجا باشد.لیلا وزهرا می گویند: اگرازمیانه ده وقلعه گگ نباشد خیرما جای دیگررا بلد نستیم .ما می فهمیم که برادرما درهمه جا دعوت می شد درهمه جان نوحه وشعرخوانده  وبا این قد رعنای که دارد معلوم است که دخترهای زیادی عاشق برادرشده ما چه می دانیم ازکجا باشد. لیلا می گوید: خوب برادرجان بگوبرای ما که عروس گل ما ازکجا است وچه طورسلیقه دارد ما می خواهیم حجله را مطابق میل وی تزیین نماییم.

 

 رمضان می گوید: تشکرخواهران گلم شما کارتان را بکنید وازاینکه بهترین هدیه را به من دادید ونامزدم را بی نهایت خوشحال کردید ممنون شما هستم. شما تاجای که درتوان دارید مطابق ذوق تان وبا کمک ازمادر، خانه عروس را زیبا ومقبول نمایید من مطمین هستم هرچه شما دوست داشته باشید وژمه جان همان را دوست دارد. زهرا می گوید: نامزد شما وژمه نام دارد.رمضان نه خوارجان معصومه. لیلا می گوید: نه برادرکدام گپی است نه تو ونه مادرگپ اصلی را بما نمی گویید تا حالا هردوی تان نام عروس را وژمه گفته اید وبعد می گویید معصومه. معصومه که نام دخترهزاره است اما دخترهزاره وژمه نام ندارد این عروس هرکی باشد ازقوم هزاره نیست .ممکن است سید باشد ویا شاید ازکابل آمده دخترهای کابلی وشهری است.

 

رمضان که سخت گرفتاراشتباه خود شده بود می گوید خوهران گلم نام عروس معصومه جان است.زهرا می گوید: خوخیراست مارا عروس درکاراست حال نامش هرچه می خواهد باشد.ما وظیفه داریم که حجله عروس برادر را جورنماییم وجور می کنیم من بهترین گل دوزی ها را برای برادردارم زهرا می گوید: منم بهترین پشت بالش را گل دوزی کرده ام نقشه های باغ، آهو سیمرغ وصحرای" میانه ده" را کشیده ودوخته ام تنها فکرمی کنم لحاف برای زمستان کم داشته باشیم که رمضان جان تهیه نماید. مادرمی گوید: نه لحا ف زمستانی لازم نیست رمضان بزودی مسافرمی شود.لیلا می گوید یک زمستان را که با ما هست وبعد مسافرخواهد شد.رمضان می گوید: خو،خیراست یک دست لحاف زمستانی تهیه می کنیم. زهرا می گوید: برارجان پنبه ازبازاروپارچه بخر بعد ما خود بهترین لحاف را می دوزیم. ما چیزی کم وکسرنداریم کارما به بهترین صورت ممکن انجام می شود.

 

اما اینکه چه طورعروسی می گیرید وچه قدرمهمان دعوت می کنید وچه قدرطویانه می دهید این دیگرمربوط خود شما ومادرمی شود برادرجان فکرمی کنم کمی قرض دارمی شوی.مادرمی گوید: خو،خیراست بخیرازگله دختران پس بختم قرض داری ها را کم می کنیم با عروسی رمضان، لیلا هم ازخانه رفته وپس بخت شده است. تاحالا هفت نفر، خواستگاری هردودخترم آمده اند. زهرا می گوید: اری همی خواهرم کمی عجله دارد مه خو کوچک هستم لیلا می گوید: تو بخاطرخودت می خواهی مرا ازخانه بیرون کنی تو خواهر،آتش را روی نان خود می کشی. مادرمی گوید آدم خوب پیدا شود هردو دخترم را پسی بخت می کنم ازآدم تا حاتم دخترها پسی بخت شده ولی حالا مساله رمضان بخیرتمام شود آن وقت درباره شما هم تصمیم می گیریم....ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (70)

 

فتیخان به نقل ازرمضان حکایت عاشقانه را به این جا رسانده بود غلام فتیخان می گوید: خدایا عاقبت وژمه را ورمضان را بخیربگرداند من ازشرح داستان ارباب وازحالات روحی وروانی وی احساس خطرکرده ام نمی دانم بصورت ناخود آگاه وجدانم تکان خورده است وبه من الهام می شود که گویا خیانت بزرگی درکاراست.غلامحسین داروغه می گوید: نه بچیم غلام این طوری نیست دهانت را ازخیربازکن تو گرفتارهمان قصه گلک ها درقصرامیرجبارشده ای.بلقیس گلک نه ساله که ازشدت تجاوز امیر، جان داد،هنوزتاثیراتش را روی تو گذاشته است.غلامحسین داروغه می گوید: حکایت بچه ملاقربان همه را نزدیک بود دیوانه نماید و دیدیم که چه شب های برما گذاشت.ولی غلام هنوز،د چورت نیست.

 

غلام می گوید: اری بلقیس گلک نه ساله هرگزفراموش من نمی شود اگرروزی ازغصه بمیرم ویا خود را ازکوه لول بتم ،مرا ملالمت نکنید.اما حکایت اربابم درمورد وژمه ورمضان مرا نگران ساخته، اینه معلوم خواهد شد که خیانت بزرگی درحق این دو جوان عاشق خواهد شد مه دیگه گپ نمی زنم به حکایت ارباب فتیخان گوش می کنم. کربلایی حسن می گوید: خوب،فتیخان ادامه دهید که رمضان چه کرد. فتیخان که با صحبتهای غلام کمی پکرشده بود گفت: قصه من درکجا رسیده بود ازیادم رفت مگرغلام می گذارد که آدم به حرف ها وخاطرات خود ادامه دهد.غلامحسین داروغه می گوید که رمضان درخانه با مادروخواهرانش ترتیب حجله عروسی را می داد.

 

فتیخان گفت: اری رمضان به من نقل کرد که خواهرانم درطی دوسه روزبهترین حجله عروسی را برای ما درست کردند.مادراز زحمات دخترانش خیلی ذوق زده شده وتشکرکرد.رمضان هم با تماشای حجله عروسی بکلی خودش را باخته بود این همه ذوق وسلیقه ازهمه مهم تراین همه امکانات وتزیینات برای رمضان غافل گیرکننده بود.می خواست ازخواهرانش بپرسد که این همه زرق برق واین همه گل دوزی دست دوزی را چه گونه تهیه کرده اید ولی خجالت کشید دیگرلزومی نداشت ازخواهرانش بازجویی نماید.اما لیلا بخاطراینکه خاطربرادرش را جمع کرده باشد وبه سوالات ذهنی وی پاسخ داده باشد گفت: برادرجان می خواستی بپرسی که ما این همه گل دوزی را چه گونه انجام دادیم.

 

 برارجان ما ازپدرجان مان که خداوند رحمتش کند ودرزیربرف کوچ ازدست ما رفت پول می گرفتیم و بعد به با با می دادیم که برای ما نخ گل دوزی پارچه بخرد که می خرید کاری که امروز می بینی حاصل سالها رنج مشترک وکارمشترک من وزهرا با پول بابا است. ما ازدختران وزنان " میانه ده" وقلعه گگ نقشه های گل دوزی را یاد گرفتیم وبعد آمدیم ازپیش خود روی کاغذ وبعد روی پارچه کشیدیم وبا نخ وسوزن که داشتیم شروع کردیم واین گونه کارهای مان را بدون اینکه کسی بداند وتوجه همه را جلب نماییم به کارخود ادامه دادیم ما حالا استا درمیان همه دختران قلعه گگ ومیانه ده شده ایم ازاین بابت هم چیزهای را بعنوان حق استایی گرفته ایم.

 

برادرجان ما یک مقدارپول هم پس اندازکرده ایم نمی گذاریم که برادرگل ما یگانه یاد گارپدرما خاروذلیل شود گرچه برادر جان هم دراین دوسال شکرخدا بابت نوحه هایش مردم برایش کمک کرده و دختران دیوانه رمضان جان ما شده خدا را شکرکه رنج وماتم پدرما کم کم ،گم می شود.رمضان حالا می خواهد دست خواهرانش را ببوسد چند لحظه پیش این لیلا وزهرا بودند که دست شان را به رمضان داد ورمضان دینش را ادا کرد زیرا وژمه گفته بود که ازطرف من دست خواهرا نت را ببوسی وحالا به احترام وارج گذاشتند به خدمات شکوهمند لیلا وزهرا می خواهد دستان خواهرا نش را روی چشم گذاشته وببوسد. رمضان این کاررا کرد ودستان خواهرانش را بوسید.

 

حالا رمضان هیچ مشکلی برای دعوت وپذیرایی معشوقش را ندارد خانه ای درست کرده که صد بار بهترازخیمه ای است که وژمه زندگی می کند.رمضان دیگرشرمنده معشوقش نمی شود وکم نمی آورد ازطرفی هم می داند که وژمه درفکراین گونه چیزها نیست عاشقان می خواهند به عشق شان برسند خواه درچاه باشد ویا درخیمه وصحرا مهم وصال است.ولی خوب چنین چیزهای هم تاحدی لازم است که حالا لیلا وزهرا آن را بدرستی به کمال رسانده اند.

روزها می گذرد فصل تابستان امسال تمامی زیبایی هایش را گو اینکه برای وژمه ورمضان عرضه کرده است. تابستان بگفته همه مردم ، استثنایی است.آن قدردرصحرا گل وگیاه روییده گواینکه فصل تابستان هرچه درتوان دارد می خواهد آن را دراختیاروژمه ورمضان بگذارد.گو اینکه این فصل هم دانسته که باید وژمه ورمضان را خدمت کرد همه گل هایش را درزیرپای عشاق فرش نماید وهرچه درتوان دارد دراختیارشان بگذارد زیرا که وژمه ورمضان گو اینکه مهمان شان هستند وبه زودی عازم سفربه مرزهای نا پیدا می شوند.بهاروتابستان امسال می خواهد بخوبی ازعشاق، مهمان نوازی نماید اما اینکه فصل بعدی با عاشقان چه می کند آن دیگرمربوط بهاروتابستان وژمه ورمضان نیست.

 

طبیعت هم درخدمت به انسان تقسیم کارو وظایف می کند وهربخش ازسال می خواهد کارهای خودش را انجام دهد.وژمه ورمضان ازفصل زمستان سخت می ترسند زیرا هردو دردومقطع اززمان وجغرفیا،پدران شان را ازدست داده اند.خشم زمستان پدررمضان را به کام مرگ خود فروبرد وبازهم در فصل زمستان غفارخان پدروژمه را به کام مرگ می فرستد.وژمه قاتل پدرش را می شناسد.غفارخان قاتل پدراوست که دوسال پیش دریک زمستان سیاه درجنگ ظالمانه فرستاد وکشته شد.فصل زمستان برای وژمه ورمضان تجربه شد.حال فصل تابستان سال هزارسیصد چهل سه است.تا حالا که بهترین خدمات را این فصل برای عاشقان داشته است.

 

سه ملاقات فوق العاده وفراموش ناشدنی دراین فصل بین وژمه ورمضان انجام شده است هریکی بهترازدیگری بوده است وحالا نوبت ملاقات چهارمی است وبعد قرارمی گذارند که وژمه به خانه رمضان کی وچه وقت ،نزول اجلال نماید. دراین فصل قراراست که عاشقان به وصال برسند...ادامه دارد



حکایت های فتیخان (71)

 

فتیخان می گوید: رمضان به من گفت که صبح چهارشنبه طبق قرارکه با وژمه گذاشته بودم، عازم صحرایی عدنی خود شدم.دو نقطه "چشمه وصحرا"،که مکان های تلاقی وملاقات ما بود، هرگزازیاد وخاطره من محو نمی شود.صحرا همان گونه که گفتم واقعا تبدیل به صحرای عدن برای وژمه ورمضان شده بود.طبیعت بهاروتابستان امسال گو اینکه تمامی همت خود را براین گذاشته که صحرا را تبدیل به عدن برای وژمه ورمضان نماید که کرده بود. رمضان همان گونه که ازمیان گل های صحرایی طرف میعاد گاه می رفت، تماما با عطرگل های صحرایی سروکارداشت. وچند دانه گل زیبا را دردست گرفته وبوی کنان ،مست خرامان طرف وعده گاه راه می رفت.

 

 رمضان ازگردنه حایل بین بین قلعه " میانه ده" وصحرا عبور می کند درهفته گذشته با، بالا شدن روی تپه، وژمه را با گله گوسفندان وزنگوله های آویزان به گردن بزها را می دید ومی شنید ولی حالا هرچه نگاه می کند خبری ازوژمه وگوسفندانش نیست. رمضان چشمانش را فشارمی دهد وگاهی با دستانش پاک می کند نکند چشمش کورشده که معشوق وعلایم آن را نمی بیند ولی بازهم به چهارطرف به دقت می نگیرد،اثرونشانه ای ازوژمه وگوسفندانش نیست. رمضان کمان کان به طرف میعاد گاه چهارشنبه گذشته دروسط صحرا گام برمی دارد ولی دراینجا تنها آسمان آبی، صحرایی پرازگل وسبزه وخودش دیگر هیچ چیزی را نمی بیند و به این ترتیب به نقطه جلوس مشترک با وژمه درهفته گذشته می رسد ولی جای وژمه خالی است.

 

رمضان درست درجای که وژمه نشسته بود می نشیند وپیش ازنشستن به چهارطرف صحرا می نگیرد ولی هیچ خبری ازوژمه نیست.رمضان لحظه ای به فکرفرومی رود واحتمال هرگونه حوادث ناگواررا درذهنش عبورمی دهد.بزرگترین نگرانی، کشف اسرارعاشقانه است.غفارخان اگردانسته باشد که چنین رویدادهای درداخل قبیله اش پیش آمده آن وقت جهنمی برپا خواهد کرد.رمضان شروع به خواندن اشعارباصدای ملکوتی اش می کند.همان گونه که شعرمی خواند تمامی خاطرات روزاول ملاقات درچشمه درذهنش کشیده می شود ولی دیگرهرگزآن اتفاق نمی افتد وخبری ازوژمه نیست.رمضان شعر می خواند ولی فکرش جای دیگراست.

 

 فضای ذهن رمضان را تشویش ترسناکی اشغال کرده است به همین خاطراست که می داند خوب شعرخوانده نمی تواند وگاهی اشعارش ازدستش می رود وفرا موش می کند او حق داشت زیرا برای کاری دیگری درصحرا آمده و با وژمه قراراستثنایی داشت همه چیزباید به تمام وکمال می رسید.رمضان خود را محرم وژمه ساخته ومی خواست این باربدون سانسورتمامی وجود هم دیگر را ببینند با هم محرم شده خطبه عقد ونکاح خوانده شده دیگرهیچ مانعی درکارشان نیست.رمضان با این تخیلات وارد صحرای عدن پشت قلعه میانه ده، شده بود ولی حالا همه تخیلاتش نقش برآب شده وصحرای وجود رمضان دراشغال قوای اهریمن درآمده هرلحظه نگرانیهای وی را چندین برابر می کند دراین شرایط وی چه گونه می تواند شعربخواند که نمی تواند.

 

رمضان بی تاب می شود ازجایش حرکت می کند دیگرنا امید و ازهمه چیزمتنفرشده دیگرهیچ چیزدرنظرش زیبا نیست وی بجای صحرای عدن خود را درصحرای برهوت احساس می کند همه چیزتغییرکرده دنیا وما فیها عوض شده.رمضان درمیان بوته ها دیوانه وارراه می رود وبجای که درهفته گذشته، قوچ وژمه با گوسفندان هوس رانی می کرد می رسد. کمی با نوک پایش با خاک های محل عشق بازی گوسفندان را می کاود وبازی می کند دراین لحظه ماری اززیرخاک با نیش زهرا آلود پای رمضان را نیش می زند.

 

زهرمار،چنان دردی را ایجاد می کند که بجای شعرحالا فریاد رمضان به آسمان چهارم می رسد وچندین بارازوژمه کمک می خواهد ولی وژمه نیست.رمضان با دستمالی که درجیبش داشت محکم محل نیش مار را می بندد ولنگان لنگان طرف قریه برمی گردد.هنگام بازگشت با دو درد وتالم وحشتناکی گرفتارشده. درد، درونی ناشی از فراق وژمه که مغز استخوانش را می سوزاند. این درد برای رمضان هفت پشت پدرش را کفایت می کرد ولی حالا نیش مار نیز به آن اضافه شده. رمضان بدترین حالات روحی وجسمی خودرا می گذاراند به این ترتیب به خانه می رسد.

 

مادرکه رمضان را به این حالت می بیند سخت پریشان می شود وبا تمام وجود فرزندش را درآغوش می گیرد وازوضع وی می پرسد.رمضان اشاره به انگشت پای خود می کند ومی گوید مارانگشت پایم را نیش زده است.مادر رمضان سریع با بچه کوچکی که جلوخانه شان بود را صدا می زند وازاو می خواهد که زود درخانه خلیفه ناظربرود لیلا وزهرا را خبرکند. کودک به خانه خلیفه ناظرمی رود به لیلا وزهرا که پارچه برای خیاطی برده بود، را خبرمی دهد که رمضان را مارگزیده.لیلا وزهرا خوهران رمضان خیاطی را ترک شتابان طرف خانه می یایند.

 

مادردرکنار رمضان نشسته وناخن رمضان را می مکد تا زهرهای مار را ازجسم فرزندش خارج نماید.مادراست خودش زهررامی خورد تا فرزندش را نجات دهد.به این ترتیب کمی ازدرد های رمضان کاسته می شود وعرقی که پیشانی اش را گرفته بود را پاک می کند لیلا وزهرا درکنار رمضان نشسته به دقت تجربیات مادر را درمورد درمان مارگزیده گی اجرا می کنند.مادررمضان، دواهای یونانی داشت وکمی مملایی اصل را آب کرده به همراه چای به رمضان می دهد. رمضان با لیلا وزهرا نگاه می کند بخاطراینکه خواهرانش متاثرنشود، می خندد ومی گوید: در راه عشق آدم چنین زحماتی را باید ببیند تا قدرعشق را بداند.

 

لیلا می گوید: من با توبرادرم موافق هستم.زهرا می گوید چطورموافق هستی رمضان برارم که عاشق شده وعشق را تجربه کرده واما توچطورعاشق ناشده می گویی موافق هستم.خوارجان این ریا کاری است. رمضان بشوخی می گوید: زهرا جان عشق ازجمله اسرارالهی است گاهی غیرازخدا کسی دیگری نمی داند شاید لیلا خواهرما، گرفتاری مرا داشته باشد. مادرمی گوید: عجب اولادهای دارم دراین لحظه ازعشق وعاشقی گپ می زنند.خوب بچه های میرزا حسین اند او خدا بیا مرز همیشه عاشق زندگی کرد.شما هم طرف پدرتان رفته اید.خوب من دعا می کنم همه تان به اروزوهای تان برسید که می رسید.خدا برای من فرزندانی داده که هیچ کدام شان روی زمین نمی ماند.

 

 همین حالا موج بزرگی ازدخترها وبچه ها، طرف خانه ما روی آورده دخترها عاشق رمضان وبچه ها خواستگاردخترانم هستند. زهرا سربسرلیلا می گذارد مادرجان خوب کنترل نکرده ای خوارکم یکی ازهمان بچه ها را که خواستگاری آمده،گپ داده وما خبرنداریم.لیلا می گوید: توخوارک من تمامی گپ هایت به خاطرخودت است و تو منظورداری . مرا درراه خود مانع دیده ای وهمیشه همی قسم گپ ها را می زنی.اصلا گپ خودت را بنام من می زنی ما هم که تورا ریزه خانه گفته چیزی نگفتیم وهمیشه برویت خندیدیم.

 

رمضان می گوید: لیلا جان ازحرف های زهرا ناراحت شدی. زهرا حرف رمضان را قطع می کند می گوید: نه خوارکم، ناراحت نشده دردلش قند میده می کند ولی خوب برویش نمی آورد. رمضان که حالا درکنارمادر وخواهرانش درد را فراموش کرده وخوشحال وخندان سربسرخواهرانش وشاهد منازعه تصنعی وساختگی لیلا وزهرا بود، به مادرمی گوید: مادرجان این چه دوای بود که دادی ومن خوب شدم.مادررمضان می گوید: این دوا مملایی است خدابیامرز پدرت ازدل کوه دهن غاربیرون کشیده.مملایی ازوقتی کشف شد که آهوی را صیاد شکاروتیرمی خورد. اما ازچنگال صیاد می گریزد وصیاد شکارش را دنبال می کند می بیند که آهوی تیرخورده دربغل کوهی چسپیده ومرتب ماده سیاهی را که ازدل کوه بیرون شده را می لیسد.

 

شکارچی این صحنه را تما شا می کند ومی خواهد آهو درنهایت چه می شود وچه می کند. آهو بالیسدن مملایی،با زبانش محل زخمش را هم می لیسد وشاید کمی مملایی را روی زخمش می گذارد به این ترتیب با گذشت نیم ساعتی آهو با سرعت ازچنگ صیاد متواری می شود گو اینکه اصلا وابدا، زخمی نداشته....ادامه دارد